فضائل و رذائل اخلاقی؛ تکبرّ و تواضع
آیت الله العظمی ناصر مکارم شيرازی
تحقيق: علی غبيشاوی / حجّت الاسلام احمد حيدری
مقدمه
اخلاق و تزکیه نفس از بنیادی ترین اهداف بعثت پیامبران و مسیر اصلی کمال انسانی است. در میان تمامی صفات، تکبّر و استکبار به عنوان «ام لمفاسد» و ریشه بسیاری از بدبختی های بشر در طول تاریخ شناخته می شود. این رذیله از آغاز خلقت، با سرپیچی ابلیس از سجده بر آدم، در جهان ظهور کرد و همواره بزرگترین مانع در برابر پذیرش حقّ بوده است. تکبّر نه تنها یک حالت روانی فردی، بلکه منشأ سقوط تمدن ها بوده است. چنانکه در سرنوشت اقوام نوح، عاد و حاکمانی چون فرعون و قارون به روشنی دیده می شود. شناخت حقیقت تکبّر و تمایز آن با عُجب، اولین گام برای درمان این بیماری است. استکبار آثار ویرانگری در محرومیت از علم و ایمان دارد؛ درحالی که فرهنگ تواضع کلید تقرب الهی است. در واقع، مبارزه با خودبرتربینی ضرورتی انکارناپذیر برای هر پوینده راه حقیقت است تا با دریدن حجاب های غرور، به کمال دست یابد. آیات قرآن کریم و روایات معصومین علیهم السّلام، ابعاد پنهان و آشکار این صفت مُخَرِّب را نمايان کرده اند.
تعريف و حقيقت تكبّر
بزرگان اخلاق گفته اند: اساس تكبّر اين است كه انسان از اينكه خود را برتر از ديگرى ببيند، احساس آرامش كند. بنابراين تكبّر از سه عنصر تشكيل مى شود: نخست اينكه شخص براى خود مقامى قائل شود؛ ديگر اينكه براى ديگرى نيز مقامى قائل شود و در مرحله سوم مقام خود را برتر از آن دیگری ببیند و از این اتفاق احساس خوشحالى و آرامش كند. از همين رو گفته اند که تكبّر یا خودبرتربينى با عُجب یا خود بزرگ بينى تفاوت دارد. در عُجب هيچ گونه مقايسه اى با ديگرى نمى شود؛ بلكه انسان به خاطر علم يا ثروت يا قدرت و يا حتّى عبادت، خود را بزرگ مى بيند. ولى در تكبّر حتما خود را با ديگرى مقايسه مى كند و برتر از او مى بيند.
واژه «كبر و تكبّر» گاه به آن حالت نفسانى كه مورد توضیح قرار گرفت اطلاق می شود و گاه به عمل يا حركتى كه ناشى از آن است. مثلا شخص چنان مى نشيند يا راه مى رود و سخن مى گويد كه نشان مى دهد خود را برتر از همه اطرافيانش مى بيند. اين اعمال و حركات را نيز تكبّر مى نامند كه ريشه اصلی اش همان حالت باطنى و درونى است.
نشانه هاى تكبّر بسيار زياد است؛ از جمله اينكه افراد متكبّر انتظارات زيادى از مردم دارند: انتظار دارند ديگران به آنها سلام كنند؛ كسى پيش از آنها وارد مجلس نشود؛ هميشه در صدر مجلس جاى گيرند؛ مردم در برابر آنها كوچكى كنند؛ كسى از آنان انتقاد نكند و حتّى پند و اندرز نگويد؛ همه براى آنها امتيازى قائل شوند و حريمى نگه دارند؛ مردم در برابر آنها دست به سينه باشند و هميشه از عظمت آنان سخن بگويند. بديهى است ظهور و بروز اين حالات تابع درجه شدّت و ضعف تكبّر است. در بعضى همه اين نشانه ها ظاهر مى شود و در بعضى، قسمتى از اينها.[1]
تکبّر و استکبار در قرآن
تکبّر و استکبار، یکی از صفات رذيله ای است، كه در داستان انبياء و آغاز خلقت انسان به چشم مى خورد و به اعتقاد بسيارى از علماى اخلاق، امّ المفاسد و مادر همه رذايل اخلاقى و ريشه تمام بدبختى ها و صفات زشت انسانى است.
این صفت رذیله در داستان خلقت آدم علیه السّلام در قرآن مورد اشاره قرار گرفته است؛ داستانى است بسيار تكان دهنده و عبرت انگيز و روشنگر و هشدار دهنده براى همه افراد و همه جوامع انسانى. پيامدهاى سوء این رذیله اخلاقی، نه تنها در این داستان كه در تمام طول تاريخ انبياء نيز نقش بسيار مخرّبی داشته است.[2]
آيات قرآن مجيد مملوّ است از بيان مفاسد استكبار و بدبختى هاى ناشى از تكبّر و مشكلاتى كه در طول تاريخ بشر از اين صفت مذموم در جوامع انسانى به وجود آمده. آنچه در این آيات می آید در واقع گلچينى از آيات ناظر به اين موضوع است.[3]
آیه ۳۴ سوره بقره: در این آیه از سر باز زدنِ ابلیس از سجده برای آدم سخن به میان می آید: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ؛ و [ياد كن] هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده و خضوع كنيد! همگى سجده كردند؛ جز ابليس كه سر باز زد، و تكبر ورزيد، و [به خاطر نافرمانى و تكبرش] از كافران شد».
آیه ۱۳ سوره اعراف: این آیه، پاسخ خداوند متعال به ابلیس را هنگامِ سر باز زدن از سجده برای آدم بیان می کند: «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فيها فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرينَ؛ گفت: از آن [مقام و مرتبه ات] فرود آى! تو حقّ ندارى در آن [مقام و مرتبه] تكبّر كنى! بيرون رو، كه تو از افراد پست و كوچكى».
در آيه اوّل و دوّم سخن از ابليس و داستان معروف او به ميان آمده. در آن هنگام كه خداوند به همه فرشتگان دستور داد كه به خاطر عظمت آفرينش آدم عليه السّلام سجده كنند، همگى سجده كردند؛ جز ابليس كه در برابر اين فرمان خدا سرپيچى كرد و استكبار ورزيد و از كافران شد. به دنبال اين سرپيچى صريح و آشكار و حتّى آميخته به اعتراض به فرمان خدا، حضرت حقّ تعالی فرمود او از آن مقام و مرتبت فرود آید و حقّ ندارد در آن جايگاه، تكبّر كند.[4] در حقيقت اين نخستين گناهى است كه در جهان به وقوع پيوست و سبب شد فردى همچون ابليس كه ساليان دراز خدا را عبادت كرده بود، به خاطر تكبّر، تمام اعمال و عباداتش بر باد رود و از آن مقام والا كه همنشين با فرشتگان و مقام قرب خدا بود، يكباره سقوط نماید.
در اين داستان عبرت انگيز نكات بسيار مهمّى درباره خطرات تكبّر نهفته شده و از آن به خوبى استفاده مى شود كه اين صفت رذيله ممكن است سرانجام به كفر و بى ايمانى منتهى گردد. بسيارى از افراد هستند كه گرفتار لغزش و خطا مى شوند ولى هنگامى كه به اشتباه خود پى بردند باز مى گردند و توبه و اصلاح مى كنند. ولى تكبّر و استكبار، از امورى است كه حتّى اجازه بازگشت بعد از بيدارى را نيز به انسان نمى دهد. به اين ترتيب كبر و خودخواهى و خود برتر بينى مايه لجاجت، حسد، كفر، ناسپاسى در برابر حقّ و ويرانگرى و فساد خلق خدا شد.
به اين ترتيب، شيطان پايه استكبار و تعصّب را در زمين گذاشت و با عظمت خداوند به مبارزه برخاست. درست به همين دليل خدا او را ذليل و خوار و پست كرد.[5] ابلیس چنان در جاده لجاجت ثابت قدم ماند كه تصميم گرفت مسئوليت شركت در جرم همه ظالمان و گنهكاران از فرزندان آدم را به عنوان يك وسوسه گر بپذيرد و معادل كيفر و عذاب همه آنها را يك جا تحمّل كند. اين استكبار و غرور، آتش سوزان و وحشتناكى است. همان گونه كه انسان ممكن است ساليان دراز زحمت بكشد و خانه و وسائل و سرمايه اى براى زندگى فراهم سازد، ولى محصول آن را تنها با يك شعله آتش در چند لحظه تبديل به خاكستر كند؛ همچنين كاملا امكان پذير است كه محصول اطاعت هزاران سال را با ساعتى استكبار و غرور در برابر خدا از دست دهد.[6]
آیه ۷ سوره نوح: در این آیه به واکنش های تکبّرآمیز قوم نوح علیه السّلام در مقابل دعوت هایش به توحید اشاره می گردد: «وَ إِنِّي كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ في آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً؛ و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه [ايمان بياورند و] تو آنها را بيامرزى، انگشتان خويش را در گوش هايشان قرار داده و لباس هايشان را بر خود پيچيدند، و در مخالفت اصرار ورزيدند و به شدّت استكبار كردند».
در این آیه به داستان نوح عليه السّلام كه نخستين پيامبر اولوا العزم و صاحب شريعت بود مى رسيم. اين داستان نيز نشان مى دهد كه سرچشمه كفر و لجاجت بت پرستان زمان او مسئله «استكبار» بود. در اينجا نیز مى بينيم كه استكبار و خود برتر بينى، «سرچشمه كفر» و لجاجت و دشمنى با حقّ گرديد. بلاى استكبار در ميان آنها به حدّى بود كه از شنيدن سخنان حقّ كه احتمالا مايه بيدارى آنها مى شد، وحشت داشتند؛ انگشت در گوش ها مى گذاردند و لباس به سر مى كشيدند تا مبادا امواج صوتى نوح عليه السّلام وارد گوش آنها شود و مغزشان را بيدار كند!
اين دشمنى و عداوت با سخن حقّ، دليلى جز «تكبّر» شديد نداشت. تكبّر و خودخواهى بلاى عجيبى است، همه فضايل را مى سوزاند و خاكستر مى كند.
بالاخره حالت «کبر» و «استکبار» موجب شد كه هشدارهاى نوح عليه السّلام را تا آخرين لحظات كه فرصتى براى نجات داشتند، ناديده بينگارند و حتّى كم ترين احتمال صدق را براى گوينده اين هشدارها قائل نشدند. لذا هنگامى كه نوح عليه السّلام كشتى مى ساخت گروه گروه كه از كنار او مى گذشتند او را به باد تمسخر مى گرفتند. اصولا يكى از نشانه هاى مستكبران اين است كه هميشه مسائل جدّى را كه در مسير خواسته ها و منافع آنان نيست، به بازى و شوخى مى گيرند و هميشه مسخره كردن مستضعفان جزئى از زندگى آنان را تشكيل مى دهد و بسيار ديده ايم كه در مجالس پر گناه خود به دنبال فرد با ايمان تهيدستى مى گردند كه او را مَضْحكه خود سازند و بدين وسيله تفريح كنند. آنها به خاطر همين روح استكبار، خود را عقل كل مى پندارند و به گمان اينكه ثروت انبوه آنان كه از طرق حرام به دست آمده، نشانه هوشيارى و كاردانى و لياقت آنان است به خود اجازه مى دهند ديگران را تحقير كنند.[7]
آیه ۱۵ سوره فصلت: این آیه درباره انکار شدن آیات الهی توسط قوم عاد و ارتباط آن با تکبّرشان است: «فَأَمَّا عادٌ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ قالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّةً أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذي خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ كانُوا بِآياتِنا يَجْحَدُونَ؛ امّا قوم عاد به ناحق در زمين تكبّر ورزيدند و گفتند: چه كسى از ما نيرومندتر است؟! آيا نمى دانستند خداوندى كه آنان را آفريده از آنها قوی تر است؟! و [به خاطر اين پندار] پيوسته آيات ما را انكار مى كردند».
در این آیه، زمان نوح عليه السّلام را پشت سر مى گذاريم و به عصر قوم عاد و پيامبرشان حضرت هود عليه السّلام مى رسيم. در اينجا باز مى بينيم عامل اصلّى بدبختى، همان استكبار است. در اينجا صفت رذيله استكبار سبب شد كه قوم عاد به راستى خود را قوى ترين موجود جهان بدانند و حتّى قدرت خدا را فراموش كنند. در نتيجه آيات الهى را انكار نمايند و ميان خود و حقّ مانع بزرگى ايجاد كنند. جالب اينكه آيه بعد[8] نشان مى دهد كه خدا براى تحقير اين متكبّران لجوج آنها را به وسيله تندبادى شديد و هول انگيز مجازات نمود. تكبّر، حجابى است كه به انسان اجازه نمى دهد حتّى برترى قدرت خدا را بر نيروى ناچيز خودش ببيند و باور كند.[9]
آیه ۸۸ سوره اعراف: این آیه، نوع رفتار تکبّرآمیز قوم شُعیب علیه السّلام را با او و پیروانش تبیین می کند: «قالَ الْمَلَأُ الَّذينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يا شُعَيْبُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ في مِلَّتِنا قالَ أَ وَ لَوْ كُنَّا كارِهينَ؛ اشراف زورمند و متكبّر از قوم او گفتند: اى شعيب! به يقين تو و كسانى را كه به تو ايمان آورده اند، از شهر و ديار خود بيرون خواهيم كرد، يا به آيين ما بازگرديد! گفت: آيا [مى خواهيد ما را بازگردانيد] اگر چه مايل نباشيم؟!».
