پاسخ اجمالی:
بنا به گزارشات قرآن مجيد، اعراب معاصر با بعثت رسول خدا (ص)، بت ها را پرستش مى كردند، و آنچه را با دست خود ساخته بودند، حاكم بر سرنوشت خويش، و گاه حاكم بر آسمان و زمين مى پنداشتند! زنان و مردان به صورت برهنه مادرزاد گرد كعبه طواف مى كردند، و آن را عبادت مى شمردند!
جنگ و خونريزى و غارت گرى به عنوان يك ارزش در جامعه آنها محسوب مى شد. عداوت شديد و كينه هايى كه از اسلاف براى اخلاف به يادگار مى ماند، بر آنها حكومت مى كرد، كه نه تنها اخلاق، بلكه همه چيز اجتماع آنها قربانى آن مى شد. قرآن وضع اعراب جاهلى را به كسانى تشبيه كرده كه لب پرتگاه آتش قرار دارند، و به آسانى در آن سقوط مى كنند؛ آتشى كه همه چيزشان را مى سوزاند و خاكستر مى كند.
عرب جاهلى فرزندان خود را كه باعث ايجاد هزينه در زندگى مادى و اقتصادى بودند، به قتل مى رساندند، تا نان خور كمترى داشته باشند. دختران خود را با دست خود زنده به گور مى كردند و به اين امر را مايه مباهات مى دانستند!
پاسخ تفصیلی:
قرآن مجيد در دو سوره با اين تعبير پر معنا: «و َإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلَالٍ مُبِينٍ؛[1] هرچند [عرب جاهلى معاصر پيامبر اسلام] پيش از آن، در گمراهى آشكارى بودند»، وضع آنها را روشن مى سازد.
تعبير «ضَلَالٍ مُبِينٍ» (گمراهى آشكار) كه در اين دو آيه به عنوان سابقه قوم عرب بيان شده، اشاره سربسته اى به چگونگى عصر جاهليّت است كه ضلالت و گمراهى بر سراسر جامعه آنها حكم فرما بود.
گمراهى در عقايد كه به صورت شرك تجسم يافته بود و بت هايى را از سنگ و چوب با دست خود مى تراشيدند و مى پرستيدند! در مسائل اجتماعى دختران خود را با دست خود زنده به گور مى كردند و به اين امر را مايه مباهات مى دانستند! زنان و مردان به صورت برهنه مادرزاد گرد كعبه طواف مى كردند، و آن را عبادت مى شمردند! جنگ و خونريزى و غارت گرى به عنوان يك ارزش در جامعه آنها محسوب مى شد؛ تا آنجا كه كينه ها را پدران براى فرزندانشان به ارث مى گذاردند. زن در ميان آنها متاع بى ارزشى بود كه حتى روى آن قمار مى كردند!
بهترين ترسيم براى مفهوم «ضلال مبين» همين چيزى است كه جعفر بن ابيطالب به هنگام تشريح اوضاع عرب جاهلى در برابر نجاشى بيان كرد؛ او چنين گفت: «اى پادشاه! ما قومى جاهل بوديم؛ بت ها را پرستش مى كرديم، گوشت مردار مى خورديم، انواع اعمال زشت را مرتكب مى شديم، قطع رحم مى نموديم، همسايگان را به فراموشى مى سپرديم و اقويا و نيرومندان ضعيفان را پايمال و نابود مى كردند. تا اينکه خداوند، پيامبرى از ميان خود ما به سوى ما فرستاد كه اصل و نسب او را مى شناختيم و صداقت و امانت و عفت او را آزموده بوديم. او ما را به توحيد و رها كردن بتها دعوت كرد؛ به ما دستور داد راست بگوييم، در امانت خيانت نكنيم، صله رحم به جا آوريم، با همسايگان به نيكى رفتار كنيم، از گناه و تجاوز و خونريزى بپرهيزيم و ...».[2]
به دنبال اين اشاره سربسته كه در دو آيه بالا آمده، به سراغ توضيحات بيشترى مى رويم كه در آيات ديگر آمده است:
1. بت ها در عقايد عرب
عقايد هر قوم و ملّت، بخش مهمى از فرهنگ آنها را تشكيل مى دهد و انحطاط آن، انحطاط فرهنگى و تمدن آنها محسوب مى شود، و بر اين اساس اعراب جاهلى از منحط ترين فرهنگ ها برخوردار بودند.
