جایگاه جهان شناسی در منظومه فکری آیت الله العظمی مکارم شیرازی
ابوالحسن غفاری[2]
مجموعه مقالات منظومه فکری آیت الله العظمی مکارم شیرازی، دفتر اول
جهان شناسی، یکی از مهم ترین معرفت هایی است که در آن درباره انواع و اقسام جهان و ماهیت آنها بحث و گفت وگو می شود. این موضوع در معارف اسلامی جایگاه ارزشمندی دارد و در قرآن و روایات اسلامی موارد زیادی وجود دارد که مشتمل بر معرفت و شناخت جهان است. بحث تقسیم عوالم به غیب و شهادت، ملک و ملکوت، از زمره این مباحث است.
گفتار اول: کلیات
اهمیت و ضرورت جهان شناسی
معرفت و شناخت به جهان گواه آن است که نه تنها جهان هستی به عالم ماده و طبیعت منحصر نیست، بلکه موجودات هستی نیز به موجوداتی مشاهده پذیر منحصر نیستند و عوالم گوناگون هستی هر کدام دارای موجودات متناسب به خود هستند. مثلاً ملائکه و فرشتگان موجوداتی هستند که در ملکوت عالم و جهان مجرد و غیب وجود داشته و هر کدام متناسب با خلقت وظیفه خود را انجام می دهند. شناخت انواع هستی و موجودات هرکدام از عوالم هستی در جهان بینی الهی انسان تاثیر دارد.
1. چیستی و انواع عوالم
عوالم هستی از جهات مختلف تقسیم های گوناگونی دارند، مانند تقسیم هستی به عالم طبیعت یا ناسوت، عالم ملكوت یا مثال، عالم عقول یا جبروت، عالم الوهیت یا لاهوت.
از عالم طبیعت به عالم ناسوت، عالم دنیا، عالم ملك، عالم شهادت، عالم ظاهر، عالم خلق و عالم اجسام و اعراض نیز نام برده می شود،[3] این عالم محکوم به ماده، حركت، زمان و مكان است و از ویژگی حرکت و تکامل و تضاد و درگیری برخوردار است. لذا موجودات آن آفت یكدیگرند و هر كدام ترمزى در برابر دیگرى محسوب مى شود،[4] همچنین در نظام عالم طبیعت زندگى از دل مرگ و مرگ از دل زندگى بیرون مى آید.[5] از این عالم در قرآن علاوه بر دنیا و عالم خلق به کرسی نیز نام برده شده است و اصطلاح «كرسى» در قرآن اشاره به عالم طبیعت و ماده است.[6]
2. چیستی و انواع ملکوت
«ملكوت» در لغت از ریشه «ملك» (بر وزن حكم) به معنى حكومت و مالكیت است و اضافه «واو» و «ت» براى تاكید و مبالغه خواهد بود.[7] ملکوت در دو مورد به کار می رود:
یک- ملکوت به معنای عالم ملکوت
منظور از ملکوت در این معنی عالم مجرد و غیر مادی است که برتر از عالم طبیعت است و در تعابیر قرآنی از آن گاهی به «آسمان» و «آسمان ها» و «عرش» نیز یاد می کنند. بر این اساس «عرش» که در لغت به معنى تخت پایه بلند و گاهی به معنای سقف و داربست نیز به کار می رود. البته در مورد پروردگار به معنى «مجموعه عالم هستى» است؛ زیرا در حقیقت تخت حكومت و فرمانروایى او محسوب مى شود. در عین حال عرش گاهى فقط بر جهان ماوراء طبیعت اطلاق مى گردد و در مقابل «كرسى» كه به عالم طبیعت و ماده اشاره دارد قرار می گیرد.[8]
دو- ملکوت به معنای حقیقت و باطن اشیاء
«ملكوت» در عرف قرآن چنانكه از آیه: «فَسُبْحانَ الَّذِىِ بِیدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَیءٍ» (یس:83) بر می آید به معناى صورت باطنی اشیا است كه با پروردگار ارتباط دارد و همواره این صورت باطن با ایمان یقینى همراه است.[9] از این نگاه باطنی به اشیاء می توان به «درک و دیدی دیگر» و «شهود باطن» نیز یاد کرد.
آیه 75 سوره انعام از مقام والاى یقین و ایمان ابراهیم (ع) و دلیل آن سخن مى گوید و شاید این پاداشى بود كه خدا به ابراهیم (ع) در برابر مبارزه با بت پرستى عطا كرد كه ملكوت آسمانها و زمین را به او نشان داد و ابراهیم اهل یقین شد؛ یعنى به مقام عین الیقین و حق الیقین رسید، با توجه به اینكه «السموات» به صورت «جمع» همراه با «الف و لام» ذكر شده، و مى دانیم به معناى عموم است، معلوم مى شود كه ابراهیم (ع) از ملكوت یعنى حاكمیت خداوند بر تمام آسمانها و كواكب و ستارگان ثابت و سیار و كهكشانها و غیر آنها و همچنین حاكمیت او بر تمام پهنه زمین، اعم از ظاهر و باطن، آگاه شد و قرآن از این آگاه سازى به ارائه (نشان دادن) تعبیر مى كند.
با توجه به اینكه انسان با چشم ظاهر و استدلالات عقلى نمى تواند همه این حقایق را مشاهده كند، پس معلوم مى شود كه خداوند از طریق «شهود درون» و كنار زدن پرده هایى كه در حال عادى در برابر چشم ما افتاده و بسیارى از حقایق را مكتوم مى دارد این حقایق را بر ابراهیم (ع) ارائه داد.[10]
فخررازی دو احتمال در باره ارائه ملکوت آسمان و زمین بر حضرت ابراهیم مطرح کرده است: نخست اینكه مراد ارائه حسى است و دیگر ارائه از طریق دلائل عقلى. سپس با نه دلیل احتمال دوّم را توضیح مى دهد.[11]
در نقد سخن فخر رازی باید گفت: انسان نه از طریق حس و نه از طریق عقل نمى تواند به تمام اسرار حاكمیت خداوند بر همه جهان احاطه پیدا كند و این موضوع «درك و دید دیگرى» لازم دارد؛ زیرا ابراهیم (ع) نخست مراحل توحید فطرى و استدلالى را از مشاهده طلوع و غروب خورشید و ماه و ستارگان دریافت و به مبارزه با بت پرستان شتافت و پیوسته مدارج توحید را در پرتو این جهاد بزرگ یكى پس از دیگرى پیمود، تا به مرحله اى رسید كه خداوند پرده ها را از قلبش كنار زد و او را به مرحله «شهود باطن عالم» رسانید. لذا در حدیثى از امام صادق (ع) مى خوانیم كه در تفسیر این آیه فرمود: «كُشِطَ لِابْراهِیمَ السَّمَواتُ السَّبْعُ حَتّى نَظَرَ مافَوْقَ الْعَرْشِ وَ كُشِطَ لَهُ الْارَضُوْنَ السَّبْعُ وَ فُعِلَ بِمُحَمَّدٍ (ص) مِثلُ ذلِكَ ... وَالْائَمَةُ مِنْ بَعْدِهِ قَدْ فُعِلَ بِهِمْ مِثْلُ ذلِكَ؛ خداوند پرده ها را از آسمان هاى هفتگانه از برابر دیدگان ابراهیم كنار زد تا نگاه به مافوق عرش افكند، همچنین پرده ها را از زمین هاى هفتگانه براى او كنار زد و همین كار را با محمد (ص) انجام داد و با امامان بعد از او».[12]
احادیث متعددى در تفسیر «البرهان» در این زمینه نقل شده است كه همگى نشان مى دهد این درك و دید نوع دیگرى غیر از درك و دید حسى و عقلانى است و در تفسیرالمیزان نیز آمده است كه «ملكوت» به وجود اشیا از جهت انتساب آنها به خداوند و وابستگى آنها به ذات پاك او اشاره دارد. این همان چیزى بود كه ابراهیم (ع) آن را مشاهده كرد و از آن به توحید خالص آشنا شد.[13]
گفتار دوم: جایگاه جهان شناسی در منظومه فکری آیت الله العظمی مکارم شیرازی
جهان شناسی در منظومه آیت الله العظمی مکارم قلمرو وسیعی دارد. وی با تبیین عوالم هستی در آثار تفسیری، دیده انسان را به عالم ملکوت گشوده و راه وصول بدان را پیش روی او امکان پذیر می نماید.[14] استاد مکارم از ملائکه، جن و شیطان سخن رانده و ماهیت هر یک را بیان نموده و به حکمت خلقت شیطان نیز پرداخته است. در اندیشه ایشان، توجه به جهان شناسی از آیات قرآن به خوبی قابل استفاده و معرفت ساز است.