در این آیه به زمان شعيب عليه السّلام مى رسيم. در آنجا نيز مى بينيم عامل اصلّى بدبختى و گمراهى قوم شعيب استكبار و مستکبران بودند که آن حضرت و پیروانش را از شهر تبعید کردند. اينكه مى گفتند: «أَوْ لَتَعُودُنَّ فِى مِلَّتِنَا؛ يا اينكه به آيين ما بازگرديد»، نه به خاطر اين بود كه به آيين خود ايمان داشتند؛ بلكه به خاطر اين بود كه منسوب به آنها و متعلّق به آنها بود و تكبّر و حبّ ذات ايجاب مى كرد كه آنچه متعلّق به آنهاست، مورد علاقه آنها باشد.[10]
آیه ۳۹ سوره عنکبوت: در این آیه درباره استکبار تنی چند از دشمنان موسی علیه السّلام و منحرفان زمانش سخن به میان می آید: «وَ قارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مُوسى بِالْبَيِّناتِ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ وَ ما كانُوا سابِقينَ؛ و قارون و فرعون و هامان را نيز هلاك كرديم؛ موسى با دلايل روشن به سراغ شان آمد، امّا آنان در زمين برترى جويى كردند، ولى نتوانستند بر خدا پيشى گيرند».
این آیه ناظر به عصر موسى و فرعون و قارون است. در داستان آنها نيز عامل اصلّى انحراف و گمراهى و بدبختى - يا يكى از عوامل اصلّى- تكبّر ذكر شده است.
«قارون» مرد ثروتمندى بود كه ثروت باد آورده اش را دليل بر عظمت خود در پيشگاه خدا مى پنداشت و معتقد بود بر اثر لياقتش داراى اين ثروت عظيم شده است؛ پيوسته به خود مى باليد و با كبر و غرور خوشحالى مى كرد و اصرار داشت با نمايش ثروت، فقيران و تهيدستان را هرچه بيشتر تحقير كند. هرچه به او نصيحت كردند كه اين ثروت را وسيله اى براى وصول به سعادت اخروى قرار دهد، در او اثر نكرد. چراكه غرور و كِبر اجازه نمى داد واقعيّت هاى زندگى را ببيند و اين امانت هاى الهى را كه چند روزى در دست اوست، به صاحبانش بسپارد.
«فرعون» كه بر تخت سلطنت نشسته بود، گرفتار غرور و تكبّر بيشترى بود. او حتّى قانع به اين نبود كه مردم او را پرستش كنند. مايل بود كه او را «رَبِّ اعْلَى؛[11] خداى بزرگ» بدانند.
«هامان»، وزير مقرّب فرعون نيز كه در تمام مظالم و ستم ها، يار و ياور او بود، بلكه اين امور به دست او انجام مى شد، به تصريح قرآن گرفتار كبر و غرور شديدى بود. و هر سه دست به دست هم دادند و با پيامبر بزرگ خدا موسى عليه السّلام به مبارزه برخاستند و در زمين فساد كردند و سرانجام گرفتار شديدترين عذاب الهى شدند.[12]
آیه ۸۲ سوره مائده: این آیه به «تکبّر» به عنوان یکی از دلایل دشمنی یهودیان با مؤمنان اشاره می کند: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذينَ أَشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ قالُوا إِنَّا نَصارى ذلِكَ بِأَنَّ مِنهُمْ قِسِّيسينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لايَسْتَكْبِرُونَ؛ به طور مسلّم، دشمن ترين مردم نسبت به مؤمنان را، يهود و مشركان خواهى يافت؛ و نزديك ترين دوستان به مؤمنان را كسانى مى يابى كه مى گويند: ما نصارى هستيم. اين به خاطر آن است كه در ميان آنها، افرادى عالم و تارك دنيا هستند؛ و آنها [در برابر حق] تكبّر نمى ورزند».
در این آیه سخن از قوم حضرت عيسى است که تفاوت ميان آنها و قوم يهود را بيان مى كند. سپس به دليل و علّت اين تفاوت اشاره كرده، مى فرمايد: «اين به خاطر آن است كه در ميان مسيحيان، افرادى دانشمند و تارك دنيا، هستند و آنان تكبّر نمى ورزند». از اين تعبير به خوبى روشن مى شود كه يكى از عوامل اصلّى عداوت «يهود» نسبت به اهل ايمان، تكبّر و استكبار آنان بود. در حالى كه يكى از دلايل محبّت گروهى از نصارى نسبت به اهل ايمان، عدم استكبار آنها بود.
افراد مستكبر خواهان اين هستند كه ديگران در مقابل آنها ذليل و حقير و فقير و ناتوان باشند. به همين دليل اگر آنان از نعمتى برخوردار شوند به عداوت و ستيز با آنان برمى خيزند. آرى «استكبار» سبب «حسد» و «كينه» و «عداوت» مى شود. اين آيه نشان مى دهد كه «استكبار»، خمير مايه عداوت و دشمنى با حقّ و پيروان حقّ است در حالى كه «تواضع»، مايه محبّت و دوستى و خضوع در برابر حقّ و پيروان حقّ است.[13]
آیات ۲۲ تا ۲۴ سوره مدّثر: در این آیات به آثار سوء تکبّر در عدم پذیرش حقّ و حقیقت اشاره می گردد: «ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ * ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ * فَقالَ إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ؛ بعد چهره درهم كشيد و عجولانه دست به كار شد * سپس پشت [به حقّ] كرد و تكبّر ورزيد * و سرانجام گفت: اين [قرآن] چيزى جز افسون و سحرى همچون سحرهاى پيشينيان نيست».
در این آیه سخن از عصر پيامبر صلّى الله عليه و آله و زمان ظهور اسلام است و اين معنى تأكيد مى شود كه «استكبار» سبب «كفر و بى ايمانى و لجاجت و انعطاف ناپذيرى در برابر حق» است. سخن از «وليد بن مغيره مخزومى» است که با تکبّر و پشت کردن به قرآن، آن را سِحر نامید. تعبير به «سحر» به خوبى نشان مى دهد كه «وليد» اين واقعيّت را پذيرفته بود كه قرآن تأثير فوق العاده اى در افكار و دل ها مى گذارد و جاذبه عجيبى دارد كه دلها را به سوى خود مى كشاند. اگر «وليد» به ديده حقّ طلبانه در آن مى نگريست، اين تأثير فوق العاده را دليل بر اعجاز قرآن مى شمرد و ايمان مى آورد. ولى چون با ديده غرور و استكبار به آن نگاه كرد، قرآن را به صورت سِحرى همچون سِحرهاى پيشينيان مشاهده كرد.
به طور کلّی هرگاه «حجاب استكبار» بر چشم دل انسان بيافتد، حقّ در نظر او باطل و باطل حقّ جلوه مى كند. مشهور است كه «وليد» به قدرى مغرور و خودخواه بود كه مى گفت: «أنَا الْوَحِيدُ بْنُ الْوَحِيدِ لَيْسَ لِى فِى الْعَرَبِ نَظِيرٌ وَ لَالِابِى نَظِيرٌ؛[14] من منحصر به فردم، پدر من نيز منحصر به فرد بود، در ميان عرب همانندى ندارم، پدر من نيز همانند نداشت».
«وليد» نسبت به مردم آن محيط فرد دانشمندى محسوب مى شد و عظمت قرآن را به خوبى دريافته بود و جمله عجيب او درباره قرآن كه محرمانه به طايفه بنى مخزوم گفت، شاهد اين مدّعاست: «إنَّ لَهُ لَحَلَاوَةً وَ إنَّ عَلَيْهِ لَطَلَاوَةً وَ إنَّ اعْلَاهُ لَمُثْمَرٌ وَ إنَّ اسْفَلَهُ لَمُغْدَقٌ و َإنَّهُ لَيَعْلُو وَ لَايُعْلى عَلَيْهِ؛[15] گفتار او [قرآن] شيرينى خاص و زيبايى و طراوت ويژه اى دارد، شاخه هايش پرميوه و ريشه هايش قوى و نيرومند است، سخنى است كه از هر سخنى بالاتر مى رود و هيچ سخنى بر آن برترى ندارد». اين تعبير نشان مى دهد كه او بيش از هر كس در آن زمان به عظمت قرآن آشنا بود، ولى كبر و غرورش اجازه نمى داد كه آفتاب عالم تاب حقّ را ببيند و در برابر آن تسليم گردد.[16]
آیه ۳۵ سوره غافر: این آیه به یکی از آثار وضعی تکبّر که همان از دست دادن تدریجی توانایی شان برای درک حقیقت است، اشاره می نماید: «الَّذينَ يُجادِلُونَ في آياتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ أَتاهُمْ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذينَ آمَنُوا كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ؛ همان ها كه در آيات خدا بى آنكه دليلى برای شان آمده باشد به مجادله برمى خيزند، [اين كارشان] خشم عظيمى نزد خداوند و نزد آنان كه ايمان آورده اند به بار مى آورد، اين گونه خداوند بر دل هر متكبّر جبّارى مُهر مى نهد».
«يَطْبَعُ» از ماده «طَبْع» در اين گونه موارد به معناى مهر نهادن است و اشاره به كارى است كه در گذشته و حال انجام مى شود كه هرگاه بخواهند چيزى دست نخورده باقى بماند و دخل و تصرّفى در آن نشود، آن را محكم مى بندند و گره مى زنند و روى آن گره را مادّه چسبنده اى گذاشته و بر آن مهر مى نهند كه اگر كسى بخواهد در آن تصرّفى كند مجبور است مهر را بشكند. در نتيجه عملش فاش خواهد شد و تحت تعقيب قرار خواهد گرفت و در فارسى امروز از آن تعبير به «لاك و مهر» يا «سيم و سرب» مى كنند. بنابراين، مهر نهادن بر دل هاى متكبّران جبّار اشاره به اين است كه لجاجت ها و دشمنى ها در برابر حقّ چنان پرده ظلمانى بر فكر آنها مى اندازد، كه به هيچ وجه قادر به درك حقيقتى نيستند؛ تنها خودشان را مى بينند و منافع شان و هوا و هوس هاي شان را؛ فكر آنها به صورت ظرف دربسته اى در مى آيد كه نه محتواى فاسد را مى توان از آن بيرون كرد و نه محتواى صحيح را وارد آن ساخت. اين نتيجه «تكبّر» است.[17]
آیه ۷۲ سوره زمر: این آیه با بیان سرنوشت اخروی متکبّران، هشدار می دهد که عاقبت آنها ممکن است عذاب و رنج جاودان در دوزخ الهی باشد: «قِيلَ ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ؛ به آنان گفته مى شود: از درهاى جهنّم وارد شويد، جاودانه در آن بمانيد، چه بد جايگاهى است جايگاه متكبّران».
شبيه به معنای این آیه، در آيات متعدّد ديگرى نيز آمده است؛ مثلا در آیه 60 همین سوره هم مى خوانيم: «أَ لَيْسَ في جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرينَ؛ آيا در جهنّم جايگاهى براى متكبّران نيست؟». اين نكته قابل توجّه است كه از ميان تمام صفات رذيله دوزخيان، تكيه بر «تكبّر» آنها شده است و اين نشان مى دهد تا چه حدّ اين صفت رذيله در سقوط و بدبختى انسان مؤثّر است؛ تا آنجا كه انسان را به دوزخ مى كشاند و در دوزخ نيز جايگاه ويژه اى كه عذابى سخت تر و دردناك تر دارد براى او مهيّا مى سازد.[18]
آیه ۱۴۶ سوره اعراف: این آیه عاقبت بسیار تاریک اهل تکبّر و گمراهی علاج ناپذیرشان را این گونه تبیین می نماید که: «سَأَصْرِفُ عَنْ آياتِيَ الَّذينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لايُؤْمِنُوا بِها وَ إِنْ يَرَوْا سَبيلَ الرُّشْدِ لايَتَّخِذُوهُ سَبيلاً وَ إِنْ يَرَوْا سَبيلَ الغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبيلاً ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ كانُوا عَنْها غافِلينَ؛ به زودى كسانى را كه در روى زمين بناحق تكبّر مى ورزند، از [ايمان به] آيات خود منصرف مى سازم، آنها چنانند كه اگر هر آيه و نشانه اى را ببينند به آن ايمان نمى آورند، اگر راه هدايت را ببينند آن را راه خود انتخاب نمى كنند، و اگر طريق گمراهى را ببينند آن را راه خود انتخاب مىكنند! [همه اينها] به خاطر آن است كه آيات ما را تكذيب كردند و از آن غافل بودند».
