نگاهی کوتاه به گزارشات قرآن، درباره حيات پيامبر اسلام (ص)
آيت الله العظمی ناصر مکارم شيرازی
اشاره:
در نگاشته حاضر چهره پيامبر از كودكى تا پايان عمر در قرآن مجيد، مورد بررسى دقيق و فشرده قرار می گيرد. بررسى آيات قرآن در چنين بحثى اهميت بسيار دارد؛ چرا كه در برابر مخالفان و معاندان ايراد شده، و اگر منطبق بر واقعيت هاى عينى زندگى پيامبر نبود، حتماً مورد ايراد آنها قرار مى گرفت، و ايراد آنها در تواريخ ثبت مى شد؛ همان گونه كه در زمينه هاى ديگر ثبت شده است.
به تعبير ديگر: قطع نظر از اينكه قرآن كلام خدا است، و همه آيات آن مطابق با واقع است، كه اگر به فرض كه چنين نبود، باز هم آيات مربوط به زندگى پيامبر نمى توانست مشتمل بر خلاف واقع باشد؛ چرا كه در اين صورت دست آويز خوبى براى تكذيب و مخالفت دشمنان به شمار مى آمد.
با اين اشاره به قرآن باز مى گرديم و نكاتى را كه قرآن راجع به مقاطع مختلف زندگى پيامبر اسلام دارد را مورد بررسى قرار مى دهيم.
محيط دعوت پيامبر
قرآن مجيد در دو سوره با اين تعبير پر معنا: «و َإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلَالٍ مُبِينٍ؛[1] هرچند [عرب جاهلى معاصر پيامبر اسلام] پيش از آن، در گمراهى آشكارى بودند»، وضع آنها را روشن مى سازد.
تعبير «ضَلَالٍ مُبِينٍ» (گمراهى آشكار) كه در اين دو آيه به عنوان سابقه قوم عرب بيان شده، اشاره سربسته اى به چگونگى عصر جاهليّت است كه ضلالت و گمراهى بر سراسر جامعه آنها حكم فرما بود.
گمراهى در عقايد كه به صورت شرك تجسم يافته بود و بت هايى را از سنگ و چوب با دست خود مى تراشيدند و مى پرستيدند! در مسائل اجتماعى دختران خود را با دست خود زنده به گور مى كردند و به اين امر را مايه مباهات مى دانستند! زنان و مردان به صورت برهنه مادرزاد گرد كعبه طواف مى كردند، و آن را عبادت مى شمردند! جنگ و خونريزى و غارت گرى به عنوان يك ارزش در جامعه آنها محسوب مى شد؛ تا آنجا كه كينه ها را پدران براى فرزندانشان به ارث مى گذاردند. زن در ميان آنها متاع بى ارزشى بود كه حتى روى آن قمار مى كردند!
بهترين ترسيم براى مفهوم «ضلال مبين» همين چيزى است كه جعفر بن ابيطالب به هنگام تشريح اوضاع عرب جاهلى در برابر نجاشى بيان كرد؛ او چنين گفت: «اى پادشاه! ما قومى جاهل بوديم؛ بت ها را پرستش مى كرديم، گوشت مردار مى خورديم، انواع اعمال زشت را مرتكب مى شديم، قطع رحم مى نموديم، همسايگان را به فراموشى مى سپرديم و اقويا و نيرومندان ضعيفان را پايمال و نابود مى كردند. تا اينکه خداوند، پيامبرى از ميان خود ما به سوى ما فرستاد كه اصل و نسب او را مى شناختيم و صداقت و امانت و عفت او را آزموده بوديم. او ما را به توحيد و رها كردن بتها دعوت كرد؛ به ما دستور داد راست بگوييم، در امانت خيانت نكنيم، صله رحم به جا آوريم، با همسايگان به نيكى رفتار كنيم، از گناه و تجاوز و خونريزى بپرهيزيم و ...».[2]
به دنبال اين اشاره سربسته كه در دو آيه بالا آمده، به سراغ توضيحات بيشترى مى رويم كه در آيات ديگر آمده است:
1. بت ها در عقايد عرب
عقايد هر قوم و ملّت، بخش مهمى از فرهنگ آنها را تشكيل مى دهد و انحطاط آن، انحطاط فرهنگى و تمدن آنها محسوب مى شود، و بر اين اساس اعراب جاهلى از منحط ترين فرهنگ ها برخوردار بودند.
آنها به شدت بت ها را پرستش مى كردند، و آنچه را با دست خود ساخته بودند، حاكم بر سرنوشت خويش، و گاه حاكم بر آسمان و زمين مى پنداشتند!
قرآن مجيد در اين زمينه خطاب به پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله مى گويد: «قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لايَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ اللَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ؛[3] بگو: آيا جز خدا چيزى را مى پرستيد كه مالك سود و زيانى براى شما نيست؟! و خداوند شنوا و دانا است».
علاوه بر بت هاى معمولى، سه بت بزرگ و معروف داشتند كه از شهرت خاصى برخوردار بودند و آنها را تمثال دختران خدا و وسيله تقرب به او مى پنداشتند؛ بتى به نام «مَنات» در محلى در كنار درياى احمر، در ميان مدينه و مكه نصب كرده بودند، و همه اعراب براى آن احترام خاصى قائل بودند و نزد آن قربانى مى كردند ولى بيش از همه، دو قبيله اوس و خزرج به آن اهميت مى دادند.
بت «لات» بت معروف ديگرى است كه در سرزمين طائف بود، همان جا كه امروز مسجدى برپا است و خدمه اين بت بيشتر از طايفه ثقيف بودند.
سومين بت، «عُزّى» بود كه در محلى در مسير مكه به سوى عراق، نزديك منطقه ذات عرق قرار داشت، و قريش نسبت به آن علاقه خاصى داشتند.
غير از اينها بت هاى قبيلگى و فاميلى و حتى خانگى وجود داشت و اصولًا زندگى عرب جاهلى بدون بت مفهوم نداشت؛ حتى به هنگام سفر اجازه مسافرت را از بت ها مى گرفتند و در مسافرت ها نيز بت هايى با خود همراه داشتند.
قرآن به گوشه اى از اين مسأله در سوره نجم اشاره كرده، و مى گويد: «أَ فَرَأَيْتُمْ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى * وَ مَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى * أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنثَى؛[4] به من خبر دهيد آيا بت هاى «لات» و «عزّى» و «منات» * كه سوّمين آنها است [دختران خدا هستند؟!] * آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر؟! [در حالى كه به زعم شما دختران كم ارزش تراند!]».
جالب اينكه آنها به حدى از فرزند دختر متنفر بودند كه گاهى با دست خود زنده به گورش مى كردند؛ در عين حال ملائكه را دختران خدا و اين بت ها را تمثال آنها مى دانستند. قرآن با همان منطق خودشان، با آنان برخورد مى كند، و مى گويد: «چگونه براى خدا دختر قائل مى شويد، با اينكه از دختر متنفريد؟!».