گفتار سوم: راه وصول به ملکوت اشیاء
راه وصول به ملکوت و درک و شهود باطن اشیاء، تقرب به مبدا هستی یعنی خداوند بزرگ است. تقوا و پرهیزگاری و استکمال نفس در جهت علم و عمل و عبادت و راز و نیاز را مهم ترین و اساسی ترین عامل وصول به چنین مرتبهای دانسته است. در اینجا تنها به ذکر یک نمونه بسنده می کنیم؛ انسان در جهان طبیعت زندگی و عبادت انسان را از طبیعت به ملکوت متصل می کند. یکی از راه های عروج از جهان طبیعت و وصول به عالم ملکوت نماز است. نماز وسیله پرورش، فضائل اخلاق و تكامل معنوى انسان است؛ برای اینكه انسان را از جهان محدود ماده و چهار دیوار عالم طبیعت بیرون مىبرد و به ملكوت آسمانها دعوت مى كند و با فرشتگان همصدا و همراز مى سازد، خود را بدون نیاز به هیچ واسطه در برابر خدا مى بیند و با او به گفت و گو بر مى خیزد.[15]
خداوند در آیه «أَوَ لَمْ ینْظُرُوا فِی مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَیء» (اعراف:185) انسان را به مطالعه عالم هستى، آسمانها و زمین دعوت مى كند و مى گوید: آیا در حكومت آسمانها و زمین و مخلوقاتى كه خدا آفریده از روى دقت و فكر نظر نیفكندند، تا بدانند این عالم وسیع آفرینش با این نظام حیرت انگیز بیهوده آفریده نشده و هدفى براى آن بوده است و دعوت پیامبر (ص) در حقیقت دنباله همان هدف آفرینش، یعنى تكامل و تربیت انسان است. نظر افكندن در نظام شگرف این عالم هستى كه پهنه ملك و حكومت خدا است، هم نیروى خدا پرستى و ایمان به حق را تقویت مى كند و هم روشنگر وجود یك هدف مهم در این عالم بزرگ و منظم است.[16] عالم هستی از نگاه دیگری به دو عالم غیب و شهادت نیز تقسیم می شود. بر این اساس موجودات جهان بر دو دسته اند:
موجوداتى كه با حس قابل دركند و آن را «عالم حس» مى نامند؛
موجوداتى كه از حس ما پنهانند و آن را «عالم غیب» مى نامند.[17]
به عبارت دیگر، هرجا قلمرو احاطه حسى و علمى انسان است «عالم شهود» است و آنچه از این قلمرو بیرون است «عالم غیب» محسوب مى گردد، ولى همه اینها در برابر علم خدا یكسان است؛ چرا كه وجود بى پایان او همه جا حاضر و ناظر است.[18]
رابطه انسان با عالم غیب
پرسش مهمی که در مورد رابطه انسان با غیب مطرح می شود این است که آیا انسان می تواند به عالم غیب راه یابد؟ پاسخ به پرسش را باید در سه سطح: ارتباط انبیاء با عالم غیب، ارتباط امامان با غیب و ارتباط دیگر انسانها با عالم غیب بیان کرد.
در سطح نخست، عالم غیب یکی از منابع علم پیامبران و امامان است. وحی و حقایق وحیانی از طریق ارتباط با فرشتگان در اختیار پیامبر قرار می گیرد.[19] پیامبران از طریق وحى، سخن گفتن با فرشته از ورای حجاب، نزول فرشته وحی و خواب و رؤیا با عالم غیب در ارتباط بوده و حقایق را دریافت می کنند.[20]
امامان معصوم نیز با عالم غیب در ارتباط هستند و حقایق را از آن عالم دریافت میکنند. یکی از کارکردهای عالم غیب ارائه آگاهی برای امامان است تا در پرتو آن بتوانند در انجام مأموریت خود كه همان حفظ اسلام، قرآن و سنت پیامبر (ص) و هدایت خلق به سوى خالق، تربیت نفوس و اقامه حدود و تدبیر امور است موفق باشند.[21]
کارکرد دیگر ارتباط با عالم غیب برای پیامبران و امامان در مسئله عصمت و خوداری از گناه است. آنان به خاطر ارتباطى كه با عالم غیب و دریاى علم بى پایان پروردگار دارند، نسبت به مفاسد گناهان و فلسفه نهى از آنها و زشتى این اعمال آگاهى كافى دارند. همین ارتباط نیرومند كه در سر حد «شهود» و «مشاهده عالم غیب» است چنان تقوایى در آنها مى آفریند كه مى تواند عامل باز دارنده نیرومندى در برابر انگیزه هاى هوا و هوس باشد.[22]
همچنین در بحث از سطح سوم یعنی ارتباط مردم عادی با عالم غیب این پرسش مطرح می شود که آیا انسانها از فیض ارتباط با عالم غیب محرومند یا نه؟
در پاسخ به این پرسش، باید گفت مسئله بر این مبنا قرار دارد که ارتباط با عالم غیب منحصر در انبیا و امامان نیست. این مبنا علاوه بر مبنای عقلی بر مبانی قرآنی و روایی نیز استوار است. در توضیح مسئله باید بر این نکته تاکید کرد که آن نوع و سطح از ارتباطی که برای رسول خدا وجود داشت پس از ارتحال ایشان برای کسی دیگر وجود ندارد؛ زیرا اولًا وحى و ارتباط با عالم غیب وسیله اى براى درك حقایق است. لذا هنگامى كه گفتنى ها گفته شد و همه نیازمندى ها تا دامنه قیامت در اصول كلى و تعلیمات جامع پیامبر خاتم (ص) بیان گردید، قطع این راه ارتباطى، دیگر مشكلى ایجاد نمى كند. ثانیاً آنچه بعد از ختم نبوت براى همیشه قطع مى شود مسألۀ وحى براى شریعت تازه یا تكمیل شریعت سابق است نه هرگونه ارتباط با ماوراى جهان طبیعت؛ زیرا هم امامان (علیهم السلام) با عالم غیب ارتباط دارند و هم مؤمنان راستینى كه بر اثر تهذیب نفس، حجابها را از دل كنار زده اند و به مقام كشف و شهود نائل گشته اند.
فیلسوف معروف صدرالمتألهین شیرازى در كتاب «مفاتیح الغیب» چنین مى گوید:
وحى یعنى نزول فرشته به منظور مأموریت نبوت، هرچند منقطع شده است؛ زیرا به حكم «اكْمَلْتُ لَكُمْ دینَكُمْ» (مائده:3) آنچه از این راه باید به نوع بشر برسد، رسیده است. ولى باب الهام و اشراق هرگز بسته نشده و نخواهد شد و ممكن نیست این راه مسدود گردد. بر این اساس هرچند نوعی از ارتباط با عالم غیب که مختص خاتم انبیا (ص) و در سطح نبوت و دریافت وحی برای ایشان بود، بسته است، اما مطلق ارتباط با غیب برای انسان بسته نیست. بلکه انسان می تواند در اثر ارتقاى نفس و پالایش روح و صفاى باطن مقدمات و شرائط رابطه معنوى با عالم غیب را برقرار کند. هیچ گاه نوع بشر از این فیض بزرگ الهى محروم نبوده و نخواهد بود.[23]
این ارتباط نتیجه تهذیب و تصفیه باطن است که انسان به سبب آن «درك» و «دید تازه» مىتواند به جهان غیب راه یابد و قسمتى از این جهان را (به مقدار توانایى و قدرت خویش) مشاهده كند و به تعبیر دیگرى پرده ها كنار مى رود و بعضى از حقایق جهان غیب بر او «كشف» مى گردد؛ به همان روشنى كه انسان با چشم خود محسوسات را مىبیند، بلكه به مراتب از آن روشن تر و اطمینان بخش تر. این حالت را «مكاشفه» یا «شهود باطن» مىگویند. این همان مطلبى است كه در قرآن مجید در آیه 5 و 6 سوره تكاثر منعكس است: «كَلّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیقِینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ».[24]
نمونههایی از این شهود را می توان در منابع دینی مشاهده کرد. یکی از آنها همان است كه در حدیث معروف در مورد «آمنه» مادر گرامى پیغمبر اكرم (ص) آمده است كه در دوران حمل رسول خدا (ص) گفت: «نورى را دیدم كه از من خارج شد و قصرهاى سرزمین بصرى در شام را با آن مشاهده كردم». این نمونه و نمونه های دیگر، نه وحى است و نه الهام قلبى، بلكه نوعى «مشاهده» و «درك» و «دید» است كه با مشاهده حسى فرق بسیار دارد؛ «كشف و شهود» یعنی راه یافتن به عالم ماوراى حس، و مشاهده حقایق آن عالم با چشم درون، درست مانند مشاهده حسى، بلكه قوىتر یا شنیدن آن زمزمه ها با گوش جان.[25]
هرچند تعدادی از علما در تقسیم عالم بر اساس آیه «أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ» (اعراف:54) عالم را به عالم امر و عالم خلق تقسیم کرده اند، ولی این آیه ناظر بر تقسیم عالم به عالم امر وخلق نیست، بلکه تعبیر تازه اى در باره توحید در خالقیت است؛ زیرا مى فرماید: «آگاه باشید كه آفرینش و تدبیر (جهان)، از آن او (و به فرمان او) است».[26] منظور از «خلق» آفرینش نخستین و منظور از «امر» قوانین و نظام هایی است كه به فرمان پروردگار در عالم هستى حكومت مى كند و آنها را در مسیر خود رهبرى مى نماید. این تعبیر در حقیقت پاسخى است به آنها كه چنین مى پندارند که خداوند جهان را آفریده و آن را به حال خود واگذارده و كنارى نشسته است. به تعبیر دیگر عالم هستى در ایجادش نیازمند به خدا است، اما در بقا و ادامه حیات نیازى ندارد. این جمله مى گوید: همانطور كه جهان در حدوثش نیازمند به او است در تدبیر و ادامه حیات و اداره اش نیز وابسته به اوست و اگر لحظه اى لطف خدا از آن گرفته شود نظامش به كلى از هم گسسته و نابود مى گردد.[27]
بعضى از فلاسفه مایلند عالم «خلق» را عالم «ماده» و عالم «امر» را عالم «ماوراء ماده» بدانند؛ زیرا عالم خلق جنبه تدریجى دارد و این خاصیت جهان ماده است و عالم امر جنبه دفعى و فورى دارد و این خاصیت جهان ماوراء ماده است؛ چنان كه مى خوانیم «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیئاً أَنْ یقُولَ لَهُ كُنْ فَیكُونُ» (یس:82)، ولی با توجه به موارد استعمال «امر» در آیات قرآن و حتى جمله «وَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ» (اعراف:54) استفاده مى شود كه امر به معنى هر گونه فرمان الهى است؛ خواه در جهان ماده باشد یا جهان ماوراى ماده.[28] بر این اساس در تفسیر آیه «قُل الرُّوحُ مِن اَمرِ رَبّی» (اسراء:85) باید گفت روح، ساختمانى مغایر با ساختمان ماده دارد و اصول حاكم بر آن غیر از اصول حاكم بر ماده و خواص فیزیكى و شیمیایى آن است؛ لذا پیامبر (ص) مأمور مى شود در یك جمله كوتاه و پر معنى بگوید: «روح، از عالم امر است؛ یعنى خلقتى اسرار آمیز دارد».[29]
علامه طبرسی نیز در این تفسیر از فلاسفه فاصله گرفته و معتقد است مراد از خلق در آیه «أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ» (اعراف:54)، اختراع و آفرینش است و مراد از امر، این است كه خداوند هر چه بخواهد و بپسندد، در میان آفریدگانش حكم مى كند.[30]
گفتار چهارم: شناخت ملائکه، جن و شیطان
ملاصدرا درباره شناخت وجود فرشتگان و وجود جن میگوید: «اعلم أن معرفة وجود الملك و وجود الجن من المعارف المهمة و الأصول الاعتقادیة التی لا بد للمؤمن الحقیقی و العارف الربانی أن یعلمها بنور البصیرة».[31]
میرداماد در «قبسات» مینویسد: «وجود جن از چیزهایی است که در مذهب شکی در آن نیست و در این باره نصوصی در قرآن کریم و احادیث پیامبر اسلام (ص) و اوصیای طاهرین وارد شده است».