تعبيرات تكان دهنده اين آيه از عمق مصايبى كه متكبّران به آن گرفتار مى شوند خبر مى دهد. خداوند اين گونه افراد را چنان مجازات مى كند كه در برابر حقّ نفوذ ناپذير شوند به گونه اى كه اگر تمام آيات الهى و معجزات گوناگون را ببينند باز ايمان نمى آورند. اگر راه راست را مقابل پاى آنها بنهند از آن راه نمى روند و اگر طريق گمراهى را مشاهده كنند، فوراً آن را به عنوان طريق و مسلك خود مى پذيرند. كبر و غرور حجابى است كه سبب مى شود انسان حقّ را باطل و باطل را حقّ ببيند، حجابى كه شاهراه هاى سعادت را از نظر پنهان مىكند و كوره راه هاى خطرناك ضلالت را شاهراه سعادت نشان مى دهد. چه بدبختى از اين بالاتر كه انسان تمام نشانه هاى حقّ را ناديده بگيرد و قدم در راه ضلالت بگذارد و گمان كند در مسير سعادت گام برمى دارد.[19]
آیه ۲۳ سوره نحل: این آیه موضع و جایگاه بسیار دور مستکبّران از رحمت الهی را بیان می کند: «لا جَرَمَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ إِنَّهُ لايُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرينَ؛ قطعاً خداوند از آنچه پنهان مى دارند و آنچه آشكار مى سازند با خبر است، او مستكبران را دوست نمى دارد».
شبيه اين تعبير در قرآن مجيد به صورت مکرر ديده مى شود.[20] دقّت در اين گونه تعبيرات نشان مى دهد كه رابطه خاصّى در ميان آنها وجود دارد. مى توان گفت قدر مشترك ميان صفات رذيله اى كه در این تعبیرات مکرر وجود دارد، همان حبّ ذات و خود بزرگ بينى است. منظور از اینکه خداوند چنین کسانی را دوست ندارد، این است که آنها را از ساحت قدسش طرد مى كند. چراكه بدترين و خطرناك ترين رذايل اخلاقى كه مانع قرب الى اللَّه است بر وجود آنها حاكم است.[21]
آیات ۱۷۲ و ۱۷۳ سوره نساء: این آیات از فقدان ایمان و عمل صالح نزد مستکبّران و متعاقب آن سرنوشت دردناک اخروی شان خبر می دهد: «لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلَّهِ وَ لاَ الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَميعاً * فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزيدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَمَّا الَّذينَ اسْتَنْكَفُوا وَ اسْتَكْبَرُوا فَيُعَذِّبُهُمْ عَذاباً أَليماً وَ لايَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصيراً؛ هرگز مسيح از اين ابا نداشت كه بنده خدا باشد، و نه فرشتگان مقرّب او [از اين ابا دارند]، و آنها كه از عبوديّت و بندگى او روى برتابند و تكبّر كنند، به زودى همه آنها را [در قيامت] نزد خود جمع خواهد كرد * امّا آنها كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، پاداش شان را به طور كامل خواهد داد، و از فضل و بخشش خود، بر آنها خواهد افزود، و آنها را كه ابا كردند و تكبّر ورزيدند، مجازات دردناكى خواهد كرد، و براى خود، غير از خدا، سرپرست و ياورى نخواهند يافت».
این آیات طبق شأن نزولى كه مفسّران ذكر كرده اند ناظر به گفتگوى گروهى از مسيحيان نجران است. آیاتی که ناظر به ادّعاهاى بى اساس گروهى از مسيحيان است كه به الوهيّت مسيح عليه السّلام قائل بودند و تصوّر مى كردند اگر كسى مسيح عليه السّلام را از مقام خدايى پايين آورد و او را بنده خدا بداند، اهانتى به مقام والاى او نموده است. قرآن مى گويد نه مسيح و نه هيچ يك از فرشتگان مقرّب خدا چنين مقامى براى خود قائل نبوده و نيستند. همه خود را بنده خدا مى دانند و در برابر ساحت مقدّسش خاضعند و رسم عبوديّت به جا مى آورند. سپس به عنوان يك اصل كلّى مى گويد هر كس، حتّى پيامبران بزرگ الهى يا فرشتگان، از عبوديّت او روى برگردانند و به استكبار روى آورند، مجازات دردناكى خواهند ديد و هيچ كس نمى تواند در برابر اين مجازات آنها را يارى دهد. قابل توجّه اينكه در آیه ۱۷۳ این سوره، ايمان و عمل صالح در نقطه مقابل استكبار و خود برتر بينى قرار گرفته است و از آن به خوبى مى توان نتيجه گرفت آنها كه راه استكبار را در پيش مى گيرند، نه ايمان درستى دارند و نه عمل صالحى.[22]
آیه ۴۰ سوره اعراف: این آیه با تمثیلی گویا و روشن، از این حقیقت پرده بر می دارد که گناه تکبّر به قدری بزرگ و نابخشودنی است که موجب حرمان شخص از ورود به بهشت می شود: «إِنَّ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لاتُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لايَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ في سَمِّ الْخِياطِ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمينَ؛ كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند، و در برابر آن تكبّر ورزيدند [هرگز] درهاى آسمان به روی شان گشوده نمى شود، و [هيچ گاه] داخل بهشت نخواهند شد، مگر اينكه شتر از سوراخ سوزن بگذرد، اين گونه گنهكاران را جزا مى دهيم».
در اين آيه «تكذيب آيات الهى» در كنار «استكبار» قرار گرفته است. می دانیم که يكى از علل مهمّ انكار آيات خدا و قيام در برابر پيامبران، مسئله «استكبار» بوده است. تعبير به «لايَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ في سَمِّ الْخِياطِ» كه تنها در همين مورد در قرآن مجيد آمده است، تأكيد واضحى است بر عظمتِ گناه استكبار و برترى جويى. يعنى همانگونه كه عبور شتر از سوراخ سوزن خيّاطى غير ممكن است، ورود افراد متكبّر در بهشت پر نعمت الهى نيز محال است.گويى راه بهشت به قدرى باريك است كه تشبيه به سوراخ سوزن شده و جز متواضعان قادر بر عبور از آن نيستند. جمله «لَاتُفَتَّحُ لَهُمْ ابْوَابُ السَّماءِ»، اشاره به مطلبى است كه در احاديث اسلامى نيز وارد شده و آن اينكه هنگامى كه مؤمنان از دنيا مى روند، روح و اعمال آنها را به سوى آسمان ها مى برند و درهاى آسمان ها به روى آنان گشوده مى شود و فرشتگان از آنان استقبال مى كنند؛ امّا هنگامى كه روح و اعمال كافران و متكبّران را به سوى آسمان ها مى برند درها به روى آنان گشوده نمى شود و منادى صدا مى زند آن را برگردانيد و به سوى جهنّم ببريد.[23]
از مجموع آنچه در آيات بالا آمد، نتيجه مى گيريم كه قرآن مجيد «تكبّر و استكبار» را از زشت ترين صفات و بدترين اعمال و نكوهيده ترين خصلت هاى انسانى مى شمرد. صفتى كه مى تواند سرچشمه انواع گناهان و حتّى سرچشمه كفر گردد و آنها كه در اين خصلت زشت غوطه ور گردند، هرگز روى سعادت را نخواهند ديد و راه به سوى قرب خدا پيدا نمى كنند. بنابراين سالكان الى اللَّه و راهيان راه حقّ، قبل از هر كار بايد ريشه استكبار و خودخواهى و خود برتربينى را در وجود خود بخشكانند كه بزرگ ترين مانع راه آنهاست.[24]
تكبّر در روايات اسلامى
در منابع حديث، روايات زيادى درباره مذمّت كبر و تفسير حقيقت آن و علاج و آثار آن آمده است كه نقل همه آنها در اين مختصر نمى گنجد؛ ولى از آنها گلچينى را ارائه می دهیم:
۱. اوّلين گناه پس از آفرينش انسان توسّط ابليس انجام شد كه سرچشمه آن تكبّر بود. نتيجه اينكه ريشه تمام گناهان تكبّر و نخوت و خود برتر بينى است. از امام علی علیه السّلام نیز نقل شده است که فرمود: «إِيَّاكَ وَ الْكِبْرَ فَإِنَّهُ أَعْظَمُ الذُّنُوبِ وَ أَقْبَحُ الْعُيُوبِ وَ هُوَ حِلْيَةُ إِبْلِيسَ؛[25] زنهار از تكبّر، كه آن بزرگ ترين گناه و نكوهيده ترين عيب ها و زيور ابليس است».[26]
۲. در حديثى از رسول خدا صلّى الله عليه و آله مى خوانيم: «إِيَّاكُمْ وَ الْكِبْرَ فَإِنَّ إِبْلِيسَ حَمَلَهُ الْكِبْرُ عَلَى تَرْكِ السُّجُودِ لِآدَمَ؛[27] از تكبّر بپرهيزيد، كه ابليس به خاطر تكبّر از سجده كردن بر آدم خوددارى كرد [و براى هميشه مطرود درگاه الهى شد]».
۳. در خطبه قاصعه در نهج البلاغه كه بخش عظيمى از آن درباره تكبّر ابليس و پيامدهاى آن است مى خوانيم: «فَاعْتَبِرُوا بِمَا كَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِيسَ، إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِيدَ و ... عَنْ كِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ، فَمَنْ ذَا بَعْدَ إِبْلِيسَ يَسْلَمُ عَلَى اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِيَتِهِ؛[28] عبرت بگيريد از كارى كه خدا با ابليس كرد، زيرا اعمال طولانى و كوشش هاى فراوان او را [در مسير عبادت و بندگى خدا] به خاطر ساعتى تكبّر نابود ساخت، چگونه ممكن است كسى بعد از ابليس همان گناه را مرتكب شود ولى سالم بماند».
تعبيرات فوق نشان مى دهد كه تكبّر و خودخواهى حتّى در لحظات كوتاه، چه پيامدهاى خطرناكى دارد و چگونه همچون آتش سوزان مى تواند حاصل يك عمر طولانى اعمال صالحه را بسوزاند و خاكستر كند و شقاوت ابدى و عذاب جاويدان را نصيب صاحبش سازد.
۴. در حديثی از امیرالمؤمنین علیه السّلام مى خوانيم: «احْذَرِ الْكِبْرَ، فَإِنَّهُ رَأْسُ الطُّغْيَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّحْمَنِ؛[29] از تكبّر بپرهيزيد، كه سرآغاز طغيان ها و معصيت و نافرمانى خداوند رحمان است». این حديث اين واقعيّت را روشن مى سازد كه سرچشمه بسيارى از گناهان مسئله كبر و خود برتربينى است.
۵. در حديثی از امام باقر عليه السّلام مى خوانيم: «مَا دَخَلَ قَلْبَ امْرِئٍ شَيْءٌ مِنَ الْكِبْرِ قَطُّ، إِلَّا نَقَصَ مِنْ عَقْلِهِ بِقَدْرِ مَا دَخَلَ مِنْ ذَلِكَ، قَلَّ أَوْ كَثُرَ؛[30] در قلب هيچ انسانى چيزى از كبر وارد نمى شود، مگر اينكه به همان اندازه از عقلش كاسته خواهد شد، كم باشد يا زياد».
۶. از امام صادق عليه السّلام نقل شده است كه فرمود: «أُصُولُ الْكُفْرِ ثَلَاثَةٌ: الْحِرْصُ وَ الِاسْتِكْبَارُ وَ الْحَسَدُ، فَأَمَّا الْحِرْصُ فَإِنَّ آدَمَ (ع) حِينَ نُهِيَ عَنِ الشَّجَرَةِ حَمَلَهُ الْحِرْصُ عَلَى أَنْ أَكَلَ مِنْهَا، وَ أَمَّا الِاسْتِكْبَارُ فَإِبْلِيسُ حَيْثُ أُمِرَ بِالسُّجُودِ لآِدَمَ فَأَبَى، وَ أَمَّا الْحَسَدُ فَابْنَا آدَمَ حَيْثُ قَتَلَ أَحَدُهُمَا صَاحِبَهُ؛[31] ريشه هاى كفر [کفر به معنای عصيان و نافرمانى خدا به معناى اعم است] سه چيز است: حرص، تكبّر و حسد؛ امّا حرص به خاطر آن است كه هنگامى كه آدم از خوردن شجره ممنوعه نهى شد، حرص او را وادار كرد كه از آن بخورد؛ و امّا استكبار، نمونه آن ابليس بود كه مأمور به سجده براى آدم شد، ولى او سرپيچى كرد؛ امّا حسد، در مورد فرزند آدم ظاهر گشت و سبب شد كه يكى ديگرى را به قتل برساند». بنابراين نخستين گناهان در روى زمين از اين سه نشأت گرفت.