آنها به شدت بت ها را پرستش مى كردند، و آنچه را با دست خود ساخته بودند، حاكم بر سرنوشت خويش، و گاه حاكم بر آسمان و زمين مى پنداشتند!
قرآن مجيد در اين زمينه خطاب به پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله مى گويد: «قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لايَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ اللَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ؛[3] بگو: آيا جز خدا چيزى را مى پرستيد كه مالك سود و زيانى براى شما نيست؟! و خداوند شنوا و دانا است».
علاوه بر بت هاى معمولى، سه بت بزرگ و معروف داشتند كه از شهرت خاصى برخوردار بودند و آنها را تمثال دختران خدا و وسيله تقرب به او مى پنداشتند؛ بتى به نام «مَنات» در محلى در كنار درياى احمر، در ميان مدينه و مكه نصب كرده بودند، و همه اعراب براى آن احترام خاصى قائل بودند و نزد آن قربانى مى كردند ولى بيش از همه، دو قبيله اوس و خزرج به آن اهميت مى دادند.
بت «لات» بت معروف ديگرى است كه در سرزمين طائف بود، همان جا كه امروز مسجدى برپا است و خدمه اين بت بيشتر از طايفه ثقيف بودند.
سومين بت، «عُزّى» بود كه در محلى در مسير مكه به سوى عراق، نزديك منطقه ذات عرق قرار داشت، و قريش نسبت به آن علاقه خاصى داشتند.
غير از اينها بت هاى قبيلگى و فاميلى و حتى خانگى وجود داشت و اصولًا زندگى عرب جاهلى بدون بت مفهوم نداشت؛ حتى به هنگام سفر اجازه مسافرت را از بت ها مى گرفتند و در مسافرت ها نيز بت هايى با خود همراه داشتند.
قرآن به گوشه اى از اين مسأله در سوره نجم اشاره كرده، و مى گويد: «أَ فَرَأَيْتُمْ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى * وَ مَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى * أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنثَى؛[4] به من خبر دهيد آيا بت هاى «لات» و «عزّى» و «منات» * كه سوّمين آنها است [دختران خدا هستند؟!] * آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر؟! [در حالى كه به زعم شما دختران كم ارزش تراند!]».
جالب اينكه آنها به حدى از فرزند دختر متنفر بودند كه گاهى با دست خود زنده به گورش مى كردند؛ در عين حال ملائكه را دختران خدا و اين بت ها را تمثال آنها مى دانستند. قرآن با همان منطق خودشان، با آنان برخورد مى كند، و مى گويد: «چگونه براى خدا دختر قائل مى شويد، با اينكه از دختر متنفريد؟!».
خداوند در جاى ديگرى، به عنوان مذمت و نكوهش شديد از اين افكار منحط و خرافى مى فرمايد: «وَ جَعَلُوا الْمَلَائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ؛[5] و آنها فرشتگان را كه بندگان خداوند رحمانند مؤنث پنداشتند؛ آيا هنگام آفرينش آنها حضور داشتهاند؟! گواهى آنان نوشته مى شود و [از آن] بازخواست خواهند شد».
پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله با اين افكار سخت به مبارزه برخاست، و آنها را ناشى از پندارهاى واهى و هواى نفس اعلام كرد؛ همان گونه كه در ذيل آيات سوره نجم بعد از اشاره به بت هاى سه گانه معروف، مى فرمايد: «إِنْ هِيَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ؛[6] اينها فقط نام هايى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشته ايد [نام هايى بى محتوا و اسم هايى بى مسمّا]، و هرگز خداوند دليل و حجّتى بر آن نازل نكرده، آنان فقط از گمان هاى بى اساس و هواى نفس پيروى مى كنند، در حالى كه هدايت از سوى پروردگارشان براى آنها آمده است».
درست است كه مشركان، دلايل واهى براى بت پرستى مى بافتند؛ از جمله اينكه: ذات خدا برتر و بالاتر از آن است كه عقل و فكر ما به او راه يابد، و منزّه تر از آن است كه ما مستقيماً او را مورد عبادت قرار دهيم؛ بنابراين بايد به كسانى روى آوريم كه ربوبيت و تدبير اين عالم، از سوى خداوند بر عهده آنها گذارده شده، و آنها را واسطه ميان خود و او قرار دهيم.