ابن سینا در رسالة «الحدود» مینویسد: «الجنّ هو حیوان هوائىّ ناطق مشفّ الجرم، من شأنه ان یتشكّل باشكال مختلفة، و لیس هذا رسمه، بل معنى اسمه». ولی حق این است که همانطور که حکمای اسلام معتقدند جن نه جسم است و نه جسمانی، بلکه موجودات مجردند که ماهیتاً با نفوس انسانی مخالفند و متعلق به اجساد ناری و هوایی هستند که قادر بر تصرف در این عالم اند. به عقیده معتزله ملائکه و جن و شیاطین در نوع متحدند، ولی در افعالشان مختلفند. آنها یی که جز خیر انجام نمی دهند ملائکه هستند و اما آنها که جز شر انجام نمید هند شیاطین اند اما آنهایی که گاهی خیر وگاهی شر انجام می دهند جن اند. به همین خاطر ابلیس گاهی از ملائکه و گاهی از جن شمرده می شود.[32]
الف) ملائکه و ماهیت آنها
فرشتگان دارای طبقات و اوصاف گوناگون هستند که نام برخی از آنها مانند جبرائیل و میکائیل در قرآن آمده است. برخی ازفرشتگان با اوصافی مختلف معرفی شدهاند؛ مثلا برخی از آنها در روایات به داشتن ششصد بال توصیف شده است. درباره برخی دیگر گفته شده که چنان عظمت دارند كه پاهایشان در طبقات پائین زمین ثابت است و گردنشان از آسمان برین برتر، اركان وجودشان از اقطار جهان بیرون رفته و شانه هایشان براى حمل عرش پروردگار متناسب است.[33] این گونه تعبیرات و توصیف ها را نمی توان بر جنبه هاى جسمانى و مادى بودن فرشتگان حمل كرد، بلكه این اوصاف بیانگر عظمت معنوى و ابعاد قدرت آنها است.[34]
ب) جن و ماهیت آن
«جن» در اصل به معنى چیزى است كه از حس انسان پوشیده باشد. مثلا مى گوییم جنة اللیل ـ یا ـ فَلَمَّا جَنَ عَلَیهِ اللَّیلُ؛ یعنى هنگامى كه پرده سیاه شب او را پوشاند. به همین جهت «مجنون» به كسى كه عقلش پوشیده و «جنین» به طفلى كه در رحم مادر پوشانده شده و «جنت» به باغى كه زمینش را درختان پوشانده اند و«جنان» به قلب كه در درون سینه پوشانده شده و «جُنة» به معنى سپر كه انسان را از ضربات دشمن مى پوشاند، آمده است.
همچنین از آیات قرآن استفاده مى شود كه «جن» یك نوع موجود عاقلى است كه از حس انسان پوشیده شده و آفرینش آن در اصل از آتش یا شعله هاى صاف آتش است و ابلیس نیز از همین گروه است.
بعضى از دانشمندان از آنها تعبیر به نوعى از «ارواح عاقله» مى كنند كه مجرد از ماده است (البته پیدا است تجرد كامل ندارد برای اینكه چیزى كه از ماده آفریده شده است مادى است، ولى نیمه تجردى دارد، چرا كه با حواس ما درك نمى شود، و به تعبیر دیگر یك نوع جسم لطیف است). همچنین از آیات قرآن بر مى آید كه آنها مؤمن و كافر و مطیع و سركش دارند و تکالیفی بر دوششان نهاده شده است.
دو كلمه «جن» و «جان» هر دو به یك معنى است. یا چنان كه بعضى از مفسران گفته اند جان نوع خاصى از جن است. از مجموع آیات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه جان و جن هر دو به یك معنى است.[35]
1. وجود جن
قرآن آفرینش جن را از شعله هاى مختلط و متحرك آتش معرفی می کند: «وَخَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ» (الرحمن:15). در اینجا منظور از «مرج» اختلاط شعله هاى مختلف آتش است؛ زیرا هنگامى كه آتش شعله ور مى شود گاه به رنگ سرخ، گاه به رنگ زرد، گاه به رنگ آبى، گاه به رنگ سفید در مى آید. براى ما دقیقا روشن نیست كه آفرینش «جن» از آتشهاى رنگارنگ چگونه بوده است؟ همانگونه كه ویژگی های دیگر آن نیز برای ما روشن نیست، ولی وجود جن و خصوصیات آن از دو طریق برای ما ثابت می شود:
از طریق وحی و قرآن مجید و خبر مخبر صادق یعنی رسول خدا (ص) برای ما ثابت است.[36]
2. مشخصات و ویژگیهای جن
جن در قرآن مشخصاتی به شرح زیر دارد:
- موجودى است كه از شعله آتش آفریده شده، بر خلاف انسان كه از خاك آفریده شده است: «وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ» (الرحمن:15)
- داراى علم و ادراك و تشخیص حق از باطل و قدرت منطق و استدلال است (آیات مختلف سوره جن).
- داراى تكلیف و مسئولیت است (آیات سوره جن و سوره الرحمن).
- گروهى از آنها مؤمن صالح و گروهى كافرند: «وَ أَنَّا مِنَّا الصَّالِحُونَ وَ مِنَّا دُونَ ذلِكَ» (جن:11).
- آنها داراى حشر و نشر و معادند: «وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً» (جن:15).
- آنها قدرت نفوذ در آسمانها و خبرگیرى و استراق سمع داشتند، و بعدا ممنوع شدند: «وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ یسْتَمِعِ الْآنَ یجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً» (جن:9).
- آنها با بعضى انسانها ارتباط برقرار مى كردند و با آگاهى محدودى كه نسبت به بعضى از اسرار نهانى داشتند به اغواى انسانها مى پرداختند: «وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ یعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً» (جن:6).
- در میان آنها افرادى یافت مى شوند كه از قدرت زیادى برخوردارند، همانگونه كه در میان انسانها نیز چنین است: «قالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ؛ یكى از گردنكشان جن به سلیمان گفت من تخت ملكه سبا را پیش از آنكه از جاى برخیزى از سرزمین او به اینجا مىآورم!» (نمل:39).
- آنها قدرت بر انجام بعضى كارهاى مورد نیاز انسان دارند: «وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ یعْمَلُ بَینَ یدَیهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ ... یعْمَلُونَ لَهُ ما یشاءُ مِنْ مَحارِیبَ وَ تَماثِیلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ؛ گروهى از جن پیش روى سلیمان به اذن پروردگار كار مى كردند، و براى او معبدها، تمثالها، و ظروف بزرگ غذا تهیه مى كردند». (سبا:12-13).