۷. در حديثی از امام باقر و امام صادق عليهما السّلام چنين آمده است: «لايَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ كَانَ فِي قَلْبِهِ مِثْقَالُ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنَ الْكِبْرِ؛[32] كسى كه در قلبش به اندازه سنگينى دانه خردلى از كبر باشد هرگز داخل بهشت نخواهد شد».
۸. در حديثی از اميرمؤمنان على عليه السّلام مى خوانيم: «أَقْبَحُ الْخُلُقِ التَّكَبُّرُ؛[33] زشت ترين اخلاق تكبّر است».
۹. هم چنين از امام صادق عليه السّلام اين روايت نيز درباره اثر وضعی تکبّر آمده است که فرمود: «مَنْ يَسْتَكْبِرْ، يَضَعْهُ اللَّهُ؛[34] هر كه تكبّر ورزد، خدا او را پست مى گردانَد»
با اينكه احاديث در كتب اسلامى در اين زمينه بسيار فراوان است ولى همين چند حديث كه ذكر شد به قدر كافى گوياست و زشتى فوق العاده اين صفت رذيله را روشن مى سازد. در اين احاديث، كبر سرچشمه گناهان ديگر و نقصان عقل و بر باد رفتن سرمايه هاى سعادت و زشت ترين رذايل اخلاقى و سبب محروم شدن از ورود در بهشت شمرده شده است.[35]
قبح عقلی تكبّر
علاوه بر آيات و رواياتی که گفته شد، «تكبّر و استكبار» از نظر منطق عقل نيز بسيار نكوهيده است. چراكه همه انسانها بندگان خدا هستند و هر كس در وجود خود استعدادها و نقطه هاى روشن و مثبتى دارد. همه از يك پدر و مادر آفريده شده اند و همه از نظر آفرينش يكسانند. دليلى ندارد كه انسانى خود را از ديگرى برتر بشمرد و به او فخرفروشى كند و او را تحقير نمايد. گيرم خداوند موهبتى به او داده باشد، اين موهبت بايد سبب شكر و تواضع گردد، نه سبب كبر و غرور.
زشتى اين صفت از بديهيّات است كه هر كس وجدان بيدارى داشته باشد به آن اعتراف مى كند. به همين دليل افرادى كه به هيچ مذهبى پايبند نيستند تكبّر و خود برتربينى را ناخوش مى دارند و آن را از زشت ترين صفات مى شمرند. در واقع بخش مهمّى از مسئله حقوق بشر كه به وسيله جمعى از متفكّران غير مذهبى تنظيم شده نيز ناظر به مسئله مبارزه با استكبار است. هرچند در عمل گاه نتيجه معكوس داده است و به صورت ابزارى در دست مستكبران براى تحت فشار قرار دادن ديگران در آمده است.
چگونه انسان مى تواند رداى تكبّر را بر دوش بيافكند در حالى كه به گفته اميرمؤمنان على عليه السّلام در آغاز نطفه بى ارزشى بود و سرانجام مردار متعفّنى مى شود و درون وجود او مملوّ از آلودگى هاست.[36] انسانى كه آن قدر ضعيف و ناتوان است كه يك پشه ناچيز او را آزار مى دهد و حتّى كوچك تر از پشه يعنى ميكروبى كه با چشم هرگز ديده نمى شود او را بيمار مى سازد. انسان با این اندازه از ضعف چگونه مى تواند ادعای بزرگی کند و لباس استکبار بر تن بپوشد؟![37]
شاخه هاى تكبّر
در اينجا مفاهيم متعدّدى وجود دارد كه گاه تصوّر مى شود همه با هم مترادف و يكسانند در حالى كه تفاوت هاى ظريفى با هم دارند؛ هرچند ريشه همه آنها به «تكبّر» باز مى گردد ولى از زاويه هاى مختلف به آن نگاه مى شود.
خود برتربينى، خود محورى، خودخواهى، برترى جويى و فخر فروشى همه از مفاهيمى هستند كه ريشه آنها «تكبّر» است. هرچند از زواياى مختلف ديده مى شود.
- كسى كه صرفا خود را بالاتر از ديگران مى بيند، «خود برتربين» است.
- كسى كه به خاطر اين خود برتربينى سعى دارد در همه جا و در همه كارهاى اجتماعى همه چيز را قبضه كند، «خود محور»[38] است.
- كسى كه سعى دارد در مسائل اجتماعى مخصوصا به هنگام بروز مشكلات تنها به منافع خود بيانديشد و براى منافع ديگران ارزشى قائل نباشد، «خودخواه» است.
- كسى كه سعى مى كند سلطه خود را بر ديگران مستحكم كند و آنها را زير سيطره خود قرار بدهد، گرفتار «برترى جويى» است.
- كسى كه سعى دارد مال و ثروت يا قدرت و مقام خود را به رخ ديگران بكشد «فخرفروش» است.
بنابراين همه اين صفات ريشه مشتركى دارد و آن تكبّر است هرچند در چهره هاى مختلف ظاهر مى گردد.[39]
تكبّر در برابر چه كسى؟
علماى اخلاق تكبّر را به سه بخش تقسيم كرده اند: 1. تكبّر در برابر خدا؛ 2. تكبّر در برابر پيامبران؛ 3. تكبّر در مقابل خلق خدا.
منظور از تكبّر در برابر خداوند كه بدترين نوع تكبّر است و از نهايت جهل و نادانى سرچشمه مى گيرد، اين است كه انسان ضعيف، ادّعاى الوهيّت كند؛ نه تنها خود را بنده خدا نداند، بلكه سعى كند مردم را به بندگى خود دعوت نمايد. يا همچون فرعون «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى؛[40] من پروردگار برتر شما هستم» بگويد و يا از «ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْري؛[41] من خدايى جز خودم براى شما سراغ ندارم» دم بزند.
بسيار بعيد به نظر مى رسد كه افرادى همچون «فرعون» كه سال ها بر كشور پهناور مصر حكومت مى كرد آنقدر كم عقل و بى هوش باشد كه خود را واقعا «ربّ اعلى» و تنها معبود بزرگ در جهان هستى بداند. بلكه بيشتر به نظر مى رسد كه او و افرادى امثال او براى تحميق توده هاى ساده لوح اين گونه ادّعاها را مى كردند تا پايه هاى حكومت خود را از طريق ادّعاى الوهيّت محكم سازند.
شكل ديگرى از تكبّر در برابر خدا، تكبّر ابليس و پيروان اوست كه از اطاعت خداوند سر باز زدند و تشخيص خود را برتر شمردند و به حكمت پروردگار خرده گرفتند و گفتند: چرا ابليس كه از آتش آفريده شده است در برابر يك موجود خاكى سجده كند؟![42] آرى گاه حجاب ضخيم كبر و غرور چنان جلوی چشم عقل و هوش انسان را مى گيرد كه موجود ضعيفى، خود را آگاه تر از حكيم على الاطلاق مى پندارد.
قسم دوّم تكبّر، تكبّر در برابر انبيا و پيامبران است كه در ميان امّت هاى پيشين بسيار ديده شده است؛ گروهى از مستكبران در اين امّت ها، از اطاعت پيامبران الهى سر باز مى زدند و از روى كبر و غرور همچون فرعونيان مى گفتند: «فَقالُوا أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ؛[43] آنها گفتند: آيا ما به دو انسان همانند خودمان ايمان بياوريم در حالى كه قوم آنها بردگان ما هستند» و گاه همانند قوم نوح به يكديگر مى گفتند: «وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ؛[44] و اگر از بشرى همانند خودتان اطاعت كنيد، مسلّما زيانكاريد» و گاه به بهانه جويى هاى كودكانه مى پرداختند و از سر لجاجت مى گفتند: «وَ قالَ الَّذينَ لايَرْجُونَ لِقاءَنا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلائِكَةُ أَوْ نَرى رَبَّنا؛[45] و كسانى كه اميدى به ديدار ما ندارند [و رستاخيز را انكار مى كنند] گفتند: چرا فرشتگان بر ما نازل نشدند و يا پروردگارمان را با چشم خود نمى بينيم». قرآن در ادامه اين آيه مى گويد: «لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا في أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا كَبيراً؛ آنها درباره خود تكبّر ورزيدند و طغيان بزرگى كردند».
قسم سوم، تكبّر در برابر بندگان خداست؛ به گونه اى كه شخص خود را بزرگ بشمرد و ديگران را كوچك و خوار و بى مقدار بداند؛ زير بار هيچ كس نرود، خود را از همه برتر ببيند و حقّ هيچ صاحب حقّى را محترم نشمرد و دائما منتظر باشد كه ديگران براى او عظمت قائل شوند. اين نوع از كبر نمونه هاى فراوانى دارد كه نياز به شرح آن نيست و گاه به حدّ اعلا مى رسد و به تكبّر در برابر پيامبران و خداوند منتهى مى گردد. آتش كبر و غرور، نخست از تكبّر در برابر بندگان خدا سر مى زند، سپس به استكبار در برابر انبياء و رسولان پروردگار مى رسد و سرانجام به تكبّر در برابر ذات پاك خداوندگار مى انجامد.[46]
انگيزه هاى تكبّر
تكبّر اسباب زيادى دارد و همه آنها به اين باز مى گردد كه انسان در خود كمالى تصوّر كند و بر اثر حبّ ذات، بيش از حدّ آن را بزرگ نمايد و ديگران را در برابر خود كوچك بشمرد. بعضى از بزرگان علم اخلاق اسباب كبر را در هفت چيز خلاصه كردهاند: نخست اسباب دينى كه «علم» و «عمل» است. و اسباب دنيوى كه «نسب»، «زيبايى»، «قوّت»، «مال» و «فزونى ياران و ياوران» است.
نخستين اسباب تكبّر «علم» است. علم سبب غرور گروهى از علما و دانشمندان مى گردد همان گونه كه در حديث نبوى آمده است: «آفَةُ الْعِلْمِ الْخُيَلَاءُ؛[47] آفت بزرگ علم، تكبّر است». بعضى از افراد آن چنان كم ظرفيّت اند كه وقتى چند باب از علمی را مى خوانند، خود را بزرگ و ديگران را كوچك مى شمرند؛ بلكه با نظر تحقير به ديگران مى نگرند و از همه انتظار احترام و خدمت و تواضع و كرنش دارند. در حالى كه عالمان واقعى هر قدر بر علم شان افزوده مى شود، خود را نادان تر مى بينند، چراكه خود را در برابر اقيانوس عظيمى مشاهده مى كنند كه تنها قطراتى از آن را در اختيار دارند. آنها به خاطر همان مقدار علمى كه به دست آورده اند مسؤوليّت خود را سنگين تر مى بينند و خوف آنها بيشتر مى شود.
سبب دوّم، اعمال نيك و عبادت است كه موجب كبر و غرور بسيارى از نيكوكاران و عبادت كنندگان مى شود. چراكه از اين رهگذر، خود را برتر از ديگران مى پندارند و انتظار دارند مردم به ديدار آنها بشتابند و مشكلات آنها را حل كنند؛ در مجالس احترام خاصّى براى آنها قائل شوند و از نيكوكارى و زهد و ورع و تقواى آنها سخن بگويند؛ گويى عبادت خود را منّتى بر ديگران مى پندارند. این گونه اشخاص معمولا در جهات دينى خود را اهل نجات و ساير مردم را اهل هلاك مى شمرند و اين امور سبب مى شود كه امتياز فوق العاده اى براى خود قائل گردند و به فخرفروشى بر ديگران به طور آشكار و پنهان و يا نيمه آشكار بپردازند و در حالى كه خود بر لبه پرتگاه خطرناكى قرار گرفته اند مردم را در آستانه سقوط می پندارند و خود را از عذاب خدا در امان می دانند. در حديثى از پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله مى خوانيم: «إِذَا سَمِعْتُمُ الرَّجُلَ يَقُولُ هَلَكَ النَّاس،ُ فَهُوَ أَهْلَكُهُمْ؛[48] هنگامى كه شنيديد كسى مى گويد: مردم [به خاطر اعمال شان] هلاك شدند، بدانيد خود او هلاكتش از آنان شديدتر است».
عامل سوم، نسب و حسب عالى است. كسانى در يك خانواده شريف و معروف به علم و عمل و تقوا و بزرگوارى و سخاوت متولّد شده اند، اين را براى خود امتياز بزرگى مى شمرند و ديگران را كه از خانواده هاى پايين ترى هستند، كوچك و بى ارزش مى پندارند؛ در حالى كه مى دانيم حسب و نسب در اسلام مطرح نيست. همه مردم بندگان خدا هستند و از يك پدر و مادر آفريده شده اند و امتيازى جز از طريق تقوا بر يكديگر ندارند. اين مسئله به قدرى مهم است كه پيشوايان بزرگ اسلام كمترين تعبيراتى را كه در آن نشان از برترى جويى از نظر حسب و نسب بود تحمّل نمى كردند.