خداوند در جاى ديگرى، به عنوان مذمت و نكوهش شديد از اين افكار منحط و خرافى مى فرمايد: «وَ جَعَلُوا الْمَلَائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ؛[5] و آنها فرشتگان را كه بندگان خداوند رحمانند مؤنث پنداشتند؛ آيا هنگام آفرينش آنها حضور داشتهاند؟! گواهى آنان نوشته مى شود و [از آن] بازخواست خواهند شد».
پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله با اين افكار سخت به مبارزه برخاست، و آنها را ناشى از پندارهاى واهى و هواى نفس اعلام كرد؛ همان گونه كه در ذيل آيات سوره نجم بعد از اشاره به بت هاى سه گانه معروف، مى فرمايد: «إِنْ هِيَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ؛[6] اينها فقط نام هايى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشته ايد [نام هايى بى محتوا و اسم هايى بى مسمّا]، و هرگز خداوند دليل و حجّتى بر آن نازل نكرده، آنان فقط از گمان هاى بى اساس و هواى نفس پيروى مى كنند، در حالى كه هدايت از سوى پروردگارشان براى آنها آمده است».
درست است كه مشركان، دلايل واهى براى بت پرستى مى بافتند؛ از جمله اينكه: ذات خدا برتر و بالاتر از آن است كه عقل و فكر ما به او راه يابد، و منزّه تر از آن است كه ما مستقيماً او را مورد عبادت قرار دهيم؛ بنابراين بايد به كسانى روى آوريم كه ربوبيت و تدبير اين عالم، از سوى خداوند بر عهده آنها گذارده شده، و آنها را واسطه ميان خود و او قرار دهيم.
آنها همان فرشتگان و جنّ، و بطور كلى وجودات مقدس عالم اند كه بايد، آنها را به عنوان ارباب و خدايان بپذيريم و پرستش كنيم تا ما را به خدا نزديك كنند: «مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى».[7] از آنجا كه دسترسى به اين مقدّسات نداريم، تمثال و سمبلى براى آنها مى سازيم و آنان را پرستش مى كنيم!
اين تمثال ها همان بت ها بودند و چون در پندار خود، نوعى وحدت و اتحاد ميان بت ها و موجودات مقدّس، قائل بودند، و بت ها را نيز خدايان و ارباب خود خطاب مى كردند.
آنها با اين اوهام و پندارهاى درهم، خدايى را كه از وجود انسان به خود او نزديك تر است را از خود دور مى شمردند، و به جاى روى آوردن به خداوندى كه منبع فيض و قدرت است و همه جا حاضر و ناظر است، به سراغ مخلوقاتى مى رفتند كه هيچگونه قدرت و شعورى نداشتند؛ بلكه مصنوع عبادت كنندگانشان بودند. آنها سرانجام اين موجودات پست و بى ارزش را بر تخت ربوبيت و الوهيت مى نشاندند، و اقيانوس بيكران خداندى را فراموش كرده و رو به سراب مى آوردند.
2. فقر شديد بر توده مردم حاكم بود
پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله در زمانى قيام كرد كه عرب جاهلى با فقر بسيار شديدى دست به گريبان بود؛ تا آنجا كه فرزندان و حتى پسران خود را كه باعث ايجاد هزينه در زندگى مادى و اقتصادى بودند، به قتل مى رساندند، تا نان خور كمترى داشته باشند؛ چنانكه در آيه 31 سوره إسراء مى خوانيم: «وَ لَاتَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ؛[8] فرزندانتان را از ترس فقر به قتل نرسانيد، ما آنها و شما را روزى مى دهيم».
امير مؤمنان عليه السلام همين معنا را در يك تحليل جامع مُجسّم كرده، و خطاب به مسلمانان چنين مى فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ [تَعَالَى] بَعَثَ مُحَمَّداً (ص) نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ وَ أَمِيناً عَلَى التَّنْزِيلِ وَ أَنْتُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ عَلَى شَرِّ دِينٍ وَ فِي شَرِّ دَارٍ مُنِيخُونَ بَيْنَ حِجَارَةٍ خُشْنٍ وَ حَيَّاتٍ صُمٍّ تَشْرَبُونَ الْكَدِرَ وَ تَأْكُلُونَ الْجَشِبَ؛[9] خداوند محمد صلّى الله عليه و آله را مبعوث كرد كه جهانيان را بيم دهد و امين بر آيات او باشد، در حالى كه شما ملّت عرب بدترين دين و آيين را داشتيد، و در بدترين خانه ها زندگى مى نموديد، در ميان سنگ هاى خشن و مارهاى فاقد شنوايى[كه خطرناك ترين مارها است، چون از هيچ صدايى نمى هراسند] زندگى مى كرديد، آب هاى آلوده مى نوشيديد و غذاهايتان ناگوار بود».
3. عبادات عجيب آنها
عبادت آنها نيز بسيار عجيب بود، و قرآن در برابر مشركانى كه ادعا مى كردند اگر محمد صلّى الله عليه و آله عباداتى آورده ما خود نيز پيش از اين عباداتى داشتيم و در كنار خانه كعبه نماز مى خوانديم، مى گويد: «وَ مَا كَانَ صَلَاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكَاءً وَ تَصْدِيَةً؛[10] [آنها كه مدّعى بودند ما هم نماز داريم،] نمازشان نزد خانه كعبه، چيزى جز سوت كشيدن و كف زدن نبود».
آرى! آنها نعره زدن هاى احمقانه و كف زدن هاى ابلهانه خود را نماز مى ناميدند!
«مُكاء» در اصل به معناى صداى پرندگان است، و تشبيه صداى اعراب جاهلى در اطراف خانه خدا به صداى پرندگان، شايد از اين جهت است كه گفتار آنها مفهومى نداشت و مانند صداى پرندگان بى محتوا بود؛ و يا اينكه تمام سعيشان در آواز خوانى بود.
«تصدية» به معناى كف زدن يا به معناى صدايى است كه به هنگام كف زدن بر مى خيزد، و از اين رو به انعكاس صوت در كوه نيز «صَدْى» مى گويند.
تازه مطلب به همين جا ختم نمى شد؛ بلكه گروهى از اعراب همان گونه كه در تاريخ آمده، به صورت لخت مادرزاد، خانه خدا را طواف مى كردند. اين همان چيزى بود كه به هنگام نزول آيات اول سوره برائت و مأموريت على عليه السّلام براى ابلاغ آن در ماه حجّ، ضمن مسائل ديگر به آن اشاره شد: «لَايَطُوفَنَّ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ وَ لَايَحُجَّنَّ الْبَيْتَ مُشْرِكٌ؛[11] بعد از اين هيچ برهنه اى نبايد براى طواف خانه خدا بيايد و هيچ بت پرستى حق شركت در مراسم حجّ ندارد».
