پاسخ اجمالی:
تكبّر اسباب زيادى دارد و همه آنها به اين باز مى گردد كه انسان در خود كمالى تصوّر كند و بر اثر حبّ ذات، بيش از حدّ آن را بزرگ نمايد و ديگران را در برابر خود كوچك بشمرد. بعضى از بزرگان علم اخلاق اسباب كبر را در هفت چيز خلاصه كردهاند: نخست اسباب دينى كه «علم» و «عمل» است. و اسباب دنيوى كه «نسب»، «زيبايى»، «قوّت»، «مال» و «فزونى ياران و ياوران» است.
پاسخ تفصیلی:
تكبّر اسباب زيادى دارد و همه آنها به اين باز مى گردد كه انسان در خود كمالى تصوّر كند و بر اثر حبّ ذات، بيش از حدّ آن را بزرگ نمايد و ديگران را در برابر خود كوچك بشمرد. بعضى از بزرگان علم اخلاق اسباب كبر را در هفت چيز خلاصه كردهاند: نخست اسباب دينى كه «علم» و «عمل» است. و اسباب دنيوى كه «نسب»، «زيبايى»، «قوّت»، «مال» و «فزونى ياران و ياوران» است.
نخستين اسباب تكبّر «علم» است. علم سبب غرور گروهى از علما و دانشمندان مى گردد همان گونه كه در حديث نبوى آمده است: «آفَةُ الْعِلْمِ الْخُيَلَاءُ؛[1] آفت بزرگ علم، تكبّر است». بعضى از افراد آن چنان كم ظرفيّت اند كه وقتى چند باب از علمی را مى خوانند، خود را بزرگ و ديگران را كوچك مى شمرند؛ بلكه با نظر تحقير به ديگران مى نگرند و از همه انتظار احترام و خدمت و تواضع و كرنش دارند. در حالى كه عالمان واقعى هر قدر بر علم شان افزوده مى شود، خود را نادان تر مى بينند، چراكه خود را در برابر اقيانوس عظيمى مشاهده مى كنند كه تنها قطراتى از آن را در اختيار دارند. آنها به خاطر همان مقدار علمى كه به دست آورده اند مسؤوليّت خود را سنگين تر مى بينند و خوف آنها بيشتر مى شود.
سبب دوّم، اعمال نيك و عبادت است كه موجب كبر و غرور بسيارى از نيكوكاران و عبادت كنندگان مى شود. چراكه از اين رهگذر، خود را برتر از ديگران مى پندارند و انتظار دارند مردم به ديدار آنها بشتابند و مشكلات آنها را حل كنند؛ در مجالس احترام خاصّى براى آنها قائل شوند و از نيكوكارى و زهد و ورع و تقواى آنها سخن بگويند؛ گويى عبادت خود را منّتى بر ديگران مى پندارند. این گونه اشخاص معمولا در جهات دينى خود را اهل نجات و ساير مردم را اهل هلاك مى شمرند و اين امور سبب مى شود كه امتياز فوق العاده اى براى خود قائل گردند و به فخرفروشى بر ديگران به طور آشكار و پنهان و يا نيمه آشكار بپردازند و در حالى كه خود بر لبه پرتگاه خطرناكى قرار گرفته اند مردم را در آستانه سقوط می پندارند و خود را از عذاب خدا در امان می دانند. در حديثى از پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله مى خوانيم: «إِذَا سَمِعْتُمُ الرَّجُلَ يَقُولُ هَلَكَ النَّاس،ُ فَهُوَ أَهْلَكُهُمْ؛[2] هنگامى كه شنيديد كسى مى گويد: مردم [به خاطر اعمال شان] هلاك شدند، بدانيد خود او هلاكتش از آنان شديدتر است».