از جمله در حديثى مى خوانيم كه ابوذر در حضور پيامبر صلّى الله عليه و آله به كسى گفت: «يا ابن السوداء!؛ اى فرزند زن سياه!». پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود: «ابوذر! آرام باش، آرام باش، كسى كه مادرش سفيد پوست است بر كسى كه مادرش سياه پوست است هيچ برترى ندارد». ابوذر مى گويد: «من [كه متوجّه اشتباه خود شدم براى جبران اين خطا] روى زمين دراز كشيدم و به آن مرد گفتم: برخيز و پايت را به روى صورت من بگذار».[49]
قرآن و روايات اسلامى به ما مى گويد هيچ انسانى بر انسان ديگر به خاطر حسب و نسبش برترى ندارد. اينها يك سلسله امور اعتبارى است كه در بيرون وجود انسان است. ارزش و شخصيّت انسان به امتيازاتِ معنوى و درونى اوست و به فرض كه حسب و نسب به خاطر ارتباطش به بعضى از بزرگان سبب فضيلتى شود، نبايد اين فضيلت موجب كبر و غرور گردد و صاحب نسب شريف بر ديگران فخرفروشى كند.
افتخار بعضی از معصومين عليهم السّلام به حسب و نسب شان، براى برترى جويى نبود؛ بلكه هدف ديگرى داشتند. آنها مى خواستند رسالت امامت و رهبرى خود را براى ناآگاهان از اين طريق تبيين كنند. درست مثل اينكه فرمانده لشكر براى معرّفى خود و دعوت لشكريان به پيروی اش، مقام و موقعيّت خويش را شرح مى دهد.
چهارمين اسباب تكبّر و تفاخر، جمال و زيبايى و حسن ظاهر است. به اين ترتيب كه شخص خوش قد و قامت و زيبا، ديگران را - به ويژه كسانى كه در اندام خود داراى عيب و نقصى هستند - مورد تحقير قرار دهد و نسبت به آنها فخرفروشى كند. اين عامل در تمام كسانى كه بهره اى از جمال دارند ممكن است ظاهر شود، ولى بيشتر در زنان است كه زيبايى خود را به رخ ديگران، مخصوصا كسانى كه داراى عيب و نقصى هستند مى كشند.
پنجمين اسباب تكبّر، داشتن مال و ثروت فراوان است كه غالبا در پادشاهان و سرمايه داران بزرگ و صاحبان اراضى وسيع كشاورزى و كارخانه ها ديده مى شود. آنها كه غالبا از لباس هاى گرانقيمت و پر زرق و برق و مركب هاى سوارى گران بها و خانه هاى وسيع و قصرهاى مجلل استفاده مى كنند، افرادى را كه فاقد اين امورند، مورد تحقير قرار مى دهند و نسبت به آنها فخرفروشى مى كنند و اين از زشت ترين و كثيف ترين انواع تكبّر است.
قرآن مجيد نمونه هايى از اين نوع تكبّر و عاقبت آن را بيان كرده است. از جمله در داستان قارون مى خوانيم که او براى برترى جويى بر بنى اسرائيل، به نمايش ثروت خود پرداخت و در يكى از روزها، او با تمام زينت خود در برابر قومش، ظاهر شد تا آنجا كه صبر و طاقت را از بينندگان ربود و بسيارى از دنيا پرستان آرزو كردند كه اى كاش همانند ثروت قارون را داشتند.[50] ولى تکبّر قارون چندان نپاييد. چيزى نگذشت كه زمين به فرمان خدا او و تمام قصرها و ثروت هايش را در كام خويش فرو برد و زندگى اين ثروتمند خودخواه مستكبر و مغرور، درس عبرتى براى تمام انسان ها در طول تاريخ شد.
عامل ششم، قدرت و نيروى جسمانى يا موقعيّت سياسى و اجتماعى است كه غالبا در زورمندان ديده مى شود. آنها خودشان را موجوداتى برتر و گاه سايه خدا در سراسر زمين مى پندارند و انتظار دارند ديگران همچون غلامان و بردگان، در برابر آنان تعظيم كنند. هر گاه كمترين سخن و حركتى كه لايق شأن و مقام كبريايى آنها نباشد، از كسى صادر شود، قابل بخشش نخواهد بود. در حالات بعضى از سلاطين پيشين نقل كرده اند كه هر وقت مردم وارد مجلس آنها مى شدند بايد دهان خود را با چيزى بپوشانند مبادا فرّ و شكوه سلطانى آنان با بخار و بوى دهان رعايا آلوده شود و همين كبر و غرور فوق العاده غالبا منشأ اشتباهات بزرگ آنها و محاسبه هاى نادرست و در نتيجه سبب سرعت سقوط شان مى شد.
هفتمين سبب، فزونى ياران و مددكاران و شاگردان و پيروان و فرزندان و قوم و قبيله است. پادشاهان به لشكرهای شان افتخار مى كردند. بعضى از علما ممكن است به خاطر فزونى شاگردان يا مريدان و پيروان و تابعان گرفتار تكبّر شوند. شيوخ قبايل به كثرت و قوّت قبيله خود بر ديگران فخر مى فروشند. حتّى گاه بعضى از فاسقان وقيح و بى شرم افتخار به كثرت گناهان و شرب خمر و فجور با زنان و كودكان مى كنند.
اين امور هفتگانه، مواردی است كه افراد به سبب همه يا بعضى از آنها ممكن است به ديگران فخرفروشى كنند. البتّه منحصر به اينها نيست. هر نقطه كمال و قوّت معنوى يا مادّى، صورى و يا حتّى خيالى و پندارى ممكن است سبب غرور و استكبار صاحبش شود. مفهوم اين سخن آن نيست كه انسان براى پرهيز از تكبّر و غرور از اسباب كمال فاصله بگيرد و اين امور را در خود بميراند تا منشأ غرور او نشود، بلكه هدف اين است كه هر قدر بر علم و عبادت و قوّت و قدرت و ثروت او افزوده مى شود، سعى كند متواضع تر و خاضع تر گردد و بيانديشد كه هيچ يك از اينها پايدار نيست و همه آنها در برابر قدرت پروردگار بسيار ناچيز و بى ارزش است.[51]
از اینها گذشته، کبر و فخرفروشی برآمده از هر کدام از این اسباب و عوامل که باشد باز هم معلول «عقده حقارت درونی» آدمی است. از امام صادق عليه السّلام نقل شده است که فرمود: «مَا مِنْ رَجُلٍ تَكَبَّرَ أَوْ تَجَبَّر،َ إِلَّا لِذِلَّةٍ وَجَدَهَا فِي نَفْسِهِ؛[52] هيچ كس بر ديگران بزرگى نمى فروشد، مگر به خاطر حقارتى كه در درون وجود خود احساس مى كند».
اين نكته امروزه در پرتو تحقيقات روانشناسى و روانكاوى مسلّم شده است كه سرچشمه تكبّر و بزرگى فروختن بر ديگران چيزى جز عقده حقارت نيست و آنها كه مبتلا به اين عقده هستند، براى جبران كمبودهاى خود متوسل به اين وسيله غلط مى شوند و از اين راه بر حقارت اجتماعى خود مى افزايند و بيش از پيش خود را منفور مى سازند. اين مسأله روانى به روشنى در گفتار معجزه آسايى كه از امام صادق عليه السّلام نقل شده ديده مى شود. ولى افراد با ايمان با قدرتی که از شخصیت درونی خود می گیرند همواره در برابر ديگران متواضع اند.[53]
آثار و نشانه های تکبّر
بيماری هاى اخلاقى مانند بيماری هاى درونى و جسمانى، هميشه همراه با آثارى در برون است. همان گونه كه يك بيمارى كبدى علايم مختلفى بر پوست بدن، چهره، رنگ چشم، زبان و مانند آن دارد، كسى كه به يك بيمارى سخت اخلاقى گرفتار است آثار و نشانه هايش در اعمال و سخنان او ظاهر مى شود. بزرگان اخلاق، آثار كبر را به طور مشروح و گسترده شمرده اند. اين آثار گاه در چهره ظاهر مى شود مثل اينكه شخص متكبّر در برابر اشخاص مختلف چهره در هم مى كشد و نگاه هاى تحقيرآميزى مى كند؛ حتى حاضر نيست با تمام صورت با افراد روبرو شود.
گاه آثار اين خوى نكوهيده در سخنانش آشكار مى گردد؛ تعبيرهايى كه از خود مى كند مبالغه آميز است و پيوسته ضميرهاى جمع در باره خود به كار مى برد. حتّى تُن صداى او نشان مى دهد كه آدم مغرور و متكبّرى است. در ميان حرف اين و آن مى دود و به كسى اجازه سخن گفتن نمى دهد. به سخنان مردم گوش نمى دهد، ولى انتظار دارد همه به سخنانش گوش فرا دهند. سخنان كوتاه ديگران را طولانى مى شمرد و سخنان طولانى و بى محتواى خودش را كوتاه و لازم و واجب مى داند.
گاه آثار تکبّر، در حركات و اعمال ظاهر مى شود؛ دوست دارد ديگران در برابر او بايستند و او نشسته باشد و هنگامى كه وارد مجلس مى شود همه براى او قيام كنند، ولى او براى كسى قيام نكند. در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السّلام مى خوانيم: «مَنْ أَرَادَ أَنْ يَنْظُرَ إِلَى رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ النَّارِ فَلْيَنْظُرْ إِلَى رَجُلٍ قَاعِدٍ وَ بَيْنَ يَدَيْهِ قَوْمٌ قِيَامٌ؛[54] كسى كه مى خواهد به يكى از دوزخيان نگاه كند، نگاه به كسى كند كه نشسته است و مردم در برابر او ايستاده اند».
شخص متکبّر دوست دارد در كوچه و بازار تنها نباشد و فرد يا گروهى پشت سر او حركت كنند. در نقلی تاریخی درباره پیامبر صلوات الله علیه آمده است که گاه با يارانش حركت مى كرد به آنها دستور مى داد بر او تقدّم جويند و او در لا به لاى آنها راه مى رفت.[55]
انسان متکبّر دوست دارد كه ديگران به ديدن او بیایند، بى آنكه او به ديدن ديگران برود. او از همنشينى با فقيران و مستمندان و كسانى كه ظاهر نامرتّبى دارند پرهيز مى كند و اگر گرفتار چنين افرادى شود سعى دارد در نخستين فرصت، از كنار آنان برخيزد يا آنها را از خود دور سازد. دوست دارد هرگز چيزى براى اهل خانه با دست خود خريدارى نكند و در خانه كمترين كارى انجام ندهد. زن و فرزند و خدمتكار دست به سينه در برابر او براى انجام حوائج حاضر باشند و او به آنها فرمان دهد!
گاه آثار تكبّر انسان متکبّر، در طرز پوشيدن لباس، مخصوصا لباس هاى گرانقيمتى كه جلب توجّه مى كند، وسیله نقلیه ای که سوار می شود، خانه و وسايل زندگى، مركز كسب و كار و تجارت و يا حتّى طرز لباس و زندگى فرزندان و بستگان و منتسبين به او آشكار مى گردد و در همه اين موارد هدفش اين است كه قارون وار ثروت خود را به رخ ديگران بكشد و به گمان خود برترى خويش را نسبت به سايرين ثابت نمايد. البتّه اين سخن بدان معنا نيست كه انسان از پوشيدن لباس خوب خوددارى كند و لباس هاى مندرس و پاره در تن نمايد. مسأله مهم توجه به این نکته است که ظهور و بروز خوى نكوهيده «تكبّر و برترى جويى» در تمام شؤون زندگى انسان امكان پذير است و ممكن نيست كسى اين صفت رذيله را به صورت شديد يا خفيف داشته باشد و در چهره و سخن و اعمال او ظاهر نگردد.[56]
مفاسد و پيامدهاى تكبّر و استكبار
در نگاهی کلی می توان گفت که تکبّر سبب مى شود كه انسان جز خود و افكار خودش را نبيند، آيات و معجزات خدا را سِحر بخواند، مصلحان را مفسِد و اندرزِ دوستان و اطرافيان را محافظه كارى و ضعف نفس بشمارد.[57] اين خوى زشت آثار بسيار مخرّبى در روح و جان و اعتقادات و افكار افراد و نيز در سطح جوامع انسانى دارد به گونه اى كه مى توان گفت هيچ بخش از زندگى فردى و اجتماعى از مصايب آن در امان نيست. برخی از این پیامدهای سوء را با هم مرور می کنیم:
۱. نخستين مفسده تکبّر که از همه خطرناك تر است آلودگى به شرك و كفر است. کفر ابلیس و انحراف او از مسیر توحید و سر باز زدن فراعنه و نمرودها از پذیرش دعوت انبیای الهی، نتیجه تکبّر است. تكبّر به انسان اجازه نمى دهد كه در برابر حقّ تسليم گردد. چراكه كبر و غرور حجاب سنگينى در برابر چشم انسان مى افكند و او را از ديدن چهره زيباى حقّ محروم مى كند. شايد به همين دليل است كه در حديثى مى خوانيم كه راوى از امام صادق عليه السّلام درباره كمترين درجه «الحاد» سؤال كرد امام عليه السّلام فرمود: «إِنَّ الْكِبْرَ أَدْنَاهُ؛[58] كمترين درجه كفر و الحاد، تكبّر است».