مى گويند انگيزه اين عمل (طواف به حالت عريان) اين بود كه گروهى از عرب كه خود را حمس[12] مى ناميدند، معتقد بودند كه بايد طواف در لباس هاى مخصوص، انجام گيرد، و اگر كسى چنان لباسى نداشت و از لباس هاى ديگر استفاده مى كرد، بايد پس از پايان طواف آن لباس ها را حتماً به دور افكند؛ نه خودش از آن استفاده كند و نه ديگران. به همين دليل اين جامه ها را لقاء، به معناى لباس هاى دور افكندنى مى ناميدند؛ و با توجه به اينكه بسيارى از آنها فقير بودند و لباسشان منحصر به فرد بود ناچار بودند، برهنه طواف كنند تا لباس هاى خود را از دست ندهند!
گاه اين خرافه مورد استفاده هوس بازان قرار مى گرفت و زنان و مردان جوان، پيكر عريان خود را به اين بهانه نشان مى دادند.[13]
در سيره ابن هشام آمده است كه مردان بطور كامل برهنه مى شدند، اما زنان تمام لباس هاى خود را جز يك پيراهن چاكدار، كه بدن آنها را نمايان مى كرد از تن بيرون مى آوردند و سپس به طواف مشغول مى شدند.
روزى زنى از عرب، در حالى كه اين گونه در برابر مردان چشم چران طواف مى كرد، اين شعر را خواند كه در تاريخ ثبت شده است: «الْيَوْمَ يَبْدُو بَعْضُهُ أَوْ كُلُّهُ ... وَ مَا بَدَا مِنْهُ فَلَا أُحِلُّهُ؛ امروز تمام آن، يا قسمتى از آن، آشكار مى شود و آنچه از آن آشكار مى شود، من آن را حلال نمى كنم»![14]
قربانى كردن آنها براى بت ها نيز داستان مفصلّى دارد؛ از جمله مردم «دَوْمَةُ الْجَنْدَل»[15] هر سال شخصى را با تشريفاتى انتخاب كرده و در برابر بت هاى خود قربانى مى كردند؛ سپس پيكر خونين او را نزديك قربانگاه دفن مى نمودند. حتى بعضى نوشته اند: «كارى را كه مصريان داشتند، كه پسران و دختران زيبا را به الهه نيل تقديم مى نمودند، براى بعضى از قبايل عرب به صورت سُنّتى باقى ماند؛ گاهى پدران نيز نذر مى كردند تا يكى از فرزندان خود را قربانى كنند»![16]
4. خرافات ديگر در ميان اعراب جاهلى
از جمله در مورد گوشت هاى حلال و حرام، احكام و قوانين زشت و بى معنايى براى خود درست كرده بودند؛ چنانكه قرآن مى گويد: «وَ قَالُوا هَذِهِ أَنْعَامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ لَايَطْعَمُهَا إِلَّا مَنْ نَّشَاءُ بِزَعْمِهِمْ وَ أَنْعَامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُهَا؛[17] و گفتند: اين چهارپايان و زراعت [كه مخصوص بتها است، براى همه] ممنوع است، و جز كسانى كه ما بخواهيم - به گمان آنها - نبايد از آن بخورند، و [اينها] چهارپايانى است كه سوار شدن بر آنها حرام شده است». ظاهراً به خاطر اينكه آن را هم مخصوص بت ها كرده بودند.
و در آيه بعد از آن مى خوانيم: «وَ قَالُوا مَا فِى بُطُونِ هَذِهِ الْأَنْعَامِ خَالِصَةٌ لِّذُكُورِنَا وَ مُحَرَّمٌ عَلَى أَزْوَاجِنَا وَ إِنْ يَكُنْ مَيْتَةً فَهُمْ فِيهِ شُرَكَاءُ؛[18] و گفتند: بچه هايى كه در شكم اين حيوانات است، مخصوص مردان ماست، و بر همسران ما حرام است، امّا اگر مرده باشد (مرده متولّد شود)، همه در آن شريكند»!
قرآن در ذيل اين آيات، آنها را به خاطر اين بدعت هاى زشت به عذاب الهى تهديد كرده و مى گويد: «قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلَادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ حَرَّمُوا مَا رَزَقَهُمُ اللَّهُ افْتِرَاءً عَلَى اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا وَ مَا كَانُوا مُهْتَدِينَ؛[19] به يقين آنها كه فرزندان خود را از روى سفاهت و نادانى كشتند، زيان ديدند و آنچه را خدا به آنها روزى داده بود بر خود تحريم كردند و بر خدا افترا بستند، آنها گمراه شدند و [هرگز] هدايت نيافتند».
حتى بعضى از سنّت هاى باقى مانده از انبياء را چنان تحريف مى كردند، كه عملًا بى اثر مى شد. مانند سنّت تحريم جنگ در ماه هاى حرام (ذى القعده، ذى الحجه، محرم و رجب) كه عامل باز دارنده اى در برابر جنگ و خونريزى بى حساب آنان بود. به طوری كه آن را به وسيله سنّت خرافى «نسيئ» بى اثر نمودند؛ به اين معنا كه هر وقت مى خواستند احترام ماه هاى حرام را بشكنند، مى گفتند: «مانعى ندارد، يك ماه ديگر را به جاى آن مى نهيم»! قرآن اين عمل زشت را سخت مذمت كرده و مى گويد: «إِنَّمَا النَّسِىءُ زِيَادَةٌ فِى الْكُفْرِ؛[20] تأخير ماه هاى حرام [و جا به جا كردن آنها] فقط، افزايشى در كفر [مشركان] است».
حجّ و زيارت خانه خدا كه از سنن ابراهيم عليه السّلام و عاملى براى وحدت و تقرّب به خدا بود، آنچنان آلوده به خرافات شده بود، كه نه تنها مايه تقرّب به خدا نمى گشت، بلكه مردم را از خدا دور مى كرد و از يكديگر نيز پراكنده مى ساخت؛ چون مسائل قومى و شرك و بت پرستى بر آن حاكم بود.
5. در مسائل اخلاقى سخت فاسد بودند
مسائل اخلاقى در ميان آنها در منحط ترين سطح خود بود و عداوت شديد و كينه هايى كه از اسلاف براى اخلاف به يادگار مى ماند، بر آنها حكومت مى كرد، كه نه تنها اخلاق، بلكه همه چيز اجتماع آنها قربانى آن مى شد.
قرآن در اين زمينه به مسلمانانى كه از اين مرحله رها شده بودند، مى گويد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً وَ كُنْتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَةٍ مِنْ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِّنْهَا؛[21] و نعمتِ [بزرگِ] خدا را بر خود به ياد آريد، كه چگونه دشمن يكديگر بوديد، و او ميان دل هاى شما الفت برقرار ساخت، و به بركتِ نعمتِ او برادر شديد، و شما بر لبِ حفره اى از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد».