آنها همان فرشتگان و جنّ، و بطور كلى وجودات مقدس عالم اند كه بايد، آنها را به عنوان ارباب و خدايان بپذيريم و پرستش كنيم تا ما را به خدا نزديك كنند: «مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى».[7] از آنجا كه دسترسى به اين مقدّسات نداريم، تمثال و سمبلى براى آنها مى سازيم و آنان را پرستش مى كنيم!
اين تمثال ها همان بت ها بودند و چون در پندار خود، نوعى وحدت و اتحاد ميان بت ها و موجودات مقدّس، قائل بودند، و بت ها را نيز خدايان و ارباب خود خطاب مى كردند.
آنها با اين اوهام و پندارهاى درهم، خدايى را كه از وجود انسان به خود او نزديك تر است را از خود دور مى شمردند، و به جاى روى آوردن به خداوندى كه منبع فيض و قدرت است و همه جا حاضر و ناظر است، به سراغ مخلوقاتى مى رفتند كه هيچگونه قدرت و شعورى نداشتند؛ بلكه مصنوع عبادت كنندگانشان بودند. آنها سرانجام اين موجودات پست و بى ارزش را بر تخت ربوبيت و الوهيت مى نشاندند، و اقيانوس بيكران خداندى را فراموش كرده و رو به سراب مى آوردند.
2. فقر شديد بر توده مردم حاكم بود
پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله در زمانى قيام كرد كه عرب جاهلى با فقر بسيار شديدى دست به گريبان بود؛ تا آنجا كه فرزندان و حتى پسران خود را كه باعث ايجاد هزينه در زندگى مادى و اقتصادى بودند، به قتل مى رساندند، تا نان خور كمترى داشته باشند؛ چنانكه در آيه 31 سوره إسراء مى خوانيم: «وَ لَاتَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ؛[8] فرزندانتان را از ترس فقر به قتل نرسانيد، ما آنها و شما را روزى مى دهيم».
امير مؤمنان عليه السلام همين معنا را در يك تحليل جامع مُجسّم كرده، و خطاب به مسلمانان چنين مى فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ [تَعَالَى] بَعَثَ مُحَمَّداً (ص) نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ وَ أَمِيناً عَلَى التَّنْزِيلِ وَ أَنْتُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ عَلَى شَرِّ دِينٍ وَ فِي شَرِّ دَارٍ مُنِيخُونَ بَيْنَ حِجَارَةٍ خُشْنٍ وَ حَيَّاتٍ صُمٍّ تَشْرَبُونَ الْكَدِرَ وَ تَأْكُلُونَ الْجَشِبَ؛[9] خداوند محمد صلّى الله عليه و آله را مبعوث كرد كه جهانيان را بيم دهد و امين بر آيات او باشد، در حالى كه شما ملّت عرب بدترين دين و آيين را داشتيد، و در بدترين خانه ها زندگى مى نموديد، در ميان سنگ هاى خشن و مارهاى فاقد شنوايى[كه خطرناك ترين مارها است، چون از هيچ صدايى نمى هراسند] زندگى مى كرديد، آب هاى آلوده مى نوشيديد و غذاهايتان ناگوار بود».
3. عبادات عجيب آنها
عبادت آنها نيز بسيار عجيب بود، و قرآن در برابر مشركانى كه ادعا مى كردند اگر محمد صلّى الله عليه و آله عباداتى آورده ما خود نيز پيش از اين عباداتى داشتيم و در كنار خانه كعبه نماز مى خوانديم، مى گويد: «وَ مَا كَانَ صَلَاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكَاءً وَ تَصْدِيَةً؛[10] [آنها كه مدّعى بودند ما هم نماز داريم،] نمازشان نزد خانه كعبه، چيزى جز سوت كشيدن و كف زدن نبود».
آرى! آنها نعره زدن هاى احمقانه و كف زدن هاى ابلهانه خود را نماز مى ناميدند!
«مُكاء» در اصل به معناى صداى پرندگان است، و تشبيه صداى اعراب جاهلى در اطراف خانه خدا به صداى پرندگان، شايد از اين جهت است كه گفتار آنها مفهومى نداشت و مانند صداى پرندگان بى محتوا بود؛ و يا اينكه تمام سعيشان در آواز خوانى بود.
«تصدية» به معناى كف زدن يا به معناى صدايى است كه به هنگام كف زدن بر مى خيزد، و از اين رو به انعكاس صوت در كوه نيز «صَدْى» مى گويند.