- خلقت آنها در روى زمین قبل از خلقت انسانها بوده است: «وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ» (حجر:27).
از آیات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه انسان نوعى برتر از جن است. به دلیل اینكه تمام پیامبران الهى از انسانها برگزیده شدند و آنها به پیامبر اسلام (ص) كه از نوع بشر بود ایمان آوردند و از او تبعیت كردند و اصولا واجب شدن سجده در برابر آدم (ع) بر شیطان كه بنا به تصریح قرآن آن روز از (بزرگان) طایفه جن بود (كهف:50) دلیل بر فضیلت نوع انسان بر جن است.
مطالبى كه از قرآن مجید درباره این موجود ناپیدا استفاده مى شود، خالى از هرگونه خرافه و مسائل غیر علمى است، ولى مردم ناآگاه خرافات زیادى درباره این موجود ساخته اند كه با عقل و منطق جور نمى آید. از جمله اینكه آنها را با اشكال غریب و عجیب و وحشتناك و موجوداتى دُم دار و سُم دار، موذى و پر آزار، كینه توز و بدرفتار كه ممكن است از ریختن یك ظرف آب داغ در یك نقطه خالى، خانه هایى را به آتش كشند تصور کرده اند. اگر موضوع وجود جن از این خرافات پیراسته شود، اصل مطلب كاملا قابل قبول است؛ چراكه هیچ دلیلى بر انحصار موجودات زنده به آنچه ما مى بینیم، نداریم، بلكه دانشمندان مى گویند موجوداتى كه انسان با حواس خود درك می كند، در برابر موجوداتى كه با حواس قابل درك نیستند ناچیز است. به هر حال از یك سو قرآن كلام ناطق صادق، خبر از وجود جن با ویژگی هایى كه در بالا ذكر شد داده است و از سوى دیگر هیچ دلیل عقلى بر نفى آن وجود ندارد. بنابراین باید آن را پذیرفت و از توجیهات غلط و ناروا باید بر حذر بود. همانگونه كه از خرافات عوام در این قسمت باید اجتناب كرد.[37]
طایفه «جن» داراى عقل و شعور و فهم و درك و تكلیف و مسئولیت، آشنایى به لغت و توجه به فرق بین كلام اعجاز آمیز دارند. همچنین خود را موظف به تبلیغ حق مى دانند و مخاطب خطاب هاى قرآن نیز هستند.[38]
از آیات سوره «ص» و «سبا» و همچنین آیه مورد بحث به خوبى استفاده مى شود كه این گروه از جن كه مسخّر سلیمان بودند افرادى باهوش، فعال، هنرمند و صنعتگر با مهارت هاى مختلف بودند.[39]
3. شیطان و ماهیت آن
كلمه «شیطان» از ماده «شطن» گرفته شده، و «شاطن» به معنى «خبیث و پست» آمده است و شیطان به موجود سركش و متمرد اطلاق مى شود،[40] در ریشه اصلى این واژه دو قول است:
نخست اینكه از ماده «شُطُونْ» (بر وزن ستون) به معناى بُعد و دورى است و لذا به چاه عمیق كه قعر آن از دسترس دور است، شَطون (بر وزن زَبون) گفته مى شود، «خلیل بن احمد» نیز شَطَن (بر وزن وطن) را به معناى طناب طولانى تفسیر كرده و از آنجا كه شیطان دور از حق و رحمت خداست این واژه درباره او به كار رفته است.
دیگر اینكه از ماده «شَیط» (بر وزن بَیت) به معناى «آتش گرفتن و برافروخته شدن به خاطر خشم و غضب» است، و از آنجا كه «شیطان» از آتش آفریده شده و گرفتار خشمى آتشین در داستان سجده بر آدم شد این واژه بر «ابلیس» و موجودات دیگرى همانند او اطلاق شده است.[41]
«شیطان» اسم عام (اسم جنس) است، در حالى كه «ابلیس» اسم خاص (علم) است و به عبارت دیگر «شیطان» به هر موجود موذى و منحرف كننده و طاغى و سركش، خواه انسانى یا غیر انسانى مى گویند و ابلیس نام آن شیطان است كه آدم را فریب داد و اكنون هم با لشكر و جنود خود در كمین آدمیان است.[42] بنابراین «شیطان» برخلاف آنچه بعضى مى پندارند، اسم خاص براى ابلیس نیست، بلكه مفهوم عامّى دارد و به اصطلاح «اسم جنس» است كه شامل هر موجود متمرد و طغیانگر و خرابكار مى شود؛ خواه از جن باشد یا از انسانها و غیر آنها .[43]
درباره اعم بودن معنای شیطان باید گفت: شیطان اعم از انسان یا جن و یا جنبندگان دیگر بوده و به معنى روح شریر و دور از حق نیز آمده است. اصولا همه عمال دستگاه هاى اغواگر، جزو لشگریان شیطانند، بلكه طبق روایتى در میان شیاطین انسانى افرادى پیدا مى شوند كه از شیاطین جن بدترند.[44]
همچنین از موارد استعمال كلمه شیطان در قرآن نیز بر مى آید كه شیطان به موجود موذى و مضر گفته مى شود؛ موجودى كه از راه راست بر كنار بوده و در صدد آزار دیگران است؛ موجودى كه سعى مى كند ایجاد دودستگى نماید و اختلاف و فساد به راه اندازد. چنان كه مى خوانیم: «إِنَّما یرِیدُ الشَّیطانُ أَنْ یوقِعَ بَینَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ؛ شیطان مى خواهد بین شما دشمنى و بغض و كینه ایجاد كند» (مائده:91).
با توجه به اینكه كلمه «یرید» فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد، حاكى از این معنى است كه این اراده، اراده همیشگى شیطان است.
1. اطلاقات شیطان
یک- اطلاق شیطان بر ابلیس (اطلاق خاص).
اطلاق شیطان بر هر موجود متمرد و طغیانگر و خرابكار، خواه از جن باشد یا از انسانها و غیر آنها (اطلاق عام): «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِی عَدُوًّا شَیاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِ» (انعام:112).
اطلاق شیطان بر«میكروب ها»؛ به عنوان نمونه امیرمؤمنان (ع) مى فرماید: «لَا تَشْرَبُوا الْمَاءَ مِنْ ثُلْمَةِ الْإِنَاءِ وَ لَا مِنْ عُرْوَتِهِ فَإِنَّ الشَّيْطَانَ يَقْعُدُ عَلَى الْعُرْوَةِ وَالثُّلْمَةِ؛ از قسمت شكسته و طرف دستگیره ظرف، آب نخورید؛ زیرا شیطان بر روى دستگیره و قسمت شكسته شده ظرف مى نشیند»[45] و نیز امام صادق (ع) مى فرماید: «وَ لَا يُشْرَبُ مِنْ أُذُنِ الْكُوزِ وَ لَا مِنْ كَسْرِهِ إِنْ كَانَ فِيهِ فَإِنَّهُ مَشْرَبُ الشَّيَاطِينِ؛[46] از دستگیره و قسمت شكسته كوزه آب مخورید كه جایگاه آشامیدن شیطانها است».
از قول پیامبر اسلام (ص) مى خوانیم: موهاى شارب (سبیل) خویش را بلند مگذارید، زیرا شیطان آن را محیط امن براى زندگى خویش قرار مى دهد، و در آنجا پنهان مى گردد![47] به این ترتیب روشن شد كه یكى از معانى شیطان میكروب هاى زیانبخش و مضر است.[48]
دو- آیا ابلیس جزو فرشتگان است یا جن
به شهادت قرآن ابلیس هرگز جزو فرشتگان نبوده، بلكه بر اثر بندگى خدا در صف آنها قرار داشت. او از جن بود و خلقت مادى داشت.[49]
فرشتگان پاك و معصومند و قرآن هم به پاكى و عصمت آنها اعتراف كرده است. اصولا از آنجا كه در جوهر آنها عقل است و نه شهوت، بنابراین كبر و غرور و خودخواهى و بطور كلى انگیزه هاى گناه در آنها وجود ندارد.
از طرفى استثناء «ابلیس» در بعضى آیات مانند آیه 50 سوره کهف و دیگر آیات قرآن از جمع «ملائكه»، این تصور را به وجود مى آورد كه ابلیس از فرشتگان بوده و با توجه به عصیان و سركشى او این اشكال به نظر مى رسد كه چگونه از فرشته اى این گناهان كبیره ممكن است سر بزند؟ بخصوص اینكه در بعضى از خطبه هاى نهج البلاغه نیز آمده است كه: «مَا كَانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِيُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَراً بِأَمْرٍ أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَكاً؛ هرگز ممكن نیست خداوند انسانى را به بهشت بفرستد در برابر كارى كه به خاطر آن فرشته اى را از بهشت رانده است (اشاره به غرور ابلیس است)».[50]
آیات قرآن پاسخ این مشكل را حل کرده اند: «كانَ مِنَ الْجِنِّ» (کهف:50)، ابلیس از طائفه جن بود، ولى آن دسته از مفسران که معتقدند ابلیس از فرشتگان بوده آیه فوق را به مفهوم لغوى آن تفسیر مى كنند و مى گویند منظور از «كانَ مِنَ الْجِنِ»، این است كه ابلیس از نظر پنهان بود، همچون سایر فرشتگان. در حالى كه این معنى كاملا خلاف ظاهر است.