«شفا» به گفته مقاييس اللّغة، در اصل به معناى اشراف و سلطه بر چيزى است و از آنجا كه كناره هر چيز انسان را مشرف بر آن مى كند به آن شفا گفته مى شود؛ مانند كناره هاى گودال يا پرتگاه يا لب نهرها و لب آدمى كه در كناره دهان او قرار گرفته. همچنين بهبودى بيمار را از اين رو شفا مى گويند که غلبه و سلطه بر بيمارى پيدا مى شود.
به هر حال قرآن وضع اعراب جاهلى را به كسانى تشبيه كرده كه لب پرتگاه آتش قرار دارند، و به آسانى در آن سقوط مى كنند؛ آتشى كه همه چيزشان را مى سوزاند و خاكستر مى كند.
عداوت و نفاق و اختلاف به حدّى بر آنها حاكم بود، كه قرآن با صراحت مى گويد هرگز از طرق عادى امكان نداشت اتحاد و وحدتى در ميان آنان حاصل شود؛ بلكه اين يك معجزه الهى بود كه پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله قادر به انجام آن شد: «لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِى الْأَرْضِ جَمِيعاً مَا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لَكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ؛[22] اگر تمام آنچه را روى زمين است صرف مى كردى كه ميان دلهاى آنان پيوند دهى، نمى توانستى، ولى خداوند در ميان آنها پيوند ايجاد كرد».
شراب و قمار و اَزلام (نوعى بخت آزمايى) در ميان آنها چنان حاكم بود، كه با نهى اوّل، جلوگيرى از آنها در همان مرحله واقع نشد؛ لذا تحريم شراب در چند مرحله صورت گرفت.[23]
يكى از بزرگترين مفاسد اخلاقى و اجتماعى، مسأله پايمال شدن حقوق زن در جامعه عرب جاهلى بود؛ تا آنجا كه طبق گفته بعضى از مفسران در عصر جاهليت هنگامى كه وضع حمل زن فرا مى رسيد، حفره اى در زمين حفر مى كرد و بالاى آن مى نشست، اگر نوزاد دختر بود آن را در ميان حفره پرتاب مى كرد و اگر پسر بود از آن نگهدارى مى نمود!
يكى از شعراى آنها در همين زمينه با لحن افتخار آميزى مى گويد:
«سَمَّيْتُها اذْ وُلِدَتْ تَمُوتُ ... وَ الْقَبْرُ صِهْرُ ضامِنٌ ذِمّيتُ؛ نام آن نوزاد دختر را به هنگامى كه تولد يافت تموت گذاشتم [تفأل بر اينكه به زودى مى ميرد در مقابل نام گذارى براى پسران كه به معناى زندگى و ادامه حيات است] و قبر داماد من است كه دخترك را در بر گرفته و خاموش ساخته است».[24]
اين عمل خواه به دليل فقر بى حساب و اعتقاد به عدم كارايى اقتصادى دختران باشد، و خواه به دليل تعصب افراطى در مورد دختران، كه مبادا در جنگ ها اسير شوند و به دست دشمن بيفتند، يكى از دردناك ترين و وحشيانه ترين پديده هاى عصر جاهليت عرب بود كه در قرآن مجيد كراراً به آن اشاره شده است؛ قرآن در يك جا مى فرمايد: «وَ إِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَ هُوَ كَظِيمٌ * يَتَوَارَى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلَى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِى التُّرَابِ أَلَا سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ؛[25] و هنگامى كه به يكى از آنها بشارت دهند دختر نصيب تو شده، صورتش [از فرط ناراحتى] سياه مى شود و بشدّت خشمگين مى گردد * به خاطر بشارت بدى كه به او داده شده، از قوم و قبيله خود پنهان مى شود، [و نمى داند] آيا آن [دختر] را با قبول ننگ نگهدارد، يا [زنده] در خاك پنهانش كند؟! آگاه باشيد كه بد حكم مى كنند!».
اين عمل كه گاه از يك نوع تعصب احمقانه درباره حفظ ناموس ناشى مى شد و تا سرحد بزرگ ترين جنايات (كشتن فرزند بى دفاع خود) پيش مى رفت، دليل روشنى بر جهل فوق العاده و سقوط اخلاق و عواطف انسانى و بى حرمتى كامل نسبت به مقام زن در آن جامعه جاهلى است.
تعبير: «أَ يُمْسِكُهُ عَلَى هُونٍ» نشان مى دهد كه وجود دختر را براى خود عملًا يك ننگ مى پنداشتند، تا آن حد كه از زشتى اين پديده، از ميان قوم و قبيله فرار مى كردند! شاعر آنها در اين زمينه مى گويد:
«لكل أبى بنت يراعى شئونها ... ثلاثة أصهار إذا حمد الصهر
فبعل يراعيها و خدر يكنها ... و قبر يواريها و خيرهم القبر؛
براى هر پدرى كه صاحب دختر مى شود و مى خواهد شئون آن دختر را حفظ كند سه داماد وجود دارد: نخست شوهرى كه در خور او باشد و مراقبت از او كند، و ديگر پرده اى كه او را در پشت خود محفوظ دارد، و سومى قبرى است كه او را در خود بپوشاند، و از همه اينها بهتر، همين قبر است».[26]
كودكى پيامبر صلّى الله عليه و آله
در قرآن مجيد بحث زيادى درباره دوران طفوليت پيامبر صلّى الله عليه و آله نيامده است.
تنها در آيات 6 ، 7 و 8 سوره ضحى مى خوانيم: «أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوَى * وَ وَجَدَكَ ضَالّاً فَهَدَى * وَ وَجَدَكَ عَائِلًا فَأَغْنَى؛ آيا او تو را يتيم نيافت و پناه داد؟! * و تو را گمشده يافت و هدايت كرد * و تو را نيازمند يافت و بى نياز نمود».
در آيه نخست اشاره به يتيمى پيامبر صلّى الله عليه و آله شده كه در تاريخ نيز آمده است؛ چون در آن هنگام كه در شكم مادر بود، پدرش عبدالله را از دست داد و شش ساله بود كه مادرش نيز از دنيا رفت و خداوند او را در آغوش جدش عبدالمطلب و در هشت سالگى كه جدش از دنيا رفت، در دامان عمويش ابوطالب پناه داد كه او را همچون جان شيرين در بر مى گرفت و محافظت مى كرد.
در آيه سوم اشاره به تهى دستى پيامبر صلّى الله عليه و آله در آغاز عمر كرده كه سپس خداوند مهر او را در قلب خديجه عليها السّلام انداخت و با او ازدواج كرد و ثروت سرشارش را در پاى او ريخت.