۲. محروم شدن از علم و دانش، يكى ديگر از پيامدهاى شوم كبر است. زيرا انسان وقتى به حقيقت علم و دانش مى رسد كه آن را در هر جا و نزد هر كس ببيند همچون گوهر گمشده اى بربايد. حال آنكه اشخاص متكبّر به آسانى حاضر نمى شوند بهترين علوم و دانش ها و برترين و والاترين حكمت ها را از افراد هم رديف و يا زير دست خود بپذيرند. آنها علوم و دانش هايى را قبول دارند كه از فكر خودشان بجوشد در حالى كه صفت كبر و غرور اجازه نمى دهد مطلب مهمّى از كبر آنان بجوشد. به همين دليل در حديث معروف هشام بن حكم از امام كاظم عليه السّلام مى خوانيم: «إِنَّ الزَّرْعَ يَنْبُتُ فِي السَّهْلِ وَ لايَنْبُتُ فِي الصَّفَا فَكَذَلِكَ الْحِكْمَةُ تَعْمُرُ فِی قَلْبِ الْمُتَوَاضِعِ وَ لَاتَعْمُرُ فِي قَلْبِ الْمُتَكَبِّرِ الْجَبَّارِ لِأَنَّ اللَّهَ جَعَلَ التَّوَاضُعَ آلَةَ الْعَقْلِ وَ جَعَلَ التَّكَبُّرَ مِنْ آلَةِ الْجَهْل؛[59] زراعت در زمين هاى نرم و هموار مى رويد و روى سنگ هاى سخت هرگز رويش ندارد، همين گونه دانش و حكمت در قلب انسان متواضع رويش دارد و قلب متكبّر جبّار هرگز آباد نمى گردد، زيرا خداوند تواضع را وسيله عقل و تكبّر را از ابزار جهل قرار داده است».
۳. تكبّر، مايه تنفّر و پراكندگى مردم است. از بلاهاى مهمّى كه بر سر متكبّران وارد مى شود انزواى اجتماعى و پراكندگى مردم از اطراف آنهاست. چراكه شرف هيچ انسانى اجازه نمى دهد تسليم برترى جويی هاى افراد متكبّر و مغرور شود. به همين دليل حتّى نزديك ترين دوستان و بستگان از آنها فاصله مى گيرند و اگر به حكم الزام هاى اجتماعى مجبور باشند با آنان زندگى كنند، در دل از آنان متنفّرند.
در حديثى از امام اميرالمؤمنين عليه السّلام مى خوانيم: «مَنْ تَكَبَّرَ عَلَى النَّاسِ ذَلَّ؛[60] كسى كه فخرفروشى كند، ذليل مى شود». در حديث ديگرى از امام صادق عليه السّلام مى خوانيم كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمود: «أمْقَتُ النَّاسِ الْمُتَكَبِّرُ؛[61] منفورترين مردم، متكبّر است». در حديث ديگرى از امام على عليه السّلام آمده است: «ثَمَرَةُ الْكِبْرِ الْمَسَبَّةُ؛[62] ميوه درخت تكبّر بدگويى از مردم است». اين تعبير كه در حديثى از اميرمؤمنان عليه السّلام رسيده است نيز بسيار عبرت انگيز است که: «لَيْسَ لِلْمُتَكَبِّرِ صَدِيقٌ؛[63] براى متكبّر دوستى باقى نمى ماند». آن حضرت در حديث ديگرى فرمود: «مَا اجْتُلِبَ الْمَقْتُ بِمِثْلِ الْكِبْرِ؛[64] چيزى مانند تكبّر خشم مردم را برنمى انگيزد».
۴. تكبّر سبب از دست دادن امكانات زندگى است. انسان در صورتى در زندگى موفّق خواهد بود كه بتواند همكارى ديگران را جلب كند. افراد منزوى كه تلاش هاى آنها تنها جنبه فردى دارد يا شكست مى خورند و يا موفّقيّت ناچيزى نصيب شان مى شود. از آنجا كه تكبّر انسان را به انزوا مى كشاند طبعا موفّقيّت او را در صحنه زندگى ناچيز مى كند. در حديثى از امام اميرمؤمنان على عليه السّلام مى خوانيم: «بِكَثْرَةِ التَّكَبُّرِ يَكُونُ التَّلَفُ؛[65] فزونى تكبّر مايه اتلاف [اسباب موفّقيّت] است».
۵. تكبّر سرچشمه اصلّى بسيارى از گناهان است. گاه در حالات افراد حسود، حريص، بدزبان و آلوده به انواع گناهان دقّت مى كنيم مى بينيم سرچشمه همه اين رذايل را در وجود آنها تكبّر تشكيل می دهد. آنها هيچ گاه مايل نيستند كسى را برتر از خود ببينند. به همين دليل هر گاه نعمت و موهبت و موفّقيّتى نصيب ديگران شود، به آنها حسد مى ورزند. آنها براى تحكيم پايه هاى برترى جويى خود، حريص در جمع آورى مال اند. آنها براى اظهار برترى بر ديگران به خود اجازه مى دهند كه سايرين را تحقير كنند و با هتك و توهين و سبّ و دشنام، زبان خود را آلوده سازند و به اين وسيله آتش درونى خود را فرو نشانده و خويش را اشباع كنند.
در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السّلام مى خوانيم كه فرمود: «الْحِرْصُ وَ الْكِبْرُ وَ الْحَسَدُ دَوَاعٍ إِلَى التَّقَحُّمِ فِي الذُّنُوبِ؛[66] حرص و تكبّر و حسد سبب مى شود كه انسان در انواع گناهان فرو رود». در حديث ديگرى از آن حضرت عليه السّلام مى خوانيم: «التَّكَبُّرُ يُظْهِرُ الرَّذِيلَةَ؛[67] تكبّر رذايل اخلاقى را ظاهر مى سازد».[68]
علاوه بر رذایل و گناهان گفته شده، متكبّران مرتكب گناه رياكارى هم مى شوند. آنها براى نشان دادن برترى خويش بر ديگران آلوده به ريا مى گردند و اعمال نيك خويش را به رخ ديگران مى كشند. متكبّران حسودند، راضى نمى شوند كه ديگران هم از امكاناتى همچون امكانات آنها برخوردار شوند. تكبّر منشأ عيب جویى، غيبت و ديگر گناهان نيز مى گردد.[69]
۶. این رذیله اخلاقی، پرده اى بين انسان و عيب هايش مى افكنَد كه باعث مى شود عيب هاى خود را نبيند. بلكه حتی آنها را حُسن و خوبى و نقاط ضعف خود را نقاط قوّت مى بيند! اين بزرگ ترين سدّ راه تكامل انسان است. مهم ترین مرحله در مسیر سلوک الهی، ایستگاه گذر از تکبّر است. انسان به مقام لقاءاللّه و قرب به خدا نمى رسد، مگر آنكه بتواند خودش را فراموش كند و غير از او را نبيند و نخواهد و به غير از او نيانديشد.[70]
درمان تكبّر
بزرگان اخلاق در باره راه درمان تكبّر، بحث هاى بسيار مشروح دارند كه غالب آنها بر اين محور دور مى زند كه راه درمان تكبّر، دو راه است: راه علمى و راه عملى.
راه علمى، به اين صورت است كه افراد متكبّر درباره خود بيانديشند كه كيستند و چيستند؟ و كجا بودند؟ و به كجا مى روند؟ و سرانجام كار آنها چه خواهد شد؟ و نيز در باره عظمت خداوند بيانديشند و خود را در برابر ذات بى مثال او ببينند. تاريخ سراسر عبرت جهان را بررسى كنند و در باره سرنوشت فرعون ها و نمرودها مطالعه كنند، تا بدانند پيروزى هاى زودگذر جهان چيزى نيست كه بتوان بر آن تكيه كرد و آن را نشانه بزرگى شمرد.
انسانى كه در آغاز، نطفه بى ارزشى بوده و در پايان مردار گنديده اى مى شود و چند روزى كه در ميان اين دو زندگى مى كند، چيزى نيست كه به خاطر آن مغرور شود و فخرفروشى نمايد. در حديثى از امام باقر عليه السّلام مى خوانيم: «عَجَباً لِلْمُخْتَالِ الْفَخُورِ وَ إِنَّمَا خُلِقَ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ يَعُودُ جِيفَةً وَ هُوَ فِيمَا بَيْنَ ذَلِكَ لايَدْرِي مَا يُصْنَعُ بِهِ؛[71] از متكبّر فخرفروش در شگفتم. او در آغاز از نطفه بى ارزشى آفريده شده و در پايان كار مردار گنديده اى خواهد بود و در اين ميان نمى داند به چه سرنوشتى گرفتار مى شود و با او چه مى كنند».[72]
حضرت على عليه السّلام نیز درباره ضعف و ناتوانى انسان مى فرمايد: «مِسْكِينٌ ابْنُ آدَمَ مَكْتُومُ الْأَجَلِ مَكْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ؛[73] انسان موجود بی چاره ای است، سرآمد زندگى اش [زمان مرگش] نامعلوم، علل و عوامل بيماری هايش ناپيدا و مجهول، كردار و رفتارش در جایى محفوظ [و بايد روزى پاسخگو باشد]، پشه اى او را آزار مى دهد، قطره اى آب يا اندكى غذا [راه تنفّسش را مى بندد و] او را مى كُشد و [اندكى] عرق او را متعفّن و بدبو مى سازد». انسانى كه اين قدر ضعيف و ناتوان است، اگر توجّه به ضعف خويش داشته باشد، متكبّر نمى شود.[74]
درمان تكبرّ از طريق عملى به اين طريق حاصل مى شود كه سعى كند اعمال متواضعان را انجام دهد، تا اين فضيلت اخلاقى در اعماق وجود او ريشه بدواند و در برابر خداوند و خَلق او تواضع كند. لباس ساده بپوشد، غذاى ساده بخورد، با خادمان يا كارگرانش بر سر يك سفره بنشيند، در سلام كردن بر ديگران تقدّم جويد، صدر مجلس ننشيند و در راه رفتن بر ديگران پيشى نگيرد. با كوچك و بزرگ گرم بگيرد و از همنشينى با افراد متكبّر و مغرور بپرهيزد و در عمل امتيازى براى خود بر ديگران قائل نشود. خلاصه که آنچه را نشانه تواضع يا از مظاهر آن است در عمل و سخن به كار بندد و سعى كند حالت، عادت و سپس ملكه او گردد.
در حالات پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله آمده است كه روى زمين مى نشست و غذا مى خورد و مى فرمود: «إِنَّمَا أَنَا عَبْدٌ آكُلُ كَمَا يَأْكُلُ الْعَبْدُ؛[75] مَن بنده اى هستم مانند غلامان غذا مى خورم». در خطبه 160 نهج البلاغه آمده است كه امام عليه السّلام درباره پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله چنين مى فرمايد: «وَ لَقَدْ كَانَ يَأْكُلُ عَلَى الْأَرْضِ وَ يَجْلِسُ جِلْسَةَ الْعَبْدِ وَ يَخْصِفُ بِيَدِهِ نَعْلَهُ وَ يَرْقَعُ بِيَدِهِ ثَوْبَهُ وَ يَرْكَبُ الْحِمَارَ الْعَارِيَ وَ يُرْدِفُ خَلْفَهُ؛[76] پيامبر اكرم (ص) روى زمين بدون فرش مى نشست و غذا مى خورد و با تواضع همچون بردگان جلوس مى كرد و با دست خود كفش خويش را وصله مى كرد و بر مركب برهنه سوار مى شد و حتّى كسى را پشت سر خويش سوار مى كرد».
از سوى ديگر از آنجا كه تكبّر اسباب و عللى دارد كه پیش از این درباره شان صحبت شد، براى از ميان بردن هريك از اين اسباب هفتگانه تمهيداتى ارائه شده كه بسيار قابل توجّه است. آنها كه به خاطر نسب خود بر ديگران فخر مى فروشند، بايد در اين حقيقت بيانديشند كه اولا افتخار به كمالات ديگران عين جهالت است و اگر پدر كسى فاضل بوده، ولى خودش بى بهره است، از علم پدر حاصلّى ندارد و ارزشى براى او ايجاد نخواهد شد. ثانيا اگر نيك بيانديشد، پدر او نطفه است و جدّ اعلايش خاك و اينها امورى نيستند كه انسان به سبب آنها افتخار كند و براى خود امتيازى قائل باشد. در حديثى آمده است كه لقمان حكيم به فرزندش گفت: «وَيْلٌ لِمَنْ تَجَبَّرَ وَ تَكَبَّرَ كَيْفَ يَتَعَظَّمُ مَنْ خُلِقَ مِنْ طِينٍ وَ إِلَى طِينٍ يَعُودُ ثُمَّ لايَدْرِي إِلَى مَا ذَا يَصِيرُ إِلَى الْجَنَّةِ فَقَدْ فازَ أَوْ إِلَى النَّارِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً؛[77] واى بر كسى كه تكبّر و برترى جويى مى كند، چگونه خود را بزرگ مى پندارد كسى كه از خاك آفريد شده و به خاك برمى گردد؟! نمى داند به كجا مى رود؟ به سوى بهشت تا رستگار باشد يا به سوى دوزخ تا گرفتار خسران آشكارى گردد».