سه دلیل واضح برای این ادعا که شیطان فرشته نبود وجود دارد:
«وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ؛ جن را از شعله هاى مختلط آتش آفرید» (الرحمن:15).
هنگامى كه ابلیس از سجده بر آدم سرپیچید منطقش این بود: «خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ» (اعراف:12).
قرآن براى ابلیس «ذریه» (فرزندان) قائل شده است، در حالى كه مى دانیم فرشتگان ذریه ندارند.
مجموع آنچه گفته شد، به ضمیمه ساختمان جوهره فرشتگان، به خوبى گواهى مى دهد كه ابلیس هرگز فرشته نبوده، ولى از آنجا كه در صف آنها قرار داشت و آن قدر پرستش خدا را كرده بود كه به مقام فرشتگان مقرب خدا تكیه زده بود، مشمول خطاب آنها در مسأله سجده بر آدم شده و سرپیچى او به صورت یك استثناء در آیات قرآن بیان گردیده و در خطبه قاصعه نام «ملك» مجازاً بر او نهاده شده است.
همچنین در كتاب «عیون الاخبار» از امام على ابن موسى الرضا (ع) مى خوانیم: «راوى حدیث مى گوید: به امام (ع) عرض كردم مگر ابلیس فرشته نبود؟ فرمود: نه، او از جن بود، آیا سخن خدا را نشنیده اید كه می فرماید: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ».[51]
امام صادق (ع) در حدیث دیگرى می فرماید: «از امام (ع) درباره ابلیس سؤال كردم كه آیا از فرشتگان بود فرمود نه از جن بود، ولى همراه فرشتگان بود. آن چنان كه آنها فكر مىكردند از جنس آنان است (بخاطر عبادت و قربش نسبت به پروردگار) ولى خدا مى دانست از آنها نیست. هنگامى كه فرمان سجود صادر شد آنچه مى دانیم تحقق یافت».[52]، [53]
2. شیطان و دستور سجده براى خدا یا آدم؟
«سجده» به معنى «پرستش» براى خدا است، چراكه در جهان هیچ معبودى جز خدا نیست و معنى توحید عبادت همین است كه غیر از خدا را پرستش نكنیم. بنابراین جاى تردید نخواهد بود كه فرشتگان براى آدم «سجده پرستش» نكردند، بلكه بخاطر آفرینش چنین موجود شگرفى، سجده براى خدا بود، اما سجده به معنى «خضوع» نه پرستش. در كتاب «عیون الاخبار» از امام على بن موسى الرضا (ع) چنین مى خوانیم: «وَ كَانَ سُجُودُهُمْ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عُبُودِيَّةً وَ لِآدَمَ إِكْرَاماً وَطَاعَةً لِكَوْنِنَا فِي صُلْبِهِ؛ سجده فرشتگان پرستش خداوند از یك سو و اكرام و احترام آدم از سوى دیگر بود؛ چرا كه ما در صلب آدم بودیم».[54]
3. انگیزه مخالفت شیطان با دستور خدا
انگیزه شیطان در مخالفت، كبر و غرور و تعصب خاصى بود كه بر فكر او چیره شد. او چنین مى پنداشت كه از آدم (ع) برتر است و نمى بایست دستور سجده بر آدم (ع) بر او داده شود، بلكه او باید مسجود باشد و آدم (ع) بر او سجده كند و علت كفر او نیز همین بود كه فرمان حكیمانه پروردگار را نادرست شمرد. نه تنها عملا عصیان كرد بلکه از نظر اعتقاد نیز معترض بود و به این ترتیب خودبینى و خودخواهى، محصول یك عمر ایمان و عبادت او را بر باد داد و آتش به خرمن هستى او افكند و كبر و غرور از این آثار بسیار دارد.
تعبیر «كانَ مِنَ الْكافِرِینَ» (بقره:34) نشان مىدهد كه او قبل از این فرمان نیز حساب خود را از مسیر فرشتگان و اطاعت فرمان خدا جدا كرده بود و در سر فكر استكبار مى پروراند. شاید به خود مى گفت اگر دستور خضوع و سجده به من داده شود، قطعا اطاعت نخواهم كرد.[55]
از سوی دیگر وقتی خداوند متعال به ابلیس فرمود: چه چیز سبب شد كه در برابر آدم سجده نكنى و فرمان مرا نادیده بگیرى؟ او در پاسخ به یك عذر ناموجه متوسل گردید و گفت: «من از او بهترم، به دلیل اینكه مرا از آتش آفریده اى و او را از خاك و گل؛ قالَ أَنَا خَیرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ» (ص:76).
گویا چنین مى پنداشت كه آتش برتر از خاك است و این یكى از بزرگترین اشتباهات ابلیس بود. شاید هم اشتباه نمى كرد و آگاهانه دروغ مى گفت؛ زیرا مى دانیم خاك سرچشمه انواع بركات و منبع تمام مواد حیاتى و مهم ترین وسیله براى ادامه زندگى موجودات زنده است. در حالى كه آتش چنین نیست. درست است كه آتش یكى از شرایط تجزیه و تركیب موجودات جهان است، ولى نقش اصلى را همان مواد موجود در خاك دارند و آتش تنها وسیله اى براى تكمیل آنها محسوب مى شود.
همچنین درست است كه كره زمین در آغاز كه از خورشید جدا شد، به صورت گوى آتشینى بود كه تدریجاً سرد شد، ولى باید توجه داشت زمین ما دام كه سوزان و شعله ور بود، مطلقا موجودات زنده اى نداشت؛ از آن زمان حیات و زندگى در این كره پیدا شد، كه خاك و گل جاى آتش را گرفت.
به علاوه هر آتشى در روى زمین پیدا شود، از موادى سرچشمه مى گیرد كه از خاك بدست آمده است. خاك سرچشمه پرورش درختان و درختان سرچشمه پیدایش آتش هستند، حتى مواد نفتى یا چربى هایى كه قابل احتراقند نیز به خاك یا حیواناتى كه از مواد نباتى تغذیه دارند، باز می گردند.
از همه اینها گذشته امتیاز آدم در این نبود كه از خاك است، بلكه امتیاز اصلى او همان «روح انسانیت» و مقام خلافت و نمایندگى پروردگار بوده است. بنابراین به فرض كه ماده نخستین شیطان از او برتر باشد، دلیل بر این نمى شود كه در برابر آفرینش آدم با آن روح و عظمت خدادادی و مقام نمایندگى پروردگار، سجده و خضوع نكند و ظاهر این است كه شیطان همه این مطالب را مى دانست. تنها تكبر و خودپسندى جلو او را گرفت و همه اینها بهانه بود.[56]
یک- قیاس عامل سقوط ابلیس
در روایات متعددى كه از طرق اهل بیت (ع) به ما رسیده قیاس كردن احكام و حقایق دینى به شدت محكوم شده است. در این اخبار مى خوانیم نخستین كسى كه قیاس كرد، شیطان بود. امام صادق (ع) به ابوحنیفه فرمود: «لا تقس فان اول من قاس ابلیس؛ قیاس مكن كه نخستین قیاس كننده شیطان بود».[57]
منظور از «قیاس» این است كه موضوعى را به موضوع دیگر كه از بعضى جهات با آن شباهت دارد مقایسه كنیم و همان حكمى كه درباره موضوع اول است، درباره موضوع دوم نیز اجرا شود، بدون اینكه فلسفه و اسرار حكم اول را كاملا بدانیم. مثل اینكه مى دانیم «بول» انسان محكوم به نجاست و ناپاكى است و باید از آن پرهیز كرد، سپس «عرق» انسان را هم با آن مقایسه كنیم و بگوییم چون این دو در پاره اى از جهات و اجزاى تركیبى با هم شباهت دارند، هر دو ناپاك و نجس هستند؛ در حالى كه اگر چه در پاره اى از جهات با هم شباهت دارند، ولى از جهاتى هم متفاوتند؛ یكى رقیق تر و دیگرى غلیظ تر. پرهیز از یكى كار سادهاى است و پرهیز از دیگرى بسیار مشكل و طاقت فرسا، به علاوه تمام فلسفه هاى حكم اول بر ما روشن نیست و این یك مقایسه تخمینى بیش نیست.
به همین جهت پیشوایان ما با الهام از كلام پیامبر (ص) قیاس را شدیداً محكوم كرده و باطل شمرده اند؛ زیرا گشوده شدن باب قیاس سبب مى شود كه هر كس با مطالعه محدود و فكر كوتاه خود، به مجرد اینكه دو موضوع را از پاره اى جهات، مساوى دانست، حكم یكى را در باره دیگرى اجرا كند و به این ترتیب هرج و مرجى از نظر قوانین و احكام دینى به وجود آید.