و امّا در آيه دوم مى فرمايد: «تو را گمشده يافت و هدايت كرد». بعضى از مفسّران، «ضَالّاً» را به معناى عدم شناخت حق تفسير كرده، و گفته اند مفهوم آيه اين است كه تو گمراه بودى و حق را نمى شناختى و ما تو را به سوى حق هدايت كرديم. بعضى ديگر آن را به معناى غفلت مى دانند؛ يعنى تو از اين احكام و كتاب آسمانى غافل بودى. در مقابل بعضى مى گويند مراد ضلالت ظاهرى است؛ يعنى در طفوليت يك يا چند بار، در درّه هاى مكّه يا نقاط ديگر گم شدى و خداوند تو را هدايت كرد و به آغوش پر مهر عبدالمطلب و ابوطالب و حلميه سعديه مادر رضاعيت باز گردانيد.
شرح اين آيه را در جلد هفتم پيام قرآن در بحث تنزيه انبياء بيان كرديم و همچنين در تفسير نمونه در جلد 27 ذيل همين آيه نيز اقوال مختلف و تفسير مناسب تر از همه بيان شده است.
به هر حال اين آيات، دورنمايى از زندگى پيامبر صلّى الله عليه و آله را در كودكى بيان مى كند.
از ويژگى هاى پيامبر صلّى الله عليه و آله در اين دوران، اين بود كه هرگز نزد استادى درس نخواند. گرچه اين معنا در ابتداء نقص به نظر مى رسد؛ ولى در مورد شخص پيامبر صلّى الله عليه و آله يك نقطه قوت به شمار مى رود. چرا كه بعد از آوردن قرآن با آن عبارات و محتوا و معارف عالى، ديگر كسى در اينكه قرآن از ناحيه خدا است و زاييده فكر يك انسان درس نخوانده نيست، شك نمى كرد؛ چنانكه در آيه 48 سوره عنكبوت مى خوانيم: «وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ؛ تو هرگز پيش از اين هيچ كتابى نمى خواندى، و با دست خود چيزى نمى نوشتى، مبادا كسانى كه در صدد [تكذيب و] ابطال سخنان تو هستند، شك و ترديد كنند».
بدون شك اگر پيامبر صلّى الله عليه و آله در آن محيط كوچك كه افراد درس خوانده در آن بسيار محدود بودند، در مكتب استادى حضور مى يافت، هرگز نمى توانست چنين سخنى را آشكارا بگويد؛ زيرا افرادى كه از اين ماجرا به خوبى آگاه بودند، به مقابله بر مى خاستند و آن را دستاويز خوبى براى تكذيب پيامبر صلّى الله عليه و آله قرار مى دادند.
به فرض كه پيامبر صلّى الله عليه و آله به مكتب رفته و كتابت آموخته بود، باز هم مسلّم بود كه اين قرآن ساخته مغز بشر نيست؛ و لكن امّى بودن او قرينه اى قوى و آشكار بر اين معنا است.
در دو آيه از قرآن نيز صريحاً عنوان امّى بر پيامبر صلّى الله عليه و آله اطلاق شده و خداوند از پيامبر به «النَّبِيُّ الْأُمِّيُّ» تعبير مى آورد.[27] همچنين در يك آيه نيز به طور ضمنى اين عنوان براى او ذكر شده، و اينگونه مى فرمايد: «هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ؛[28] او كسى است كه در ميان جمعيّت درس نخوانده پيامبرى از خودشان برانگيخت».
و مى دانيم معروف ترين تفسير براى «اُمّى» همان درس نخوانده بودن است؛ چرا كه «اُمّ» به معناى مادر است و امّى به كسى گفته مى شود كه به همان حالت كه از مادر متولد شده مانده، و مكتب و استادى را درك نكرده. هر چند بعضى آن را به معناى كسى كه از ميان امت و توده مردم برخاسته، نه از ميان اشراف و جباران، تفسير كردهاند. بعضى ديگر آن را به معناى كسى كه در مكّه متولد شده يا از مكه برخاسته مى دانند؛ چرا كه يكى از نام هاى مكّه امّ القُرى است. روايات نيز در اين زمينه متفاوت است؛ ولى مانعى ندارد كه واژه «امّى» اشاره به هر سه مفهوم باشد: درس نخوانده، از ميان امت برخاسته، و در شهر مكه تولد يافته.
اگرچه بعضى از شرق شناسان مخالف، تلاش كرده اند كه اين امتياز را از پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله بگيرند و براى او سابقه تحصيلى قائل شوند؛ ولى در برابر اين سخن كه اگر او درسى خوانده بود، اين قضيه در آن محيط بر هيچ كس مخفى نمى ماند و هرگز توانايى انكار آن را با اين صراحت نداشت، پاسخى ندارند.
آغاز دوران بعثت
اينها همه اشاراتى بود كه قرآن در مورد حيات پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله قبل از بعثت دارد كه بسيار كوتاه و گذرا است؛ در حالى كه وقتى وارد بحث هاى مربوط به بعثت مى شود، بحث ها بسيار گسترده مى شود.
در مورد بعثت پيامبر صلّى الله عليه و آله قرآن اشارات مختلفى دارد؛ از جمله در پنج آيه اول سوره علق كه به اتفاق همه مفسران، در آغاز وحى و بعثت پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله نازل شده،[29] مى خوانيم: «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِى خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ * الَّذِى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ؛ بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد * همان كس كه انسان را از خون بسته اى خلق كرد * بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است * همان كسى كه به وسيله قلم تعليم نمود * و به انسان آنچه را نمى دانست ياد داد».
اين آيات كه مطابق مشهور در «غار حِرا» بر پيامبر صلّى الله عليه و آله نازل گرديد، به او دستور مى دهد كه به نام خدا تلاوت آيات قرآن را آغاز كند؛ همان خدايى كه انسان را از موجود ناچيزى همچون خون بسته آفريد. آرى آن خداوند قدرت دارد كه اين كتاب بزرگ آسمانى كه در بر گيرنده عالى ترين معارف و قوانين و دروس تربيتى است را از وسائل كوچكى مانند حروف الف با بيافريند!
بار ديگر تأكيد بر قرائت مى كند؛ قرائت آميخته با نام پروردگار بزرگ. سپس علاوه بر مسأله خواندن، اشاره به نوشن نيز مى كند، و آموزگار آن را خداوند معرّفى مى كند. خداوندى كه نخستين معلم بشر بود و آنچه نمى دانست را به او آموخت؛ بخشى را به صورت علوم فطرى در نهادش آفريد، و بخش ديگرى را به وسيله عقل و تدبير در عالم آفرينش و بخش سومى را به وسيله انبياء به او تعليم داد.
محتواى اين آيات نشان مى دهد كه بعثت در يك فضاى بسيار معنوى و آكنده از نور علم و دانش آغاز شد.[30]
سنگينى وحى از يك سو، و رسالت بزرگى كه بر دوش پيامبر صلّى الله عليه و آله گذاشته شده بود از سوى ديگر، و دور نماى رعب آورى كه در مسأله برخورد قاطع با مشركان لجوج و متعصب نمايان بود از سوى سوم، سبب شد كه پيامبر صلّى الله عليه و آله پس از وحى نخستين، احساس خستگى فوق العاده اى كند.
