اسماءِ حسنى؛ حقيقت، تعداد و تفسير آنها؟
آیت الله العظمی ناصر مکارم شيرازی
بسم الله الرّحمن الرّحيم
اشاره:
در آيات قرآن مجيد و روايات اسلامى تعبيرى به عنوان «اسماء حسنى» (نام هاى نيك خداوند) ديده مى شود كه در قرآن به صورت سربسته، و در اخبار به طور مشروح آمده است. اين اسماء همگى بيانگر صفات خداست. با توجّه به اينكه همه نام ها و صفات او نيك است، انتخاب اين عنوان بيانگر اين حقيقت است كه اين دسته از نام ها داراى اهميّت ويژه اى است.
امّا اين ويژگى از كجا سرچشمه مى گيرد؟ شرح آن را بعد از تفسير آيات و رواياتى كه در اين زمينه وارد شده است بيان خواهيم كرد. با اين اشاره فوق به سراغ آيات قرآن مى رويم.
اسماءِ حسنى؛ نام هاى ويژه خداوند
1. «وَ لِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى، فَادْعُوهُ بِهَا وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمَائِهِ؛[1] و بهترين نام ها براى خداست؛ خدا را به آن [نام ها] بخوانيد. و كسانى كه نام هاى او را تحريف مى كنند [و بر غير او مى نهند]، رها سازيد».
تفسير آيه نخست اين است كه مردم را از تحريف نام هاى خداوند برحذر مى دارد، و مى فرمايد: «و بهترين نام ها براى خداست؛ خدا را به آن [نام ها] بخوانيد. و كسانى كه نام هاى او را تحريف مى كنند [و بر غير او مى نهند]، رها سازيد». همان ها كه نام خدا را بر بت ها مى نهند يا نام هاى مخلوقات را بر خدا قرار مى دهند، و گرفتار تشبيه و شرك مى شوند.
2. «قُلْ ادْعُوا اللَّهَ أَوْ ادْعُوا الرَّحْمَنِ أَيّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى؛[2] بگو: اللّه را بخوانيد يا رحمان را، هر كدام را بخوانيد، [ذات پاكش يكى است؛ و] بهترين نام ها براى اوست».
در اين آيه اشاره به بهانه جوئى هاى مشركان می کند، كه مى گفتند چرا پيامبر اسلام خدا را به نام هاى متعدّد مخصوصاً به نام «رحمن» كه در نظر مشركان عرب كم سابقه بود، مى خواند، با اينكه سخن از توحيد و يگانگى مى گويد؟!
مى فرمايد: «بگو: اللّه را بخوانيد يا رحمان را، هر كدام را بخوانيد، [ذات پاكش يكى است؛ و] بهترين نام ها براى اوست».
3. «اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى؛[3] او خداوندى يگانه است كه معبودى جز او نيست؛ و نيكوترين نام ها از آنِ اوست».
در سوّمين آيه به دنبال توصيف خداوند به خالقيّت و مالكيّت و تدبير عالم هستى، و علم و آگاهى از آشكار و نهان،[4] مى فرمايد: «او خداوندى يگانه است كه معبودى جز او نيست؛ و نيكوترين نام ها از آنِ اوست».
آرى او با داشتن اين اسماء و صفات نيكو و بى مانند شايسته الوهيت و عبوديت است و جز او كسى شايسته اين امر نيست.
4. «هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِءُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى؛[5] او خداوندى است هستى بخش، آفريننده اى ابداع گر، و صورتگر [بى نظير]؛ از آن اوست بهترين نام ها».
در چهارمين، ضمن بر شمردن اوصاف فراوانى براى خداوند عالم در آيات[6] پيش از آن، مى فرمايد: «او خداوندى است هستى بخش، آفريننده اى ابداع گر، و صورتگر [بى نظير]؛ از آن اوست بهترين نام ها». به دنبال آن نيز اوصاف مهم ديگرى را بر مى شمرد كه مجموعاً به هيجده صفت بالغ مى شود.
از مجموع اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه اسماءِ حسنى اشاره به صفات جمال و جلال ويژه حق است كه هر كدام از كمال مخصوص يا نفى نقصى حكايت مى كند، و تنها يك نام گذارى ساده و معمولى نيست، اين اسماء و صفات در آيات مختلف قرآن منعكس است و روى آنها مخصوصاً تكيه شده.
اكنون به سراغ اين موضوع برويم كه اسماءِ حسنى كدام است؟ آيا تعداد خاصى دارد؟ و اگر چنين است تعداد آن چه قدر است؟
حقيقت اسماءِ حسنى چيست؟
از تعبيراتى كه در آيات قرآن آمده بر مى آيد كه همه نام هاى او جزء اسماء حسنى است: «وَللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى، فَادْعُوهُ بِهَا». (نخستين آيه مورد بحث).
دليل آن هم روشن است، زيرا نام هاى خداوند يا از كمال ذات او خبر مى دهد، مانند عالم و قادر. يا از عدم وجود هرگونه نقص در آن ذات بى مثال، مانند قدّوس. يا حاكى از افعال او است كه فيض وجود را از جهات مختلف منعكس مى كند، مانند رحمان و رحيم و خالق مدبّر و رازق.