ممنوع بودن قیاس از نظر حكم خرد منحصر به قوانین دینى نیست. پزشكان هم اكیدا توصیه مى كنند كه هرگز نسخه بیمارى را به بیمار دیگر ندهید؛ هرچند بیمارى آنها از نظر شما شبیه باشند، فلسفه آن روشن است؛ زیرا دو بیمار ممكن است در نظر ما با هم شباهت داشته باشند، ولى با این حال از جهات فراوانى، مثلا از نظر میزان تحمل نسبت به دارو و گروه خونى و مثلا میزان قند و اوره و چربى خون با هم متفاوت باشند. اگر بدون در نظر گرفتن این خصوصیات، داروى یكى را به دیگرى بدهیم ممكن است نه تنها مفید نباشد، بلكه گاهى سرچشمه خطرات جبران ناپذیرى گردد.[58]
گفتار پنجم: جایگاه ملائکه، جن و شیطان درنظام آفرینش
جایگاه، ویژگیها و ماموریت فرشتگان
آیات زیادى از قرآن در باره صفات، ویژگی ها، ماموریت ها و وظایف فرشتگان سخن مى گوید. حتى قرآن، ایمان به ملائكه را در ردیف ایمان به خدا و انبیاء و كتب آسمانى قرار داده است و این به دلیل اهمیت بنیادى این مسأله است: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَرُسُلِهِ؛ پیامبر اسلام به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده ایمان آورده، و مؤمنان نیز به خدا و فرشتگان او و كتابها و رسولانش همگى ایمان دارند» (بقره: 285). بدون شك وجود فرشتگان از امور غیبیه اى است كه براى اثبات آن با این صفات و ویژگی ها راهى جز ادله نقلیه نیست و به حكم ایمان به غیب آنها را باید پذیرفت.
قرآن مجید ویژگی هاى آنها را چنین مى شمرد:
- فرشتگان موجوداتى عاقل و با شعورند و بندگان گرامى خدا هستند: «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ» (انبیاء:26).
- سر بر فرمان خدا دارند و هرگز معصیت او نمى كنند: «لا یسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یعْمَلُونَ» (انبیاء:27).
- وظائف مهم و بسیار متنوعى از سوى خداوند بر عهده دارند:
گروهی حاملان عرشند (حاقه:17).
گروهى مدبرات امرند (نازعات:5).
گروهى فرشتگان قبض ارواحند (اعراف:37).
گروهى مراقبان اعمال بشرند (انفطار:10-13).
گروهى حافظان انسان از خطرات و حوادثند (انعام:61).
گروهى مأمور عذاب و مجازات اقوام سركشند (هود:77).
گروهى امدادگران الهى نسبت به مؤمنان در جنگ ها هستند (احزاب:9).
گروهى مبلغان وحى و آورندگان كتب آسمانى براى انبیاء مى باشند (نحل:2) كه اگر بخواهیم یك یك از وظائف و ماموریت هاى آنها را بر شمریم بحث به درازا مى كشد.
- پیوسته مشغول تسبیح و تقدیس خداوند هستند: «وَ الْمَلائِكَةُ یسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِی الْأَرْضِ»(شوری:5).
- انسان به حسب استعداد تكامل از آنها برتر و والاتر است؛ تا آنجا كه همه فرشتگان بدون استثناء بخاطر آفرینش آدم به سجده افتادند و آدم معلم آنها گشت (بقره:30- 34).
- آنها گاه به صورت انسان در مى آیند و بر انبیاء و حتى غیر انبیاء ظاهر مى شوند؛ چنانكه در سوره مریم مى خوانیم: فرشته بزرگ الهى به صورت انسان موزون بر مریم ظاهر شد: «فَأَرْسَلْنا إِلَیها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیّاً» (مریم:17). در جاى دیگر به صورت انسانهایى بر ابراهیم و بر لوط ظاهر شدند (هود:69 و 77).
حتى از ذیل این آیات استفاده مى شود كه قوم لوط نیز آنها را در همان اشكال موزون انسانى دیدند (هود:78). آیا ظهور در چهره انسان، یك واقعیت عینى است؟ یا به صورت تمثل و تصرف در قوه ادراك؟ ظاهر آیات قرآن بر معنى اول دلالت دارد هرچند بعضى از مفسران بزرگ معنى دوم را برگزیده اند.
- از روایات اسلامى استفاده مى شود كه تعداد آنها به قدرى زیاد است كه به هیچ وجه قابل مقایسه با انسان نیست. از حضرت امام صادق (ع) پرسیدند آیا عدد فرشتگان بیشترند یا انسانها ؟ فرمود: سوگند به خدایى كه جانم به دست او است فرشتگان خدا در آسمانها بیشترند از عدد ذرات خاك هاى زمین و در آسمان جاى پایى نیست مگر اینكه در آنجا فرشتهاى تسبیح و تقدیس خدا مى كند.[59]
- آنها نه غذا مى خورند و نه آب مى نوشند و نه ازدواج دارند؛ چنانكه در حدیثى از امام صادق (ع) مى خوانیم: «إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَا يَأْكُلُونَ وَ لَا يَشْرَبُونَ وَ لَا يَنْكِحُونَ وَ إِنَّمَا يَعِيشُونَ بِنَسِيمِ الْعَرْشِ؛ فرشتگان غذا نمى خورند و آب نمى نوشند و ازدواج نمى كنند بلكه با نسیم عرش الهى زنده اند».[60]
- آنها نه خواب دارند نه سستى و غفلت چنانكه على (ع) در حدیثى چنین مى گوید: «لیس فیهم فترة، و لا عندهم غفلة، و لا فیهم معصیة ... لا یغشاهم نوم العیون و لا سهوا العقول، و لا فترة الأبدان، لم یسكنوا الاصلاب و لم تضمهم الارحام؛ در آنها نه سستى است، و نه غفلت، و نه عصیان ... خواب بر آنها چیره نمى گردد و عقل آنها گرفتار سهو و نسیان نمى شود، بدن آنها به سستى نمى گراید، و در صلب پدران و رحم مادران قرار نمى گیرند».[61]
- آنها مقامات مختلف و مراتب متفاوت دارند؛ بعضى همیشه در ركوعند و بعضى همیشه در سجودند: «ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ؛ هر یك از ما مقام معلومى دارد، ما همواره صف كشیده منتظر فرمان او هستیم و پیوسته تسبیح او مى گوئیم» (صافات: 164-166).
امام صادق مى گوید: «وَ إِنَّ لِلَّهِ مَلَائِكَةً رُكَّعاً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَ إِنَّ لِلَّهِ مَلَائِكَةً سُجَّداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ؛ خداوند فرشتگانى دارد كه تا روز قیامت در ركوعند، و فرشتگانى دارد كه تا قیامت در سجودند».[62]
فرشتگان مادی اند یا مجرد؟
آیا با این اوصافی كه براى فرشتگان ذكر شد آنها موجوداتى مجردند یا مادى؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت بدون شك فرشتگان با این اوصاف نمى توانند از این ماده كثیف عنصرى باشند، ولى مانعى ندارد كه از اجسام لطیفى آفریده شده باشند، اجسامى ما فوق این ماده معمولى كه ما با آن آشنا هستیم.
البته اثبات «تجرد مطلق» براى فرشتگان حتى از زمان و مكان و اجزاء كار آسانى نیست و تحقیق از این مسأله نیز فایده زیادى در بر ندارد. مهم آن است كه ما فرشتگان را به اوصافى كه قرآن و روایات مسلم اسلامى توصیف كرده بشناسیم و آنها را صنف عظیمى از موجودات والا و برجسته خداوند بدانیم؛ بى آنكه مقامى جز مقام بندگى و عبودیت براى آنها قائل باشیم و آنها را شریك خداوند در خلقت یا عبادت بدانیم كه این شرك و كفر محض است.[63]
فرشتگان مجریان اوامر خدایند
همچنانکه در مباحث قبلی نیز اشاره شد در جایگاه فرشتگان در نظام هستی باید به این نکته توجه کرد که عرش به معنای مجموعه جهان هستی است که عرش حکومت خدا است و به وسیله فرشتگان که مجری فرمان خدا هستند تدبیر می شود.[64] بنابراین جایگاه فرشتگان در نظام هستی تدبیر امور و وساطت فیض و اجرای فرمان پروردگار است. از این رو به عقیده استاد مکارم منظور از «مِنْ كُلِّ أَمْرٍ» (قدر:4) در سوره قدر این است كه فرشتگان براى تقدیر و تعیین سرنوشت ها و آوردن هر خیر و بركتى در آن شب نازل مى شوند و هدف از نزول آنها انجام این امور است.[65]
3. کارکردهای فرشتگان
عده ای توفی را بر عهده دارند؛ گرفتن ارواح به دست یك فرشته معین نیست، بلكه فرشتگانى هستند كه این وظیفه را بعهده دارند و مامور انتقال ارواح آدمیان از این جهان به جهان دیگرند.[66] در رأس این فرشتگاه «ملك الموت» قرار دارد.
عدهای وظیفه ابلاغ وحی بر پیامبر را بر عهده دارند؛ براى وحى اَشكال مختلفى است گاه با مشاهده فرشته وحى، و شنیدن سخن او است، مانند وحى هایى كه وسیله جبرئیل به پیامبر اسلام (ص) نازل مى شد.[67]
عدهای وظیفه ثبت اعمال انسان اعم از خوب و بد را برعهده دارند؛ مثلا در روایات اسلامى آمده است كه فرشته سمت راست، نویسنده حسنات است، و فرشته سمت چپ نویسنده سیئات، و فرشته اول فرمانده فرشته دوم است. هنگامى كه انسان عمل نیكى انجام دهد، فرشته سمت راست ده برابر مى نویسد، و هنگامى كه عمل بدى از او سر زند، و فرشته سمت چپ مى خواهد آن را بنویسد، فرشته اول مى گوید: عجله مكن. لذا او هفت ساعت به تاخیر مى اندازد، اگر پشیمان شد و توبه كرد چیزى نمى نویسد، و اگر توبه نكرد تنها یك گناه براى او مى نویسد.[68]
عده ای به اذن خداوند اداره امور عالم را بر عهده دارند؛ از آیات مختلف قرآن مجید استفاده مى شود كه خداوند امور این جهان را بوسیله گروهى از فرشتگان تدبیر مى كند، چنانكه در آیه 5 سوره «نازعات» مى فرماید: «فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً؛ سوگند به فرشتگانى كه به فرمان خدا تدبیر امور مى كنند». مى دانیم سنت الهى بر این است كه مشیت خود را از طریق اسباب پیاده كند.[69]
فرشتگان شفاعت میکنند؛ خداوند برای کسانی که از آنها خشنود است اجازه شفاعت داده است «وَ لا یشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى» (انبیاء:28). فرشتگان از مقربان درگاه خدا هستند و برای افراد شایسته شفاعت می کنند.[70]
4. جایگاه و حکمت آفرینش شیطان
بسیارى مى پرسند شیطان كه موجود اغواگرى است، اصلا چرا آفریده شد و فلسفه وجود او چیست؟ در پاسخ مى گوئیم: اولا خداوند شیطان را شیطان نیافرید. به این دلیل كه سالها همنشین فرشتگان و بر فطرت پاك بود، ولى از آزادى خود سوء استفاده كرد و بناى طغیان و سركشى گذارد. پس او در آغاز پاك آفریده شد و انحرافش بر اثر خواست خودش بود.
ثانیا: از نظر سازمان آفرینش، وجود شیطان براى افراد با ایمان و آنها كه مى خواهند راه حق را بپویند زیانبخش نیست، بلكه وسیله پیشرفت و تكامل آنها در نظام هستی است؛ چه اینكه پیشرفت و ترقى و تكامل، همواره در میان تضادها صورت مى گیرد. به عبارت روشنتر انسان تا در برابر دشمن نیرومندى قرار نگیرد هرگز نیروها و نبوغ خود را بسیج نمى كند و بكار نمى اندازد. همین وجود دشمن نیرومند سبب تحرك و جنبش هرچه بیشتر انسان و در نتیجه ترقى و تكامل او مى شود.[71]
چون «شیطان» نام یك فرد نیست، پس جایگاه او در همه عوالم جن و انس قرار دارد. بر این اساس نه تنها ابلیس، بلكه تمام سردمداران كفر و ظلم و شرك و فساد در ارض و همه عمال دستگاه هاى اغواگر، جزء لشکریان شیطانند. بلكه طبق روایتى در میان شیاطین انسانى افرادى پیدا مى شوند كه از شیاطین جن بدترند؛ چنانكه در حدیثى از پیغمبر اكرم (ص) مى خوانیم كه به ابوذر فرمود: «هل تَعَوَّذْتَ بِاللَّهِ مِنْ شَرِّ شَیاطِینِ الْجِنِّ وَالأَنْسِ؛ آیا از شر شیاطین جن و انس به خدا پناه برده اى»؟
عرض كرد: آیا شیاطینى از انسانها نیز وجود دارد؟ فرمود: «نَعَمْ هُمْ شَرٌّ مِنْ شَیاطِینِ الْجِنِّ؛ بله، آنها از شیاطین جن نیز بدترند».[72] از آیات قرآن بر مى آید كه شیطان لشگر مجهزى دارد، مركب از لشگر سواره و پیاده. آنجا كه مى فرماید: «وَاجْلِبْ عَلَیهِمْ بِخَیلِكَ وَرَجِلِكَ؛ و لشگر سواره و پیاده ات را بر آنها (آدمیان) گسیل دار» (اسراء:64). این احتمال نیز وجود دارد كه لشگر سواره شیطان اشاره به شهوات و صفات ذميه اى است كه بر قلب و روح انسان مسلط و سوار مى گردد و لشگر پیاده او عواملى است كه از بیرون براى انحراف انسان تلاش و كوشش مى كنند.[73] البته اگر شیطان هم نبود هواى نفس و وسوسه هاى نفسانى انسان را در بوته آزمایش قرار مى داد، اما با وجود شیطان این تنور آزمایش داغ تر شد؛ چرا كه شیطان عاملى است از برون و هواى نفس عاملى است از درون![74]
در پاسخ به این سؤال که چگونه ممكن است خداوند ما را در مقابل چنین لشگر عظیم بى رحم و نیرومندی تنها بگذارد؟ آیا این امر با حكمت و عدل او هماهنگ است؟ باید گفت:
اولا، همانگونه كه در قرآن مجید آمده خداوند مؤمنان را با لشگریانى از فرشتگان مجهز مى كند و نیروهاى غیبى و معنوى جهان را با آنها كه در مسیر جهاد نفس و جهاد دشمن پیكار مى كنند همراه مى سازد: «انَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَنَنَزَّلُ عَلَیهِمُ الْمَلائِكَةُ الّا تَخافُوا وَلا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِىْ كُنُتْم تُوْعَدُوْنَ نَحْنُ أوْلیائُكُمْ فِى الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِى الآخِرَةِ» (فصلت:30-31).
ثانیاً، شیطان هرگز سر زده وارد خانه دل ما نمى شود و از مرزهاى كشور روح ما بى گذرنامه نمى گذرد. حمله او هرگز غافلگیرانه نیست. او با اجازه خود ما وارد مى شود. آرى او از در وارد مى شود نه از روزن و این خود ما هستیم كه در را به روى او مى گشاییم؛ همانگونه كه قرآن مى گوید: «انَّهُ لَیسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَعَلى رَبِّهِمِ یتَوَكَّلُونَ * انَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِینَ یتَوْلَّونَهُ وَالَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُوْنَ» (نحل:99-100).
اصولًا اعمال انسانها ست كه زمینه هاى نفوذ شیطان را فراهم مى سازد؛ چنانكه قرآن مى گوید: «انَّ الْمُبَذِّرِینَ كانُوْا اخْوانَ الشَّیاطِینِ» (اسراء:27).[75]
یک- حکمت بقای شیطان
خداوند به ابلیس مهلت داد؛ زیرا بقاى ابلیس، همچون اصل وجود او، گوشه اى از امتحان الهى نسبت به انسانهاست كه در سایه آن اولیاء اللَّه و افراد با ایمان راه تكامل را مى پویند و ناخالصان از صف آنها خارج مى گردند. در اینجا سئوالی مطرح می شود و آن اینکه آیا اطمینان دادن به ادامه حیات تا پایان جهان سبب آن نمى شود كه ابلیس به كار خود ادامه دهد و هنگامى كه احساس نزدیك شدن پایان عمر خویش كند توبه نموده، به سوى خدا باز گردد؟
در پاسخ باید گفت راه ابلیس چنان بود كه بازگشتى در آن وجود نداشت و بر اثر تشدید حالت طغیان به مرور زمان این صفت طبیعت ثانوى او مى شد و در برابر چنین طبیعتى راه بازگشتى وجود ندارد.[76]
دو- درس عبرت
از مسائل فوق العاده حساسى كه در ماجراى «ابلیس» و رانده شدن او از درگاه خدا جلب توجه مى كند، تأثیر عامل خودخواهى و غرور در سقوط و بدبختى انسان است. همین بود كه شش هزار سال عبادت را در یك لحظه به نابودى كشانید و موجودى را كه هم ردیف فرشتگان بزرگ آسمان بود به پست ترین دركات شقاوت تنزل داد و مستحق لعن ابدى خداوند نمود. خودخواهى و غرور به انسان اجازه نمى دهد چهره حقیقت را آن چنان كه هست ببیند.
خودخواهى سرچشمه حسادت و حسادت سرچشمه كینه توزى و كینه توزى عامل خونریزى و جنایات دیگر است. خودخواهى انسان را به ادامه خطا و اشتباه وا مى دارد و به هنگام وجود عوامل بیداركننده همه را خنثى مى كند.
خودخواهى و لجاجت فرصت توبه و جبران را از دست انسان مى گیرد و درهاى نجات را به روى او مى بندد. خلاصه هر چه درباره خطر این صفت زشت و نكوهیده گفته شود كم است.[77]
لذا مهم ترین نكته تربیتى كه از داستان ابلیس و آفرینش آدم برداشت می شود همان سقوط وحشتناك ابلیس از مقام والایش به خاطر كبر و غرور است. مى دانیم ابلیس در سایه اطاعت فرمان خدا آن چنان ارتقاء مقام پیدا كرده بود كه در صفوف فرشتگان قرار داشت. حتى بعضى مىگویند معلم فرشتگان بود و طبق آنچه از خطبه قاصعه در نهج البلاغه استفاده مى شود، هزاران سال پرستش خدا كرده بود. اما همه این مقامات را به خاطر یك ساعت تكبر و غرور از دست داد و آن چنان گرفتار تعصب و خودپرستى شد كه حتى در مقام عذرخواهى و توبه برنیامد. بلكه هم چنان به كار خود ادامه داد و در جاده لجاجت آن چنان ثابت قدم ماند كه تصمیم گرفت مسئولیت شركت در جرم همه ظالمان و گنهكاران از فرزندان آدم را به عنوان یك وسوسه گر بپذیرد و معادل كیفر و عذاب همه آنها را یك جا تحمل كند. این است نتیجه خودخواهى، غرور، تعصب، خودپسندى و استكبار.