تازه مطلب به همين جا ختم نمى شد؛ بلكه گروهى از اعراب همان گونه كه در تاريخ آمده، به صورت لخت مادرزاد، خانه خدا را طواف مى كردند. اين همان چيزى بود كه به هنگام نزول آيات اول سوره برائت و مأموريت على عليه السّلام براى ابلاغ آن در ماه حجّ، ضمن مسائل ديگر به آن اشاره شد: «لَايَطُوفَنَّ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ وَ لَايَحُجَّنَّ الْبَيْتَ مُشْرِكٌ؛[11] بعد از اين هيچ برهنه اى نبايد براى طواف خانه خدا بيايد و هيچ بت پرستى حق شركت در مراسم حجّ ندارد».
مى گويند انگيزه اين عمل (طواف به حالت عريان) اين بود كه گروهى از عرب كه خود را حمس[12] مى ناميدند، معتقد بودند كه بايد طواف در لباس هاى مخصوص، انجام گيرد، و اگر كسى چنان لباسى نداشت و از لباس هاى ديگر استفاده مى كرد، بايد پس از پايان طواف آن لباس ها را حتماً به دور افكند؛ نه خودش از آن استفاده كند و نه ديگران. به همين دليل اين جامه ها را لقاء، به معناى لباس هاى دور افكندنى مى ناميدند؛ و با توجه به اينكه بسيارى از آنها فقير بودند و لباسشان منحصر به فرد بود ناچار بودند، برهنه طواف كنند تا لباس هاى خود را از دست ندهند!
گاه اين خرافه مورد استفاده هوس بازان قرار مى گرفت و زنان و مردان جوان، پيكر عريان خود را به اين بهانه نشان مى دادند.[13]
در سيره ابن هشام آمده است كه مردان بطور كامل برهنه مى شدند، اما زنان تمام لباس هاى خود را جز يك پيراهن چاكدار، كه بدن آنها را نمايان مى كرد از تن بيرون مى آوردند و سپس به طواف مشغول مى شدند.
روزى زنى از عرب، در حالى كه اين گونه در برابر مردان چشم چران طواف مى كرد، اين شعر را خواند كه در تاريخ ثبت شده است:
«الْيَوْمَ يَبْدُو بَعْضُهُ أَوْ كُلُّهُ ... وَ مَا بَدَا مِنْهُ فَلَا أُحِلُّهُ؛[14]
امروز تمام آن، يا قسمتى از آن، آشكار مى شود و آنچه از آن آشكار مى شود، من آن را حلال نمى كنم»!
قربانى كردن آنها براى بت ها نيز داستان مفصلّى دارد؛ از جمله مردم «دَوْمَةُ الْجَنْدَل»[15] هر سال شخصى را با تشريفاتى انتخاب كرده و در برابر بت هاى خود قربانى مى كردند؛ سپس پيكر خونين او را نزديك قربانگاه دفن مى نمودند. حتى بعضى نوشته اند: «كارى را كه مصريان داشتند، كه پسران و دختران زيبا را به الهه نيل تقديم مى نمودند، براى بعضى از قبايل عرب به صورت سُنّتى باقى ماند؛ گاهى پدران نيز نذر مى كردند تا يكى از فرزندان خود را قربانى كنند»![16]
4. خرافات ديگر در ميان اعراب جاهلى
از جمله در مورد گوشت هاى حلال و حرام، احكام و قوانين زشت و بى معنايى براى خود درست كرده بودند؛ چنانكه قرآن مى گويد: «وَ قَالُوا هَذِهِ أَنْعَامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ لَايَطْعَمُهَا إِلَّا مَنْ نَّشَاءُ بِزَعْمِهِمْ وَ أَنْعَامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُهَا؛[17] و گفتند: اين چهارپايان و زراعت [كه مخصوص بتها است، براى همه] ممنوع است، و جز كسانى كه ما بخواهيم - به گمان آنها - نبايد از آن بخورند، و [اينها] چهارپايانى است كه سوار شدن بر آنها حرام شده است». ظاهراً به خاطر اينكه آن را هم مخصوص بت ها كرده بودند.