امّا كسانى كه به خاطر جمال و زيبايى گرفتار كبر و غرور مى شوند بايد در اين معنى بيانديشند كه با يك بيمارى، مخصوصا بيماری هاى پوستى، تمام اين جمال و زيبايى بر باد مى رود و اگر بيماری ها آن را بر باد ندهد، چند روزى كه گذشت گرد و غبار پيرى بر سر و صورتش مى نشيند و آن جوان زيباى راست قامت ديروز به پيرمرد خميده ناتوانى كه صورتش پر از چين و چروك پيرى است، مبدّل مى شود. چيزى كه به اين سرعت قابل زوال است، چگونه مى تواند سبب غرور و برترى جويى بر ديگران شود؟!
اگر سبب تكبّر شخص، قوّت و قدرت جسمانى است بايد فراموش نكند كه گاه با يك عارضه كوچك قلبى يا مغزى تمام يا قسمتى از بدن فلج مى شود و به كلّى از كار مى افتد؛ به گونه اى كه نتواند حتّى مگسى را از خود دور كند. اگر خار و يا سوزنى به پاى او رود و نتواند آن را بيرون بياورد پيوسته معذّب است.
آنها كه به سبب ثروت و فزونى اموال و كثرت ياران و انصار گرفتار غرور و تكبّر مى شوند، اوّلا بايد به اين نكته توجّه كنند كه اينها امورى است از بيرون وجود انسان و چيزى كه بيرون وجود انسان است نمى تواند مايه مباهات او گردد. چگونه انسان داراى شخصيّت، به اسب و استر، اتومبيل و خانه اش افتخار مى كند؟! چگونه شرف و شخصيّت خود را در اين امور مى پندارد؟! امورى كه مى تواند در دست پست ترين خلق خدا نيز باشد! امورى كه بسيارى از آنها را دزدان به آسانى مى ربايند. چه بى ارزش است شرفى كه دزد آن را مى ربايد و صاحبش را فاقدِ آن مى كند.
اگر سبب كبر و غرور او علم و دانش فراوان است، عالمان باید به این بيانديشند كه قرآن مجيد در آيه 5 سوره جمعه[78] عالمان بى عمل را به حیواناتِ باربری تشبيه كرده كه بارى از كتاب بر پشت دارند و نيز باید به این بيانديشند كه شخص عالم به همان نسبت كه بر ديگران برترى علمى دارد مسؤوليّتش سنگين تر است. علاوه بر آن نبايد فراموش كنند كه حساب آنها در قيامت از ديگران بسيار مشكل تر است. با چنین وضعیتی چگونه مى توانند به ديگران فخرفروشى كنند؟!
همچنین اگر سرچشمه تكبّر انسان، عبادت ها و طاعاتش در پیشگاه الهی باشد، بايد به اين واقعيّت بيانديشد كه خداوند تنها عبادتى را مى پذيرد كه از هرگونه عُجْب و كبر پاك باشد و به يقين گناهكاران نادم و پشيمان، به نجات نزديك ترند تا عابدان مغرور. به خصوص اينكه از نشانه هاى قبولى عبادت اين است كه انسان خود را كوچك و حقير و بى مقدار بداند و اگر تمام عبادت جنّ و انس را انجام دهد باز از خوف خدا غافل نشود.[79]
تواضع و فروتنى
تواضع و فروتنى نقطه مقابل تكبّر و فخرفروشى است و جداسازى بحث هاى كامل اين دو از يكديگر مشكل يا غير ممكن است و همچنين در آيات و روايات اسلامى، اين دو به يكديگر آميخته شده است. نكوهش از يكى ملازم تمجيد و ستايش از ديگرى است و ستايش از يكى همراه با نكوهش از ديگرى مى باشد. البته نسبت بين تكبّر و تواضع، نسبت ميان ضدّين است؛ نه وجود و عدم. هم تكبّر يك صفت وجودى است و هم تواضع، و هر دو در مقابل يكديگر قرار دارند؛ نه از قبيل وجود و عدم، كه سخن از يكى الزاما همراه با نفى ديگرى باشد. در روايات اسلامى نيز به اين معنى اشاره شده است از جمله از على عليه السّلام مى خوانيم: «ضَادُّوا الْكِبْرَ بِالتَّواضُعِ؛ به وسيله تواضع با تكبّر كه ضدّ آن است مقابله کنید».[80]
تعريف تواضع
«تواضع» از مادّه «وضع» در اصل به معناى فرونهادن است.[81] هنگامى كه به عنوان يك صفت اخلاقى گفته مى شود، مفهومش اين است كه انسان خود را پايين تر از آنچه موقعيّت اجتماعى اوست، قرار دهد.[82] تعبير به «فروتنى» در فارسى دقيقا همين معنا را مى رساند. اين صفت از خلال گفتار و رفتار انسان ها نمايان مى شود.
در حديثى از امام علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام مى خوانيم که از ایشان سؤال كردند: «مَا حَدُّ التَّوَاضُعِ الَّذِي إِذَا فَعَلَهُ الْعَبْدُ كَانَ مُتَوَاضِعاً؟ فَقَالَ: التَّوَاضُعُ دَرَجَاتٌ: مِنْهَا أَنْ يَعْرِفَ الْمَرْءُ قَدْرَ نَفْسِهِ فَيُنْزِلَهَا مَنْزِلَتَهَا بِقَلْبٍ سَلِيمٍ، لَايُحِبُّ أَنْ يَأْتِيَ إِلَى أَحَدٍ إِلَّا مِثْلَ مَا يُؤْتَى إِلَيْهِ، إِنْ رَأَى سَيِّئَةً دَرَأَهَا بِالْحَسَنَةِ، كَاظِمُ الْغَيْظِ، عَافٍ عَنِ النَّاسِ، وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ؛[83] حدّ تواضع كه اگر انسان آن را انجام دهد، متواضع محسوب مى شود، چيست؟ فرمود: تواضع درجات و مراحلى دارد: يكى از مراحل آن اين است كه انسان قدر و موقعيّت نفس خويش را بداند و در همان جايگاه با قلب سليم [و پذيرش درونى] جاى دهد، دوست نداشته باشد كارى درباره كسى انجام دهد مگر همانند كارهايى كه درباره او انجام مى دهند [همان گونه كه انتظار احترام از ديگران دارد بايد ديگران را محترم بشمارد و هر كارى را از سوى ديگران دون شأن خود مى شمرد درباره ديگران دون شأن بشمرد]، هرگاه بدى از كسى ببيند آن را با نيكى پاسخ دهد، خشم خود را فروبرد، از گناهان مردم درگذرد و آنها را مورد عفو قرار دهد، خداوند نيكوكاران را دوست دارد». آنچه در اين روايت پرمحتوا آمده، در واقع نشانه هاى تواضع است كه از طريق آن مى توان با تعريف تواضع نيز آشنا شد.
در حديث ديگرى از امام باقر عليه السّلام مى خوانيم: «التَّوَاضُعُ الرِّضَا بِالْمَجْلِسِ دُونَ شَرَفِهِ، وَ أَنْ تُسَلِّمَ عَلَى مَنْ لَقِيتَ، وَ أَنْ تَتْرُكَ الْمِرَاءَ وَ إِنْ كُنْتَ مُحِقّاً؛[84] تواضع آن است كه به كمتر از جايگاه شايسته خود در مجلس قانع باشى، و هرگاه كسى را ملاقات كردى در سلام پيشى بگيرى، و جرّ و بحث را رها كنى هرچند حقّ با تو باشد».[85]
قرآن مجید و اشاره هایی به فضیلت تواضع
با اين اشاره به پيشگاه قرآن رو نموده و آيات مربوط به صفت تواضع را گلچين كرده، مورد بررسى قرار مى دهيم:
آیه ۵۴ سوره مائده: در این آیه، تواضع به عنوان یکی از ویژگی های مؤمنین معرفی می شود: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرينَ؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هر كس از شما، از آيين خود بازگردد [به خدا زيانى نمى رساند] خداوند جمعيّتى را مى آورد كه آنها را دوست دارد و آنان [نيز] او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع، و در برابر كافران سرسخت و نيرومندند».
در این آیه سخن از گروهى از مؤمنان به ميان آمده كه مشمول فضل و عنايات الهى هستند؛ هم خدا را دوست مى دارند و هم محبوب پروردگارند. يكى از اوصاف بارز آنها اين است كه در برابر مؤمنان متواضع اند. این آیه دليل روشنى بر اهمّيّت تواضع و عظمت مقام متواضعين است. تواضعى كه از درونِ جانِ انسان برخيزد و براى احترام به مؤمنى از مؤمنان و بنده اى از بندگان خدا باشد.[86]
آیه ۶۳ سوره فرقان: اين آیه، تواضع را به عنوان یکی از برجسته ترین اوصاف اخلاقی بندگان خاص خدا برمی شمارد: «وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً؛ بندگان [خاص خداوند] رحمان، كسانى هستند كه با آرامش و بى تكبّر بر زمين راه مى روند و هنگامى كه جاهلان آنها را مخاطب سازند [و سخنان نابخردانه گويند] به آنها سلام مى گويند [و با بى اعتنايى و بزرگوارى مى گذرند]».
در این آیه، اشاره به اوصاف برجسته و فضائل اخلاقى گروهى از بندگان خاصّ خداست كه در طىّ آياتی از سوره فرقان، براى آنها ذكر شده است و جالب اينكه نخستينِ آنها همان صفت تواضع است. اين نشان مى دهد همان گونه كه «تكبّر» خطرناك ترين رذايل است، تواضع مهمترين يا از مهمترين فضائل مى باشد.
منظور از اینکه بندگان خاص خدا، بی تکبّر و با تواضع بر زمین قدم می زنند، فقط اشاره به نوع و شیوه راه رفتن آنان نیست. بلكه منظور نفى هرگونه كبر و خودخواهى است كه در تمام اعمال انسان و حتّى در كيفيّت راه رفتن كه ساده ترين كار است آشكار مى شود. زيرا ملكات اخلاقى هميشه خود را در لا به لاى گفتار و حركات انسان نشان مى دهند. تا آنجا كه در بسيارى از مواقع از چگونگى راه رفتن انسان مى توان به بسيارى از صفات اخلاقى او راه برد. بندگان خاص خدا، نخستين نشانِ شان همان تواضع است؛ تواضعى كه در تمام ذرّات وجودشان نفوذ كرده و حتّى در راه رفتن آنها آشكار است.[87]
آیه ۲۱۵ سوره شعراء: در این آیه پیامبر اکرم صلی لله علیه و آله مورد خطاب قرار گرفته و توصیه به تواضع شده است: «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ؛ و بال و پر خود را براى مؤمنانى كه از تو پيروى مى كنند بگستر».
در این آیه خداوند روى سخن را به پيامبر صلّى الله عليه و آله كرده مى فرمايد: «بال و پر خود را براى مؤمنانى كه از تو پيروى مىكنند پايين بياور و تواضع و محبّت كن». تعبیر «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ» كنايه از تواضع آميخته با محبّت است. همان گونه كه پرندگان هرگاه مى خواهند به جوجه هاى خود اظهار محبّت كنند بال و پر خود مى گسترانند و آنها را زير بال و پر مى گيرند تا هم در برابر حوادث احتمالى مصون بمانند و هم از تشتّت و پراكندگى حفظ شوند، پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله نيز مأمور بود بدين گونه مؤمنان را زير بال و پر خود بگيرد. اين تعبير بسيار ظريف و پر معنى، نكات مختلفى را در عبارت كوتاهى جمع كرده است. جايى كه پيامبر مأمور به تواضع آميخته با محبّت در برابر مؤمنان باشد، تكليف افراد امّت روشن است چراكه پيغمبر سرمشق و الگو و «اسوه» براى همه امّت است.[88]
از مجموع آنچه در آيات فوق آمده، به خوبى استفاده مى شود كه قرآن مجيد نه تنها «تكبّر و استكبار» را مورد مذمّت قرار داده، بلكه نقطه مقابل آن يعنى «تواضع و فروتنى» را با تعبيرات گوناگون مورد تمجيد قرار داده است.[89]
تواضع و فروتنى در روايات اسلامى
در منابع شيعه و اهل سنّت احاديث فراوانى در مورد تواضع به چشم مى خورد كه بعضى درباره اهميّت تواضع است، بعضى درباره نشانه ها و آثار متواضعان و برخی نیز درباره ثمره تواضع و حد و آداب آن.