نه تنها ابلیس كه با چشم خود انسانهاى شیطان صفتى را دیده ایم، یا شرح حال آنها را در صفحات سیاه تاریخ مطالعه كرده ایم كه هنگامى كه بر مركب غرور و تكبر و خودخواهى سوار شدند، دنیایى را به خاك و خون كشیدند؛ گویى پردهاى از خون و جهل، چشمان ظاهر و باطن آنها را از كار انداخته و هیچ حقیقتى را مشاهده نمى كنند. آنها دیوانه وار در راه ظلم و بیدادگرى گام بر مى دارند و سرانجام خود را در بدترین پرتگاه ها ساقط مى كنند.
این استكبار و غرور، آتش سوزان و وحشتناكى است. همانگونه كه انسان ممكن است سالیان دراز زحمت بكشد و خانه و وسائل و سرمایه اى براى زندگى فراهم سازد، ولى محصول آن را تنها با یك شعله آتش در چند لحظه تبدیل به خاكستر كند، همچنین كاملا امكان پذیر است كه محصول اطاعت هزاران سال را با ساعتى استكبار و غرور در برابر خدا از دست بدهد.[78]
سه- نفوذ آگاهانه یا اجباری
نفوذ وسوسه هاى شیطانى در انسان یك نفوذ ناآگاه و اجبارى نیست، بلكه ما به میل خویش وسوسه او را به دل راه مى دهیم. شیطان خود مى داند كه راه نفوذی در قلب مخلصان، آنها كه خویشتن را در پرتو تربیت خالص كرده اند و زنگار شرك را از روح و جان زدوده اند، ندارد. به تعبیر رساتر، رابطه شیطان و گمراهان، رابطه «پیشوا» و «پیرو» است، نه رابطه «اجبار كننده» و اجبار شونده.[79]
از عوامل مهم سقوط در این كانون قهر و غضب الهى، تسلیم شیاطین شدن و زمام اختیار خود را به دست آنها سپردن است؛ چنان كه قرآن در آیۀ 18 سورۀ اعراف مى گوید: «هنگامى كه شیطان رانده درگاه خدا شد، خداوند به او خطاب كرد: «قالَ اخْرُجْ مِنها مَذْمُوْماً مَدْحُوراً لِمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَامْلَئَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ اجْمَعینَ؛ فرمود: از آن (مقام) با ننگ و خوارى بیرون رو! سوگند یاد مى كنم كه هركس از انسانها از تو پیروى كند جهنم را از همگى آنها پر مى سازم».
گرچه در این آیه سخن از ابلیس، رئیس شیاطین است، ولى مى دانیم خط شیاطین كه همه پیرو ابلیسند همه جا یكى است و پیروى از شیاطین جن و انس پیروى از ابلیس محسوب مى شود و سرنوشت همه این پیروان سقوط در دوزخ است. آنها با وعده هاى دروغین، تزیین شهوات، دعوت به گناهان، منع از خیرات و تشویق به انحرافات، پیروان خود را از خدا دور ساخته و به آتش قهر و غضب او گرفتار مى سازند.[80]
ب) جایگاه جن در نظام هستی
با اینكه از آیات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه انسانها برتر از طائفه جن هستند، با این حال خداوند در قرآن نام آنها را بر «انسان» مقدم داشت. ظاهرا این به خاطر آن است كه آفرینش آنها قبل از آفرینش آدم بوده است: «وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ؛ ما جن را پیش از آن (پیش از آفرینش انسان) از آتش سوزان آفریدیم» (حجر:27).[81]
نتیجه گیری
برخی از آیات قرآن ناظر بر تقسیم عوالم اند. بر این اساس می توان از عالم غیب و شهود و عالم ملک و ملکوت سخن گفت، اما آیۀ «ألا لَهُ الخَلقُ وَالأَمرُ» ناظر بر تقسیم عالم نیست، بلکه مراد از خلق در آیه مطلق آفرینش موجودات اعم از مجرد و مادی است و مراد از امر قوانین و احکام مربوط به مخلوقات است. ملکوت در متون دینی هم به معنای عالم ملکوت در مقابل عالم ملک و هم ملکوت به معنای حقیقت و باطن شیی به کار رفته است. وصول به عالم غیب و درک حقیقت اشیا برای همه انسانها به اندازه سعه وجودی هر فرد مقدور است و عالیترین مرتبه آن نصیب انبیا و امامان می شود. راه وصول به باطن و حقیقت اشیا تقرب به مبدا هستی یعنی خداوند بزرگ با رعایت تقوا و پرهیزگاری و استکمال نفس در جهت علم و عمل است.
«جن» موجودی داراى عقل و شعور و فهم و درك و موجودی مكلف و مسئول است. آفرینش «جن» از آتش و نیز خصوصیات دیگر آن به صورت دقیق برای ما روشن نیست، ولی وجود جن و خصوصیات آن از دو طریق، وحی و قرآن مجید و خبر مخبر صادق یعنی رسول خدا (ص) برای ما ثابت است. در قرآن براى جن مشخصاتی وجود دارد، از جمله داشتن علم و ادراك و تشخیص حق از باطل، داشتن تكلیف و مسئولیت، حشر و نشر و معاد. به شهادت قرآن، ابلیس هرگز جزء فرشتگان نبوده، بلكه بر اثر بندگى خدا در صف آنها قرار داشت. او از جن بود و خلقت مادى داشت.
تعبیرات و توصیف هایی مادی و جسمانی که درباره فرشتگان وارد شده است به این معنی نیست که همه فرشتگان مادی هستند، بلکه مجرد نیز هستند و توصیف آنها با وصف های مادی بیانگر عظمت معنوى و ابعاد قدرت آنها است. فرشتگان پاك و معصوم هستند و دارای عقل و عاقل و با شعورند. آنها بندگان گرامى خدا هستند که سر بر فرمان خدا دارند و هرگز معصیت نمى كنند. هر دسته از آنها وظیفه خاصی دارند و در کل همگی به اذن پروردگار تدبیر امور عالم را بر عهده دارند. انسان به حسب استعداد تكامل از فرشتگان برتر و والاتر است؛ تا آنجا كه همه فرشتگان بدون استثناء بخاطر آفرینش آدم به سجده افتادند و آدم معلم آنها شد.
منابع:
- قرآن کریم.
- نهج البلاغه.
- بحرانى، هاشم بن سلیمان؛ البرهان فی تفسیر القرآن؛ قم: موسسة البعثة، قسم الدراسات الإسلامیة؛ 1415 ق.
- حویزى، عبدعلى بن جمعه؛ تفسیر نور الثقلین؛ قم: آسماعیلیان، 1415 ق.
- داماد، میر محمد باقر، القبسات؛ تهران: دانشگاه تهران: 1367 ش.
- ـــــــــــــــــــــ ؛ المبدأ و المعاد؛ تهران: انجمن حكمت و فلسفه ایران، 1354ش.
- راغب اصفهانی، حسین؛ مفردات الفاظ القرآن؛ بیروت: دار القلم، 1412ق.
- طباطبایی، سید محمد حسین؛ المیزان فی تفسیرالقرآن؛ بیروت: انتشارات الاعلمی للمطبوعات، 1417ق.
- طبرسی، فضل بن حسن؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن؛ ترجمه حسین نوری همدانی و همکاران؛ تهران: فراهانی، بی تا.
- طبرسى، فضل بن حسن؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن؛ تهران: ناصر خسرو، 1372ش.
- فخر رازى، محمد بن عمر؛ التفسیر الكبیر ( مفاتیح الغیب)؛ بیروت: دار احیاء التراث العربى، 1420 ق.
- کلینی، محمد؛ الکافی؛ مصحح علی اکبر غفاری و محمد آخوندی؛ تهران: دارالکتب الاسلامیة، 1407ق.
- مجلسی، محمد باقر؛ بحار الانوار؛ تهران: نشر دارالكتب الاسلامیه، بیتا.
- مصطفوی، حسن؛ التحقیق فی كلمات القرآن الكریم؛ تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1360ش.
- مكارم شیرازى، ناصر و جمعی از فضلا؛ پیام قرآن، تهران: دار الكتب الإسلامیة، 1386 ش.
- ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ؛ تفسیر نمونه؛ تهران: دار الكتب الإسلامیة، 1374 ش.
- ملاصدرا، محمد؛ مفاتیح الغیب؛ تصحیح: محمد خواجوی؛ تهران: موسسه تحقیقاتی فرهنگی، 1363ش.
تا کنون هیچ نظری برای این مطلب درج نشده است.