و در آيه بعد از آن مى خوانيم: «وَ قَالُوا مَا فِى بُطُونِ هَذِهِ الْأَنْعَامِ خَالِصَةٌ لِّذُكُورِنَا وَ مُحَرَّمٌ عَلَى أَزْوَاجِنَا وَ إِنْ يَكُنْ مَيْتَةً فَهُمْ فِيهِ شُرَكَاءُ؛[18] و گفتند: بچه هايى كه در شكم اين حيوانات است، مخصوص مردان ماست، و بر همسران ما حرام است، امّا اگر مرده باشد (مرده متولّد شود)، همه در آن شريكند»!
قرآن در ذيل اين آيات، آنها را به خاطر اين بدعت هاى زشت به عذاب الهى تهديد كرده و مى گويد: «قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلَادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ حَرَّمُوا مَا رَزَقَهُمُ اللَّهُ افْتِرَاءً عَلَى اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا وَ مَا كَانُوا مُهْتَدِينَ؛[19] به يقين آنها كه فرزندان خود را از روى سفاهت و نادانى كشتند، زيان ديدند و آنچه را خدا به آنها روزى داده بود بر خود تحريم كردند و بر خدا افترا بستند، آنها گمراه شدند و [هرگز] هدايت نيافتند».
حتى بعضى از سنّت هاى باقى مانده از انبياء را چنان تحريف مى كردند، كه عملًا بى اثر مى شد. مانند سنّت تحريم جنگ در ماه هاى حرام (ذى القعده، ذى الحجه، محرم و رجب) كه عامل باز دارنده اى در برابر جنگ و خونريزى بى حساب آنان بود. به طوری كه آن را به وسيله سنّت خرافى «نسيئ» بى اثر نمودند؛ به اين معنا كه هر وقت مى خواستند احترام ماه هاى حرام را بشكنند، مى گفتند: «مانعى ندارد، يك ماه ديگر را به جاى آن مى نهيم»! قرآن اين عمل زشت را سخت مذمت كرده و مى گويد: «إِنَّمَا النَّسِىءُ زِيَادَةٌ فِى الْكُفْرِ؛[20] تأخير ماه هاى حرام [و جا به جا كردن آنها] فقط، افزايشى در كفر [مشركان] است».
حجّ و زيارت خانه خدا كه از سنن ابراهيم عليه السّلام و عاملى براى وحدت و تقرّب به خدا بود، آنچنان آلوده به خرافات شده بود، كه نه تنها مايه تقرّب به خدا نمى گشت، بلكه مردم را از خدا دور مى كرد و از يكديگر نيز پراكنده مى ساخت؛ چون مسائل قومى و شرك و بت پرستى بر آن حاكم بود.
5. در مسائل اخلاقى سخت فاسد بودند
مسائل اخلاقى در ميان آنها در منحط ترين سطح خود بود و عداوت شديد و كينه هايى كه از اسلاف براى اخلاف به يادگار مى ماند، بر آنها حكومت مى كرد، كه نه تنها اخلاق، بلكه همه چيز اجتماع آنها قربانى آن مى شد.
قرآن در اين زمينه به مسلمانانى كه از اين مرحله رها شده بودند، مى گويد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً وَ كُنْتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَةٍ مِنْ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِّنْهَا؛[21] و نعمتِ [بزرگِ] خدا را بر خود به ياد آريد، كه چگونه دشمن يكديگر بوديد، و او ميان دل هاى شما الفت برقرار ساخت، و به بركتِ نعمتِ او برادر شديد، و شما بر لبِ حفره اى از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد».
«شفا» به گفته مقاييس اللّغة، در اصل به معناى اشراف و سلطه بر چيزى است و از آنجا كه كناره هر چيز انسان را مشرف بر آن مى كند به آن شفا گفته مى شود؛ مانند كناره هاى گودال يا پرتگاه يا لب نهرها و لب آدمى كه در كناره دهان او قرار گرفته. همچنين بهبودى بيمار را از اين رو شفا مى گويند که غلبه و سلطه بر بيمارى پيدا مى شود.
به هر حال قرآن وضع اعراب جاهلى را به كسانى تشبيه كرده كه لب پرتگاه آتش قرار دارند، و به آسانى در آن سقوط مى كنند؛ آتشى كه همه چيزشان را مى سوزاند و خاكستر مى كند.