عامل سوم، نسب و حسب عالى است. كسانى در يك خانواده شريف و معروف به علم و عمل و تقوا و بزرگوارى و سخاوت متولّد شده اند، اين را براى خود امتياز بزرگى مى شمرند و ديگران را كه از خانواده هاى پايين ترى هستند، كوچك و بى ارزش مى پندارند؛ در حالى كه مى دانيم حسب و نسب در اسلام مطرح نيست. همه مردم بندگان خدا هستند و از يك پدر و مادر آفريده شده اند و امتيازى جز از طريق تقوا بر يكديگر ندارند. اين مسئله به قدرى مهم است كه پيشوايان بزرگ اسلام كمترين تعبيراتى را كه در آن نشان از برترى جويى از نظر حسب و نسب بود تحمّل نمى كردند.
از جمله در حديثى مى خوانيم كه ابوذر در حضور پيامبر صلّى الله عليه و آله به كسى گفت: «يا ابن السوداء!؛ اى فرزند زن سياه!». پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود: «ابوذر! آرام باش، آرام باش، كسى كه مادرش سفيد پوست است بر كسى كه مادرش سياه پوست است هيچ برترى ندارد». ابوذر مى گويد: «من [كه متوجّه اشتباه خود شدم براى جبران اين خطا] روى زمين دراز كشيدم و به آن مرد گفتم: برخيز و پايت را به روى صورت من بگذار».[3]
قرآن و روايات اسلامى به ما مى گويد هيچ انسانى بر انسان ديگر به خاطر حسب و نسبش برترى ندارد. اينها يك سلسله امور اعتبارى است كه در بيرون وجود انسان است. ارزش و شخصيّت انسان به امتيازاتِ معنوى و درونى اوست و به فرض كه حسب و نسب به خاطر ارتباطش به بعضى از بزرگان سبب فضيلتى شود، نبايد اين فضيلت موجب كبر و غرور گردد و صاحب نسب شريف بر ديگران فخرفروشى كند.
افتخار بعضی از معصومين عليهم السّلام به حسب و نسب شان، براى برترى جويى نبود؛ بلكه هدف ديگرى داشتند. آنها مى خواستند رسالت امامت و رهبرى خود را براى ناآگاهان از اين طريق تبيين كنند. درست مثل اينكه فرمانده لشكر براى معرّفى خود و دعوت لشكريان به پيروی اش، مقام و موقعيّت خويش را شرح مى دهد.
چهارمين اسباب تكبّر و تفاخر، جمال و زيبايى و حسن ظاهر است. به اين ترتيب كه شخص خوش قد و قامت و زيبا، ديگران را - به ويژه كسانى كه در اندام خود داراى عيب و نقصى هستند - مورد تحقير قرار دهد و نسبت به آنها فخرفروشى كند. اين عامل در تمام كسانى كه بهره اى از جمال دارند ممكن است ظاهر شود، ولى بيشتر در زنان است كه زيبايى خود را به رخ ديگران، مخصوصا كسانى كه داراى عيب و نقصى هستند مى كشند.
پنجمين اسباب تكبّر، داشتن مال و ثروت فراوان است كه غالبا در پادشاهان و سرمايه داران بزرگ و صاحبان اراضى وسيع كشاورزى و كارخانه ها ديده مى شود. آنها كه غالبا از لباس هاى گرانقيمت و پر زرق و برق و مركب هاى سوارى گران بها و خانه هاى وسيع و قصرهاى مجلل استفاده مى كنند، افرادى را كه فاقد اين امورند، مورد تحقير قرار مى دهند و نسبت به آنها فخرفروشى مى كنند و اين از زشت ترين و كثيف ترين انواع تكبّر است.
قرآن مجيد نمونه هايى از اين نوع تكبّر و عاقبت آن را بيان كرده است. از جمله در داستان قارون مى خوانيم که او براى برترى جويى بر بنى اسرائيل، به نمايش ثروت خود پرداخت و در يكى از روزها، او با تمام زينت خود در برابر قومش، ظاهر شد تا آنجا كه صبر و طاقت را از بينندگان ربود و بسيارى از دنيا پرستان آرزو كردند كه اى كاش همانند ثروت قارون را داشتند.[4] ولى تکبّر قارون چندان نپاييد. چيزى نگذشت كه زمين به فرمان خدا او و تمام قصرها و ثروت هايش را در كام خويش فرو برد و زندگى اين ثروتمند خودخواه مستكبر و مغرور، درس عبرتى براى تمام انسان ها در طول تاريخ شد.