به خانه آمد و در بستر آرميد. ناگهان دومين بخش از آيات قرآنى نازل شد و او را صدا زد: «يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنذِرْ * وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ؛[31] اى جامه خواب به خود پيچيده [و در بستر آرميده]! * برخيز و انذار كن، [و جهانيان را بيم ده] * و پروردگارت را بزرگ بشمار».
اگرچه در شأن نزول اين آيات در ميان مفسران گفتگو است و بعضى آن را مربوط به زمانى مى دانند كه مشركان عرب در آستانه موسم حج جمع شده بودند و درباره مقابله با پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله به مشورت پرداخته بودند، ولى در روايات متعدد آمده است كه حداقل آيات آغاز اين سوره بعد از واقعه حرا و بعثت نازل شده، هرچند آيات بعد مربوط به سال هاى بعد باشد.[32]
نظير اين آيات، كه آيات آغازين سوره مزّمّل است نشان مى دهد كه پيامبر صلّى الله عليه و آله بر اثر شدت ناراحتى جامه به خود پيچيده و در بستر آرميده بود كه اين آيات نازل شد و به او گفت: «يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ * قُمِ اللَّيْلَ إِلاَّ قَلِيلاً * نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِيلاً * أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلاً * إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً؛[33] اى جامه به خود پيچيده! * شب را، جز كمى، به پاخيز * نيمى از شب را، يا كمى از آن كم كن * يا بر نصف آن بيفزا، و قرآن را با تامّل و دقّت بخوان * چرا كه ما به زودى سخنى سنگين به تو اِلقا خواهيم كرد».
لحن اين آيات نشان مى دهد كه در اوايل دعوت پيامبر صلّى الله عليه و آله نازل شده است. چرا كه القاء قول ثقيل (سخن سنگين)، اشاره به قرآن مجيد مى كند كه بر پيامبر صلّى الله عليه و آله القاء شد. چون زمانى كه عده قليلى به او ايمان آورده بودند، ناچار بود شبانه آنها را دور خود جمع كند و دور از چشم دشمنان، آيات قرآن كه محتوى معارف و قوانين اسلامى است، بر آنها بخواند.
البته بخشى از آيات اين سوره به نظر مى رسد در سال هاى بعد نازل شده و حتى احتمالًا آيه طولانى آخر سوره كه در آن سخن از پيكار در راه خدا آمده، مربوط به دوران مدينه، يا اواخر دوران مكه باشد؛ زيرا خبر از آينده نزديك مى دهد. به هر حال اين معنا مانع از نزول آيات نخستين در اوايل بعثت نيست؛ به خصوص اينكه بسيارى از مفسران نيز به آن اشاره كرده اند.
مى دانيم كه پيامبر صلّى الله عليه و آله در آغاز بعثت، دعوت خود را مخفى مى نمود و جز با افرادى كه اطمينان به آمادگى نسبى آنها براى پذيرش اسلام داشت، تماس نمى گرفت، و دعوت به اسلام نمى كرد و در اين مدت عده معدودى به او ايمان آوردند.
داستان يوم الدّار
رسول خدا صلّى الله عليه و آله در سال سوم بعثت مأمور شد دعوت خود را آشكار كند، و آيه «وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ؛[34] و [نخست] خويشاوندان نزديكت را انذار كن»! و همچنين آيه «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ؛[35] آنچه را مأموريت دارى، آشكار ساز و از مشركان روى گردان»، نازل شد.
به اين ترتيب پيامبر صلّى الله عليه و آله به دعوت علنى پرداخت و اين كار را از خويشاوندان خود شروع كرد كه داستانش معروف است. در اين هنگام انواع فشارها متوجه پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله شد و دشمنان از هر سو به حركت در آمدند.
قابل توجّه اينكه برخورد دشمن با پيامبر صلّى الله عليه و آله در چند مرحله و به چند صورت مختلف بود و ظاهراً اين مراحل در تمام انقلاب هاى الهى بوده است:
مرحله اول: مرحله استهزاء بود و اين در زمانى صورت گرفت كه هنوز آيين جديد را جدّى نمى گرفتند، و از آن احساس خطر نمى كردند و تصورشان اين بود كه با مسخره كردن و استهزاء كار يكسره مى شود و نيازى به بيش از آن نيست؛ آيه 36 سوره انبياء ناظر به اين مرحله است: «وَ إِذا رَآكَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاَّ هُزُواً أَ هذَا الَّذِي يَذْكُرُ آلِهَتَكُمْ وَ هُمْ بِذِكْرِ الرَّحْمنِ هُمْ كافِرُونَ؛[36] هنگامى كه كافران تو را مى بينند، كارى جز استهزا كردن تو ندارند؛ [و مى گويند:] آيا اين همان كسى است كه معبودهاى شما را نكوهش مى كند؟! در حالى كه خودشان ذكر خداوند رحمان را انكار مى كنند».
اين نوع مواجهه منحصر به مخالفان پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله نبود، قرآن با صراحت مى گويد: «وَ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ؛[37] هيچ پيامبرى به سراغ آنها نمى آمد، مگر اين كه او را مسخره مى كردند».
مرحله دوم: ولى هنگامى كه استهزاء و سخريه اثر نكرد، و اسلام همچنان به پيشرفت خود ادامه داد و متوقّف نشد، در بعد تصميم گرفتند كه فكر كردند پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله را با برچسب هاى همچون ديوانگى و جنون و يا ساحر و شاعر بودن و كسى كه مطالب خود را از اين و آن، يا افسانه هاى پيشينيان گرفته، از ميدان بيرون كنند.
گاه مى گفتند: «يَا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ؛[38] اى كسى كه ذكر (قرآن) بر تو نازل شده، تو به يقين ديوانه اى!»، و گاه به يكديگر مى گفتند: «أَ إِنَّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ؛[39] آيا ما خدايان (بت هاى) خود را به خاطر شاعر ديوانهاى رها كنيم؟!»، و گاه مى گفتند: «هَذَا سِحْرٌ وَ إِنَّا بِهِ كَافِرُونَ؛[40] اين سحر است و ما نسبت به آن كافريم».
قرآن در اينجا اضافه مى كند كه تنها مشركان عرب نبودند كه برچسب به پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله مى زدند؛ بلكه اين مشكل را تمام انبياء در طول تاريخ داشتند: «كَذلِكَ ما أَتَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ قالُوا سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ؛[41] اين گونه است كه هيچ پيامبرى به سوى كسانى كه قبل از آنها بودند فرستاده نشد، مگر اين كه گفتند: او ساحر است يا ديوانه!».
در جاى ديگر مى خوانيم كه خداوند مى فرمايد: «وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ؛[42] ما مى دانيم كه آنها مى گويند: "[اين آيات را] انسانى به او تعليم مى دهد"؛ در حالى كه زبان كسى كه اينها را به او نسبت مى دهند عجمى است؛ ولى اين (قرآن)، زبان عربى آشكار است».