عداوت و نفاق و اختلاف به حدّى بر آنها حاكم بود، كه قرآن با صراحت مى گويد هرگز از طرق عادى امكان نداشت اتحاد و وحدتى در ميان آنان حاصل شود؛ بلكه اين يك معجزه الهى بود كه پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله قادر به انجام آن شد: «لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِى الْأَرْضِ جَمِيعاً مَا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لَكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ؛[22] اگر تمام آنچه را روى زمين است صرف مى كردى كه ميان دلهاى آنان پيوند دهى، نمى توانستى، ولى خداوند در ميان آنها پيوند ايجاد كرد».
شراب و قمار و اَزلام (نوعى بخت آزمايى) در ميان آنها چنان حاكم بود، كه با نهى اوّل، جلوگيرى از آنها در همان مرحله واقع نشد؛ لذا تحريم شراب در چند مرحله صورت گرفت.[23]
يكى از بزرگترين مفاسد اخلاقى و اجتماعى، مسأله پايمال شدن حقوق زن در جامعه عرب جاهلى بود؛ تا آنجا كه طبق گفته بعضى از مفسران در عصر جاهليت هنگامى كه وضع حمل زن فرا مى رسيد، حفره اى در زمين حفر مى كرد و بالاى آن مى نشست، اگر نوزاد دختر بود آن را در ميان حفره پرتاب مى كرد و اگر پسر بود از آن نگهدارى مى نمود!
يكى از شعراى آنها در همين زمينه با لحن افتخار آميزى مى گويد:
«سَمَّيْتُها اذْ وُلِدَتْ تَمُوتُ ... وَ الْقَبْرُ صِهْرُ ضامِنٌ ذِمّيتُ؛[24]
نام آن نوزاد دختر را به هنگامى كه تولد يافت تموت گذاشتم [تفأل بر اينكه به زودى مى ميرد در مقابل نام گذارى براى پسران كه به معناى زندگى و ادامه حيات است] و قبر داماد من است كه دخترك را در بر گرفته و خاموش ساخته است».
اين عمل خواه به دليل فقر بى حساب و اعتقاد به عدم كارايى اقتصادى دختران باشد، و خواه به دليل تعصب افراطى در مورد دختران، كه مبادا در جنگ ها اسير شوند و به دست دشمن بيفتند، يكى از دردناك ترين و وحشيانه ترين پديده هاى عصر جاهليت عرب بود كه در قرآن مجيد كراراً به آن اشاره شده است؛ قرآن در يك جا مى فرمايد: «وَ إِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَ هُوَ كَظِيمٌ * يَتَوَارَى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلَى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِى التُّرَابِ أَلَا سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ؛[25] و هنگامى كه به يكى از آنها بشارت دهند دختر نصيب تو شده، صورتش [از فرط ناراحتى] سياه مى شود و بشدّت خشمگين مى گردد * به خاطر بشارت بدى كه به او داده شده، از قوم و قبيله خود پنهان مى شود، [و نمى داند] آيا آن [دختر] را با قبول ننگ نگهدارد، يا [زنده] در خاك پنهانش كند؟! آگاه باشيد كه بد حكم مى كنند!».
اين عمل كه گاه از يك نوع تعصب احمقانه درباره حفظ ناموس ناشى مى شد و تا سرحد بزرگ ترين جنايات (كشتن فرزند بى دفاع خود) پيش مى رفت، دليل روشنى بر جهل فوق العاده و سقوط اخلاق و عواطف انسانى و بى حرمتى كامل نسبت به مقام زن در آن جامعه جاهلى است.
تعبير: «أَ يُمْسِكُهُ عَلَى هُونٍ» نشان مى دهد كه وجود دختر را براى خود عملًا يك ننگ مى پنداشتند، تا آن حد كه از زشتى اين پديده، از ميان قوم و قبيله فرار مى كردند! شاعر آنها در اين زمينه مى گويد:
«لكل أبى بنت يراعى شئونها ... ثلاثة أصهار إذا حمد الصهر
فبعل يراعيها و خدر يكنها ... و قبر يواريها و خيرهم القبر؛[26]
براى هر پدرى كه صاحب دختر مى شود و مى خواهد شئون آن دختر را حفظ كند سه داماد وجود دارد: نخست شوهرى كه در خور او باشد و مراقبت از او كند، و ديگر پرده اى كه او را در پشت خود محفوظ دارد، و سومى قبرى است كه او را در خود بپوشاند، و از همه اينها بهتر، همين قبر است».[27]
منبع: پيام قرآن
تا کنون هیچ نظری برای این مطلب درج نشده است.