عامل ششم، قدرت و نيروى جسمانى يا موقعيّت سياسى و اجتماعى است كه غالبا در زورمندان ديده مى شود. آنها خودشان را موجوداتى برتر و گاه سايه خدا در سراسر زمين مى پندارند و انتظار دارند ديگران همچون غلامان و بردگان، در برابر آنان تعظيم كنند. هر گاه كمترين سخن و حركتى كه لايق شأن و مقام كبريايى آنها نباشد، از كسى صادر شود، قابل بخشش نخواهد بود. در حالات بعضى از سلاطين پيشين نقل كرده اند كه هر وقت مردم وارد مجلس آنها مى شدند بايد دهان خود را با چيزى بپوشانند مبادا فرّ و شكوه سلطانى آنان با بخار و بوى دهان رعايا آلوده شود و همين كبر و غرور فوق العاده غالبا منشأ اشتباهات بزرگ آنها و محاسبه هاى نادرست و در نتيجه سبب سرعت سقوط شان مى شد.
هفتمين سبب، فزونى ياران و مددكاران و شاگردان و پيروان و فرزندان و قوم و قبيله است. پادشاهان به لشكرهای شان افتخار مى كردند. بعضى از علما ممكن است به خاطر فزونى شاگردان يا مريدان و پيروان و تابعان گرفتار تكبّر شوند. شيوخ قبايل به كثرت و قوّت قبيله خود بر ديگران فخر مى فروشند. حتّى گاه بعضى از فاسقان وقيح و بى شرم افتخار به كثرت گناهان و شرب خمر و فجور با زنان و كودكان مى كنند.
اين امور هفتگانه، مواردی است كه افراد به سبب همه يا بعضى از آنها ممكن است به ديگران فخرفروشى كنند. البتّه منحصر به اينها نيست. هر نقطه كمال و قوّت معنوى يا مادّى، صورى و يا حتّى خيالى و پندارى ممكن است سبب غرور و استكبار صاحبش شود. مفهوم اين سخن آن نيست كه انسان براى پرهيز از تكبّر و غرور از اسباب كمال فاصله بگيرد و اين امور را در خود بميراند تا منشأ غرور او نشود، بلكه هدف اين است كه هر قدر بر علم و عبادت و قوّت و قدرت و ثروت او افزوده مى شود، سعى كند متواضع تر و خاضع تر گردد و بيانديشد كه هيچ يك از اينها پايدار نيست و همه آنها در برابر قدرت پروردگار بسيار ناچيز و بى ارزش است.[5]
از اینها گذشته، کبر و فخرفروشی برآمده از هر کدام از این اسباب و عوامل که باشد باز هم معلول «عقده حقارت درونی» آدمی است. از امام صادق عليه السّلام نقل شده است که فرمود: «مَا مِنْ رَجُلٍ تَكَبَّرَ أَوْ تَجَبَّر،َ إِلَّا لِذِلَّةٍ وَجَدَهَا فِي نَفْسِهِ؛[6] هيچ كس بر ديگران بزرگى نمى فروشد، مگر به خاطر حقارتى كه در درون وجود خود احساس مى كند».
اين نكته امروزه در پرتو تحقيقات روانشناسى و روانكاوى مسلّم شده است كه سرچشمه تكبّر و بزرگى فروختن بر ديگران چيزى جز عقده حقارت نيست و آنها كه مبتلا به اين عقده هستند، براى جبران كمبودهاى خود متوسل به اين وسيله غلط مى شوند و از اين راه بر حقارت اجتماعى خود مى افزايند و بيش از پيش خود را منفور مى سازند. اين مسأله روانى به روشنى در گفتار معجزه آسايى كه از امام صادق عليه السّلام نقل شده ديده مى شود. ولى افراد با ايمان با قدرتی که از شخصیت درونی خود می گیرند همواره در برابر ديگران متواضع اند.[7]
منابع:
1. اخلاق در قرآن
2. يكصد و پنجاه درس زندگى
تا کنون هیچ نظری برای این مطلب درج نشده است.