و گاه «مى گفتند: اين همان افسانه هاى دروغين پيشنيان است كه او آن را رونويس كرده، و هر صبح و شام بر او املا مى شود؛ وَ قَالُوا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَهَا فَهِىَ تُمْلَى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا».[43]
مى دانيم اساطير جمع اسطوره و به معناى افسانه هاى دروغين است. به اين ترتيب آنها انواع تهمت ها و برچسب هايى را كه به ذهنشان مى رسيد، به پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله نسبت دادند؛ ولى هيچ كدام از آنها اثر نگذاشت و اسلام همچنان به پيشروى خود با سرعت تمام در ميان قشرها ادامه داد.
مرحله سوم: در اين مرحله تضييقات مختلف اجتماعى و اقتصادى شروع شد؛ چرا كه فكر مى كردند خطر جدى است و بايد از اين راه پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و گروه اندكى را كه به او ايمان آورده اند از پاى در آورند.
داستان شعب ابى طالب در سال ششم بعثت و محصور ماندن مسلمانان در آن درّه خشك و سوزان در مدت سه سال، كه منتهى به مرگ و مير كودكان مسلمان و حتى بعضى از بزرگسالان شد، و همچنين داستان هجرت جمعى به سوى حبشه بر اثر فشار فوق العاده و اذيت و آزار مشركان نسبت به آنها كه در سال پنجم بعثت اتّفاق افتاد، معروف است.
عجيب اينكه آنها نه فقط مسلمانان را تحت فشار قرار دادند، بلكه در تاريخ آمده است كه پيمان بستند با تمام بنى هاشم و بنى مطلب اعم از مسلمان و غير مسلمان قطع رابطه كنند؛ نه زنى از آنها بگيرند، نه به آنها زن بدهند، نه چيزى از آنها بخرند و نه چيزى به آنها بفروشند، تا فشار بر مسلمين شديدتر شود.
اگرچه در آيات قرآن اشاره روشنى به اين مسئله ديده نمى شود، ولى از توصيه هايى كه مشركين و كفّار و منافقان به يكديگر در مدينه مى كردند، مى توان وضع مكه را دريافت: «هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لاتُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا؛[44] آنها كسانى هستند كه مى گويند: به افرادى كه نزد رسول خدا صلّى الله عليه و آله هستند، انفاق نكنيد تا پراكنده شوند».
اين فشارها نيز اثرى نگذاشت؛ بلكه توجه همگان را بيش از پيش به مسلمانان معطوف كرد و آوازه اسلام بر سر زبان ها افتاد و عواطف گروه عظيمى را به سوى مسلمانان جلب نمود.
مرحله چهارم: مسأله از نظر دشمنان شكل حادترى به خود گرفت و مبارزه بى امان دشمن را وارد چهارمين مرحله كرد؛ يعنى آنها تصميم گرفتند كه خون پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله را بريزند و براى هميشه فكر خود را راحت كنند و يا لااقل او را از سرزمين مكه تبعيد نمايند.
در «دارالندوه» كه مركز اجتماع و محل مشورت آنها بود، جمع شدند و نقشه شيطانى دقيقى براى اين كار طرح كردند؛ همان گونه كه قرآن مى گويد: «وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ؛[45] [به خاطر بياور] هنگامى را كه كافران براى تو نقشه مى كشيدند، كه تو را به زندان بيفكنند، يا به قتل برسانند، و يا [از مكّه] بيرون كنند، و آنها توطئه مى كردند، و خداوند هم تدبير مى كرد و خدا بهترين تدبيركنندگان است».
و چنانكه مى دانيم خداوند به نحو عجيبى نقشه هاى شيطانى آنها را نقش بر آب كرد و پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله توانست از حلقه محاصره شمشير كشان دشمن، سالم بيرون آيد، و راه مدينه را در پيش گيرد و هجرت بزرگ خود را كه سر آغاز تحولى بزرگ در اسلام و جهان بشريت بود، شروع كند.
باز در اين زمينه به قرآن باز مى گرديم كه مى فرمايد: «إِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لاتَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ؛[46] اگر او (پيامبر) را يارى نكنيد، خداوند او را [در سخت ترين لحظات] يارى كرد؛ آن هنگام كه كافران او را [از مكّه] بيرون كردند، در حالى كه يكى از دو نفر بود [و يك نفر بيشتر همراه نداشت]؛ در آن هنگام كه آن دو در غار بودند، و او به همسفر خود مى گفت: "غم مخور، خدا با ما است"؛ آنگاه خداوند، آرامش خود را بر او فرستاد؛ و با لشكرهايى كه مشاهده نمى كرديد، او را تأييد نمود؛ و گفتار [و خواسته] كافران را پايين تر قرار داد، [و آنها را با شكست مواجه ساخت؛] و تنها سخن خدا [و آيين او]، برتر [و پيروز] است؛ و خداوند توانا و حكيم است».
به اين ترتيب پيامبر صلّى الله عليه و آله از ميان خطرات گوناگونى كه او را احاطه كرده بود به لطف الهى در امان ماند و با سكينه و آرامش، هجرت خود را آغاز نمود و اسلام وارد مرحله نوين و سرنوشت سازى از حيات خود شد و دشمنان در اين مرحله نيز شكست خوردند.
اسلام در مدينه به سرعت گسترش يافت و پيروان زيادى پيدا كرد، و همراه آن طرح حكومت اسلامى از سوى پيامبر اعظم صلّى الله عليه و آله ريخته شد و مسلمانان داراى ارتش و بيت المال و آنچه نياز يك حكومت بود شدند.
مرحله پنجم: به موازات توسعه اسلام، دشمن كه احساس خطر جدّى ترى مى نمود، مبارزه مسلحانه را با اسلام شروع كرد. در اين مرحله غزوات اسلامى بدر كبرى و صغرى و أُحد و خيبر و حنين و ... يكى بعد از ديگرى به وقوع پيوست. و در همه غزوات، جز در يك مورد، مسلمين شاهد پيروزى هاى چشمگير و پى در پى بودند.
قرآن مجيد در آيات فراوانى اشاره به اين مرحله از زندگانى پيامبر صلّى الله عليه و آله مى كند و مسلمانان را همواره به ياد يارى و كمك خود در آن لحظات سخت مى اندازد. بلكه اختصاراً مى توان گفت كه قرآن در اشاره به تاريخ اسلام بيشترين عنايت را به اين مسئله دارد؛ به همين دليل در آيه 25 سوره توبه، يك اشاره اجمالى به اين غزوات مى كند و مى فرمايد: «لَقَدْ نَصَرَكُمْ اللَّهُ فِى مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ؛ خداوند شما را در مواضع بسيارى يارى كرد [و بر دشمن پيروز شديد] و در روز حنين [نيز يارى نمود]».