در اهميّت تواضع تعبيرات بسيار جالبى در روايات آمد است؛ در حديثى از رسول خدا صلّى الله عليه و آله مى خوانيم: «مَا لِي لَا أَرَى عَلَيْكُمْ حَلَاوَةَ الْعِبَادَةِ؟! قَالُوا: وَ مَا حَلَاوَةُ الْعِبَادَةِ؟ قَالَ: التَّوَاضُعُ؛[90] چه مى شود كه شيرينى عبادت را در شما نمى بينم؟! عرض كردند: شيرينى عبادت چيست؟ فرمود: تواضع است». ناگفته پيداست حقيقت عبادت، نهايت خضوع در برابر پروردگار است. كسى كه شيرينى خضوع و تواضع در برابر خدا را دريابد در برابر خلق خدا نيز متواضع است.
از آن حضرت همچنین درباره مقام و مرتبه اشخاص متواضع نزد خداوند این روایت نیز وارد شده است که: «يُبَاهِي اللَّهُ تَعَالَى الْمَلَائِكَةَ بِخَمْسَةٍ: بِالْمُجَاهِدِينَ وَ الْفُقَرَاءِ الَّذِينَ يَتَوَاضَعُونَ لِلَّهِ تَعَالَى وَ الْغَنِيِّ الَّذِي يُعْطِي الْفُقَرَاءَ كَثِيراً وَ لايَمُنُّ عَلَيْهِمْ وَ رَجُلٍ يَبْكِي فِي خَلْوَةٍ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛[91] خداوند بر پنج دسته از انسانها به فرشتگان مباهات مى كند: مجاهدان [راه خدا]، فقرا [و نيازمندانى كه دين خود را به دنيا نمى فروشند]، و آنها كه به خاطر خدا تواضع مى كنند، و ثروتمندانى كه بى منّت به مستمندان كمك مى نمايند، و كسى كه در خلوت از خوف خدا گريه مى كند».
در حديث ديگرى از اميرمؤمنان عليه السّلام آمده است: «عَلَيْكَ بِالتَّوَاضُعِ، فَإِنَّهُ مِنْ أَعْظَمِ الْعِبَادَةِ؛[92] بر تو باد به تواضع کردن، كه از برترين عبادات است». از امام حسن عسكرى عليه السّلام نیز نقل شده است كه فرمود: «التَّوَاضُعُ نِعْمَةٌ لَايُحْسَدُ عَلَيْهَا؛[93] تواضع نعمتى است كه سبب حسادت ديگران نمى شود». معمولًا هر نعمتى نصيب انسان مى شود مزاحمت هاى حسودان افزوده مى گردد و گاه اين حسادت چنان فضاى زندگى را تنگ مى كند كه زندگى بر صاحب نعمت مشكل مى شود. ولى تواضع از اين قاعده كلّى مستثنى است؛ نعمتى است كه حسادت حسودان را برنمى انگيزد.[94]
ثمرات و آثار تواضع
درباره ثمرات و آثار مثبت تواضع روايات فراوانى از معصومين به ما رسيده است؛ در حديثى از امام اميرالمؤمنين عليه السّلام مى خوانيم: «ثَمَرَةُ التَّوَاضُعِ، الَمحَبَّةُ؛[95] ميوه درخت تواضع، محبّت است».
در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است: «بِخَفْضِ الْجَنَاحِ، تَنْتَظِمُ الْأُمُورُ؛[96] با تواضع و محبّت كارها نظم و سامان مى يابد». روشن است كه نظم جامعه جز در سايه همكارى و همدلى حاصل نمى شود و همكارى و همدلى مردم در صورتى ممكن است كه مردم نظرات شان را بر همدیگر تحمیل نکنند و یا با فخرفروشی با همدیگر تعامل نداشته باشند و خود را برتر از یکدیگر قلمداد ننمايند.
در حديث ديگرى از رسول خدا صلّى الله عليه و آله مى خوانيم: «إِنَّ التَّوَاضُعَ لايَزِيدُ الْعَبْدَ إِلَّا رِفْعَةً، فَتَوَاضَعُوا يَرْفَعْكُمُ اللَّهُ؛[97] تواضع جز بزرگى بر انسان نمى افزايد، پس تواضع كنيد تا خداوند شما را بلند مقام سازد». گاه چنين تصوّر مى شود كه تواضع انسان را كوچك مى كند در حالى كه اين برداشتی سطحى و نادرست است. همواره مى بينيم افراد متواضع در جامعه مورد احترام و داراى عظمت و شخصيّت هستند و تواضع بر منزلت آنها مى افزايد.
از احاديث اسلامى استفاده مى شود كه تواضع شرط قبولى عبادات و طاعات است؛ از جمله در حديثى از امام صادق عليه السّلام آمده است: «التَّوَاضُعُ أَصْلُ كُلِّ خَيْرٍ نَفِيسٍ وَ مَرْتَبَةٍ رَفِيعَةٍ ... وَ مَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ، شَرَّفَهُ اللَّهُ عَلَى كَثِيرٍ مِنْ عِبَادِهِ ... وَ لَيْسَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِبَادَةٌ يَقْبَلُهَا وَ يَرْضَاهَا إِلَّا وَ بَابُهَا التَّوَاضُعُ، وَ لايَعْرِفُ مَا فِي مَعْنَى حَقِيقَةِ التَّوَاضُعِ إِلَّا الْمُقَرَّبُونَ الْمُسْتَقِلِّينَ بِوَحْدَانِيَّتِهِ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: "وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً"[98]؛[99] تواضع ريشه هر كار نيك و با ارزش است و مقام والايى است ... و هر كس براى خدا تواضع كند، خداوند او را بر بسيارى از بندگانش شرافت مى بخشد ... و هيچ عبادتى براى خدا مورد رضا و قبول نخواهد بود، مگر اينكه باب آن تواضع است، و حقيقت تواضع را جز مقرّبانى كه مستقل در وحدانيّت خداوندند درك نمى كنند، خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد: "بندگان خداوند رحمان كسانى هستند كه در زمين با تواضع راه مى روند و هنگامى كه جاهلان آنها را [با سخنان نامناسب] خطاب كنند به آنها سلام مى گويند [و با بى اعتنايى مى گذرند]"».
هم چنین از پیامبر اولوالعزم الهی حضرت عیسی مسیح علیه السّلام نیز نقل شده است که فرمود: «بِالتَّوَاضُع،ِ تُعْمَرُ الْحِكْمَةُ، لَا بِالتَّكَبُّرِ، وَ كَذَلِكَ فِي السَّهْلِ يَنْبُتُ الزَّرْعُ، لَا فِي الْجَبَلِ؛[100] به وسيله تواضع، مزرعه علم و دانش آباد مى شود، نه با تكبّر، همان گونه كه زراعت در زمين نرم و هموار مى رويد نه بر روى كوه».
كوتاه سخن اينكه تواضع هم در زندگى علمى و فرهنگى انسان اثر مى گذارد و هم در زندگى اجتماعى و هم در رابطه انسان با خدا مؤثّر است چراكه روح عبادت، تواضع و كليد قبولى آن فروتنى است.
در مورد نشانه هاى تواضع نيز روايات جالبى در منابع اسلامى وارد شده است؛ در حديثى از امام صادق علیه السّلام می خوانیم: «مِنَ التَّوَاضُعِ أَنْ تَرْضَى بِالْمَجْلِسِ دُونَ الْمَجْلِسِ، وَ أَنْ تُسَلِّمَ عَلَى مَنْ تَلْقَى، وَ أَنْ تَتْرُك الْمِرَاءَ وَ إِنْ كُنْتَ مُحِقّاً، وَ أَنْ لَاتُحِبَّ أَنْ تُحْمَدَ عَلَى التَّقْوَى؛[101] از فروتنى است كه انسان به پايين مجلس رضايت دهد، به هر كه برمى خورد سلام كند، مجادله را رها كند اگر چه حقّ با او باشد، و دوست نداشته باشد كه او را به پرهيزگارى بستايند».[102]
تواضع رهبران و مدیران
در آيات قرآن كرارا به پيامبر صلی الله علیه و آله توصيه شده است كه نسبت به مؤمنان متواضع، مهربان و نرم و ملايم باشد. اين توصيه منحصر به پيامبر اسلام نيست. هر كس در شعاع وسيع يا محدودى وظيفه رهبرى بر دوش دارد، اين اصل را كه از اصول اساسى مديريت صحيح است، بايد به كار بندد. چراكه سرمايه بزرگ يك رهبر، محبّت و پيوند معنوى پيروانش با او است، و اين بدون تواضع حاصل نمى شود. امير مؤمنان على علیه السّلام در نامه خود به محمد بن ابى بكر درباره شیوه مواجهه با مردم چنين مى فرمايد: «فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَكَ، وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ، وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ، وَ آسِ بَيْنَهُمْ فِي اللَّحْظَةِ وَ النَّظْرَة؛[103] بال هاى خود را براى آنها فرود آر، و در برابر آنها نرمش كن، و چهره خود را گشاده دار، و ميان آنان حتى در نگاه كردن مساوات كن».[104]
تواضع و كرامت انسان
معمولا در اين گونه مباحث، بعضى راه افراط را در پيش مى گيرند و بعضى راه تفريط. مثلا بعضى تصوّر مى كنند حقيقت تواضع آن است كه انسان خود را در برابر مردم خوار و بى مقدار كند و اعمالى انجام دهد كه از نظر مردم بيافتد و نسبت به او سوء ظنّ پيدا كنند! آن گونه كه در حالت بعضى از صوفيه نقل شده است، كه هنگامى كه در يك منطقه به خوش نامى معروف مى شدند، مرتكب اعمال زشت و قبيحى مى شدند، تا از نظر بيافتند. مثلا به بى بند و بارى در عبادات و خيانت در امانت مردم معروف شوند و مردم آنها را رها كنند و شايد اين كار را نوعى تواضع و رياضت نفس مى پنداشتند.
این در حالی است که اسلام اجازه نمى دهد كسى به نام تواضع، خود را تحقير كند و در نظرها سبك و موهون سازد و كرامت انسانى خويش را پايمال كند. مهم اين است كه در عين تواضع، شخصيّت اجتماعى انسان ضايع نشود و خوار و ذليل و بى مقدار نگردد. اگر تواضع به صورت صحيح انجام شود، نه تنها چنين اثرى نخواهد داشت، بلكه به عكس ارزش انسان در جامعه بالاتر مى رود؛ به همين دليل در روايات اسلامى از اميرمؤمنان على عليه السّلام آمده: «بِالتَّوَاضُعِ، تَكُونُ الرِّفْعَةُ؛[105] تواضع انسان را بالا مى برد».[106]
جمع بندی
با تتبع در آموزه های وحیانی و اخلاقی، روشن می شود که تکبّر خطرناک ترین سدّ در مسیر هدایت است. این صفت نه تنها انسان را به کفر می کشاند، بلکه با ایجاد حجابی بر دیده دل، توان درک حقیقت را سلب می کند. مستکبّران تاریخ، از ابلیس تا فرعون، همگی به سبب خودبرتربینی، محصول سال ها تلاش خود را در لحظه ای نابود کردند. ریشه این رفتار، برخلاف ظاهر قدرتمندش، در احساس حقارت و ذلت درونی نهفته است. آثار شوم تکبّر به فرد محدود نمی شود بلکه با ایجاد تنفر و پراکندگی، فرد را به انزوای اجتماعی کشانده و تمام اسباب موفقیت او را از بین می برد. همچنین این رذیله مانع از کسب علم و دانش می شود، چرا که فرد متکبّر خود را بی نیاز از یادگیری می پندارد.
در نقطه مقابل، تواضع به عنوان اکسیر اخلاق، مایه پیوند قلوب و خضوع در برابر حقّ است. البته باید هوشیار بود که به نام تواضع، کرامت انسانی لکه دار نشود. تواضعِ حقیقی دوری از فخر و کبر است، نه ذلت طلبی و خوار کردن خویشتن. رهایی از دام تکبّر نیازمند مجاهدت دائمی و تقویت قوه عقل است؛ چرا که کبر از ابزارهای جهل به شمار می آید. سالکان راه حقّ باید پیش از هر کار، ریشه این صفت را در خود بخشکانند، تا نور ایمان در وجودشان تجلی یابد. در نهایت، سعادت ابدی تنها در سایه فروتنی در برابر آفریدگار و خدمت متواضعانه به خلق میسر می گردد و هرگونه برتری جویی، نتیجه ای جز دوری از رحمت الهی نخواهد داشت.
منابع
۱. اخلاق در قرآن
۲. انوار هدايت، مجموعه مباحث اخلاقى
۳. تفسیر نمونه
۴. والاترين بندگان
۵. يكصد و پنجاه درس زندگى
تا کنون هیچ نظری برای این مطلب درج نشده است.