«مواطن» جمع موطن، گاه به معناى وطن و محل اقامت دائمى استعمال مى شود، و گاه به معناى ميدان جنگ مى آيد. در اينجا منظور از «مواطن كثيرة»، ميدان هاى متعدد جنگ هاى اسلامى است، كه عدد آن را بالغ بر هشتاد ميدان ذكر كردهاند. لذا در حديثى مى خوانيم؛ هنگامى كه يكى از خلفاى عباسى نذر كرده بود، كه اگر از مسموميت رهايى يابد، «مال كثيرى» به فقها بدهد، بعد از بهبودى، فقهاى اطراف او، نتوانستند مقدار «مال كثير» را تعيين كنند، و اين امام نهم حضرت محمّد بن على التقى عليه السلام بود كه آن را به «هشتاد» تفسير كرد [احتمالًا هشتاد هزار درهم]؛ زيرا در آيه فوق «مواطن كثيره» اطلاق بر تعداد غزوات اسلامى كه بالغ بر هشتاد غزوه بوده، شده است.[47]
سر انجام فتح المبين و فتح مكه فرا رسيد و مسلمين آخرين قدرت دشمن را در هم شكستند، و اسلام بر جزيره عرب حاكم شد.
مرحله ششم: دشمن شكست خورده از پاى ننشست، و به ناچار به صورت يك جمعيت مخفى (منافقانى كه ظاهراً ابراز اسلام مى كردند و باطناً مشغول انواع توطئه ها بودند) در آمد، و به اين ترتيب مرحله ششم (مرحله نهايى مبارزه دشمن) فرا رسيد.
البته ظهور منافقان با نخستين پيروزى هاى اسلام شروع شد و به موازات آن گسترش يافت، و اين امر تا امروز نيز ادامه دارد!
آنها در اين مرحله نيز با شكست قطعى مواجه شدند و توطئه هاى آنان يكى بعد از ديگرى آشكار شد، و نقشه هايشان نقش بر آب گشت؛ هرچند قسمتى از اين آتش، زير خاكستر باقى ماند و بعد از رحلت پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله شروع به فعاليت نمود.
آيات فراوانى از قرآن مجيد به اين موضوع اشاره مى كند كه از بخش هاى بسيار آموزنده قرآن محسوب مى شود.
در سوره هاى احزاب، توبه و منافقون بحث هاى بسيار زنده و كوبنده اى درباره آنها ديده مى شود، كه از عمق توطئه هاى منافقان حكايت مى كند. از جمله در آيه 48 سوره توبه بعد از بحث درباره اين گروه و كارشكنى ها و فتنه گرى ها و جاسوسى هاى آنها مى فرمايد: «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ حَتَّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَ هُمْ كارِهُونَ؛ آنها پيش از اين [نيز] در پى فتنه انگيزى بودند، و كارها را بر تو دگرگون [و آشفته] ساختند؛ تا آنكه حق فرا رسيد، و فرمان خدا آشكار گشت [و پيروز شديد]، در حالى كه آنها ناخشنود بودند».
اين مراحل ششگانه تنها در مقابل انقلاب اسلامى پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله نبود؛ بلكه در مقابل بسيارى از انقلاب هاى الهى وجود داشته و دارد كه خود موضوع داستان مفصل و آموزنده اى است.
ولى هيچكدام از اين تلاش ها سودى نبخشيد و درخت اسلام بارورتر گشت و شاخ و برگ خود را در تمام شبه جزيره عرب گسترده ساخت؛ و به مضمون آيه: «إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ * وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً؛[48] هنگامى كه يارى خدا و پيروزى [بر مشركان مكه] فرا رسد * و ببينى مردم گروه گروه وارد دين خدا مى شوند».
ماههاى آخر عمر مبارك پيامبر
سرانجام سال پايان عمر مبارك پيامبر صلّى الله عليه و آله فرا رسيد؛ و در همان سال بود كه «حجّةُ الوداع» را به جا آورد. در همان موقع آخرين سوره هاى قرآن، يعنى سوره مائده با آخرين پيام ها نازل شد. اينجا بود كه پيامبر صلّى الله عليه و آله مأمور شد دستور خداوند را در مورد جانشين و خليفه و وصى خود، حضرت على عليه السلام ابلاغ كند؛ همان گونه كه در آيه 67 اين سوره مى خوانيم: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لايَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ؛ اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده است، به طور كامل [به مردم] ابلاغ كن؛ و اگر چنين نكنى، رسالت او را انجام نداده اى؛ و خداوند تو را از [خطرات احتمالى] مردم، حفظ مى كند؛ و خداوند، گروه كافران [لجوج] را هدايت نمى كند».
اين امر در «غدير خم»، در آن گذرگاه بزرگى كه گروه هاى مختلفى كه همراه پيامبر صلّى الله عليه و آله در حجّة الوداع بودند از هم جدا مى شدند، انجام شد و در يك مجمع بزرگ در برابر انبوه عظيم جمعيت، حق اين رسالت ادا گشت. شرح آن را مى توانيد در آغاز جلد پنجم تفسير نمونه مطالعه كنيد.[49]
سرانجام آن حادثه بزرگ و ناگوار، يعنى رحلت پيامبر صلّى الله عليه و آله فرا رسيد. اما اين ضايعه در حالى بود كه پايه هاى اسلام از هر نظر محكم شده و زمينه پيشرفت آن در اقطار و اكناف جهان فراهم گشته بود. لذا آرزوهاى دشمنان كه فكر مى كردند با رحلت پيامبر صلّى الله عليه و آله آيين او فرو منحل مى شود، بر باد رفت و به مصداق «وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ؛[50] و پيش از تو [نيز] براى هيچ بشرى جاودانگى قرار نداديم؛ آيا اگر تو بميرى، آنان [كه انتظار مرگ تو را مى كشند] جاويد خواهند بود؟!»، و به مصداق «إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُم مَّيِّتُونَ؛[51] به يقين تو مى ميرى و آنها نيز خواهند مُرد» و «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ؛[52] هر انسانى طعم مرگ را مى چشد»، اين قانون عمومى عالم آفرينش تحقق يافت و دشمنان ناكام شدند.
و به مصداق «يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ يُتِمَ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ؛[53] آنها مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند؛ ولى خدا جز اين نمى خواهد كه نور خود را كامل كند، هرچند خوشايند كافران نباشد»، اين نور الهى روز به روز درخشان تر شد، تا امروز كه قسمت عظيمى از جهان بشريت را زير پوشش خود قرار داده و مى رود كه هر سال مناطق جديدى را بر گستره خود بيفزايد.
اين بود دورنمايى از دوران هاى مختلف عمر پيامبر صلّى الله عليه و آله در قرآن مجيد كه شرح همه آنها نيز با ذكر آياتى كه در هر مرحله نازل شده كتاب مستقلى را مى طلبد.[54]
منبع: پيام قرآن
تا کنون هیچ نظری برای این مطلب درج نشده است.