تعبير آيات فوق كه دليل بر حصر است، نشان مى دهد كه اسماءِ حسنى مخصوص خداوند است، اين به خاطر آن است كه اسماءِ او حاكى از كمالات او است، و مى دانيم واجب الوجود عين كمال و كمال مطلق است، بنابراين كمال حقيقى از آن او است و غير او هرچه هست ممكن الوجود است و سر تا پا نياز و فقر!
در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه در روايات عدد معينى براى اسماءِ حسنى ذكر شده، اين نشان مى دهد كه اسماءِ حسنى توصيفى براى همه نام هاى خداوند نيست، بلكه تنها به قسمتى از اين نام ها اشاره مى كند.
در پاسخ اين سؤال مى توان گفت: ذكر تعداد معينى از صفات و اسماءِ ممكن است به خاطر اهميّت آنها باشد، نه دليل بر انحصار. اضافه بر اين بسيارى از اسماءِ الهى شكل شاخه هاى اصلّى را دارند، و بقيّه از آنها منشعب مى شود. مثلًا «رازق» (روزی بخش) شاخهاى از صفت «ربّ» (مالك و مدبر) است، همچنين اوصافى مانند «محيى» (زنده كننده) «مميت» (ميراننده) نيز همين گونه است.
بسيار بعيد است كه اسماءِ حسنى داراى مفهوم خاصى در شرع - به اصطلاح حقيقة شرعيه - باشد، بلكه همان معناى لغوى (نام هاى نيكو) را بيان مى كند كه شامل تمام نام ها و اوصاف خدا است.
اينكه قرآن مجيد مى فرمايد «خدا داراى اسماءِ حسنى است، او را به اين نام ها بخوانيد» در حقيقت اشاره به ترك الحاد و تحريف اين اسماءِ است، به گونه اى كه نام هاى خدا را بر بت ها نهند، يا اشاره به پرهيز از نام هايى است كه مفهوم آن با نقائص آميخته، و ويژه مخلوقات است، يا اين كه منظور اشاره به اين است كه تعدّد نام ها هيچ گونه منافاتى با وحدت ذات پاك او ندارد، چراكه تعدد نام ها ناشى از اختلاف زاويه ديد ما نسبت به آن كمال مطلق است، گاه از دريچه آگاهى او بر همه چيز نگاه مى كنيم و مى گوئيم عالم است، و گاه از دريچه توانائى او بر هر كار و مى گوئيم قادر است.
به هر حال همه قرائن نشان مى دهد كه تمام اسماءِ خدا اسماءِ حسنى است، هرچند بخشى از آن داراى اهميّت ويژه و خاصى است.
عدد اسماءِ الحسنى و تفسير آنها
در روايات متعدّدى كه از طرق اهل بيت عليهم السّلام و اهل سنت رسيده، تعداد اسماءِ حسنى نود و نه اسم شمرده شده است. از جمله در روايت معروفى از پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله مى خوانيم كه فرمود: «إِنَّ لِلَّهِ تِسْعَةً وَ تِسْعِينَ اسْمًا، مِائَةً غَيْرَ وَاحِدٍ، مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ الْجَنَّةَ، إِنَّهُ وِتْرٌ يُحِبُّ الْوِتْرَ؛[7] خداوند نود و نه اسم - يكصد الا يك اسم - دارد، هركس آنها را شمارش كند وارد بهشت مى شود، خداوند فرد است و فرد را دوست دارد».
در روايت ديگرى در توحيد صدوق، همين معنا با تفاوت مختصرى از على عليه السّلام از رسول خدا صلّى الله عليه و آله نقل شده است: «...عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (ع) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): إِنَّ لِلَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى تِسْعَةً وَ تِسْعِينَ اسْماً مِائَةً إِلَّا وَاحِداً مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ هِيَ اللَّهُ الْإِلَهُ، الْوَاحِدُ، الْأَحَدُ، الصَّمَدُ، الْأَوَّلُ، الْآخِرُ، السَّمِيعُ، الْبَصِير،ُ الْقَدِيرُ، الْقَاهِرُ، الْعَلِيُّ، الْأَعْلَى، الْبَاقِي، الْبَدِيعُ، الْبَارِئُ، الْأَكْرَمُ، الظَّاهِرُ، الْبَاطِنُ، الْحَيُّ، الْحَكِيمُ، الْعَلِيمُ، الْحَلِيمُ، الْحَفِيظُ، الْحَقُّ، الْحَسِيبُ، الْحَمِيدُ، الْحَفِيُّ، الرَّبُّ، الرَّحْمَنُ، الرَّحِيمُ، الذَّارِئُ، الرَّزَّاقُ، الرَّقِيبُ، الرَّءُوفُ، الرَّائِي، السَّلامُ، الْمُؤْمِنُ، الْمُهَيْمِنُ، الْعَزِيز،ُ الْجَبَّارُ، الْمُتَكَبِّرُ، السَّيِّدُ، السُّبُّوحُ، الشَّهِيدُ، الصَّادِق،ُ الصَّانِعُ، الطَّاهِر،ُ الْعَدْلُ، الْعَفُوُّ، الْغَفُورُ، الْغَنِيُّ، الْغِيَاثُ، الْفَاطِرُ، الْفَرْدُ، الْفَتَّاحُ، الْفَالِقُ، الْقَدِيمُ، الْمَلِكُ، الْقُدُّوسُ، الْقَوِيُّ، الْقَرِيبُ، الْقَيُّومُ، الْقَابِضُ، الْبَاسِط،ُ قَاضِي الْحَاجَاتِ، الْمَجِيدُ، الْمَوْلَى، الْمَنَّانُ، الْمُحِيطُ، الْمُبِينُ، الْمُقِيتُ، الْمُصَوِّرُ، الْكَرِيمُ، الْكَبِيرُ، الْكَافِي، كَاشِفُ، الضُّرّ،ِ الْوَتْرُ، النُّورُ، الْوَهَّابُ، النَّاصِر،ُ الْوَاسِعُ، الْوَدُودُ، الْهَادِي، الْوَفِيُّ، الْوَكِيلُ، الْوَارِثُ، الْبَرُّ، الْبَاعِثُ، التَّوَّابُ، الْجَلِيلُ، الْجَوَادُ، الْخَبِيرُ، الْخَالِقُ، خَيْرُ النَّاصِرِينَ، الدَّيَّانُ، الشَّكُورُ، الْعَظِيمُ، اللَّطِيفُ، الشَّافِي».[8]
نكته مهمّى كه توجّه به آن در اينجا لازم است، اينكه منظور از شمارش اسماءِ حسنى اين نيست كه هركس اين نود و نه اسم را بر زبان جارى سازد، بدون گفتگو وارد بهشت مى شود. بلكه منظور اين است که به محتواى اين اسماء ايمان و معرفت داشته باشد، خدا را به اين اوصاف بشناسد، و علاوه بر معرفت، متخلّق به اين اوصاف الهى نيز گردد. يعنى شعاعى از علم و قدرت و رحمت و رأفت الهى و غير اين صفات در وجود او پرتوافكن گردد، چراكه لازمه ايمان به اين اوصاف كماليّه چنين بازتاب و تخلّقى است.
در روايت ديگرى كه در توحيد صدوق از امام على ابن موسى الرضا عليه السّلام از پدرانشان از على عليه السّلام نقل شده، مى فرمايد: «عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ (ع) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ تِسْعَةٌ وَ تِسْعُونَ اسْماً مَنْ دَعَا اللَّهَ بِهَا اسْتَجَابَ لَهُ وَ مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ الْجَنَّةَ؛[9] خداوند نود و نه اسم دارد كه هركس خدا را به آن بخواند دعاى او را مستجاب مى كند، و هركس آنها را شمارش كند داخل بهشت مى شود».
مرحوم صدوق بعد از ذكر اين روايت مى گويد: «منظور از احصا كردن همان احاطه به آنها و آگاهى از معانى اين اسماء است و معناى احصا تنها شمارش آنها نيست».[10]
البتّه در بعضى از روايات عدد اسماءِ الهى بيش از اين ذكر شده. حتّى در بعضى از دعاها مانند دعاى جوشن كبير عدد نام هاى مقدّس او به يك هزار بالغ شده است. منافاتى ميان اين روايات نيست، زيرا همان گونه كه اشاره كرديم عدد نود و نه به اسماء و صفاتى اشاره مى كند كه ويژگى و اهميّت بيشترى دارد.
مرحوم صدوق شرح مفصلّى در كتاب توحيد[11] در تفسير اين نام هاى نود و نه گانه ذكر كرده است. كه براى تكميل اين بحث و معرفت بيشتر به حقيقت اين اسماء و صفات، فشرده آن را در اينجا مى آوريم:
1 و 2. «اللَّه و اله» به معناى ذاتى است كه جامع جميع كمالات است، و كسى كه شايسته عبادت است و عبادت جز براى او شايسته نيست.
3 و 4. «الواحد الاحد» يعنى ذاتى كه نه اجزائى دارد و نه شبيه و نظير و مانند.
5. «الصمد» به معناى آقا و بزرگ و كسى است كه همگان دست حاجت به سوى او، مى برند و او از همه بى نياز است.
6 و 7. «الاول و الاخر» به معناى كسى است كه از آغاز بوده بى آنكه آغازى داشته باشد، و آخر است بى آنكه انتهايى داشته باشد، و به تعبير ديگر ذات ازلى و ابدى است.
8. «السميع» به معناى كسى است كه به همه مسموعات (شنيدنی ها) احاطه دارد.
9. «البصير» كسى است كه به همه ديدنى ها محيط است.
10. «القدير» كسى است كه بر همه چيز توانا است.
11. «القاهر» كسى است كه همه چيز سر بر فرمان و مقهور اوست.
12. «العلى» به معناى بلند مقام است.
13. «الاعلى» به معناى پيروز و غالب و يا برتر از همه چيز است.
14. «الباقى» به معناى ذاتى است كه فنا براى او نيست.
15. «البديع» همان كسى است كه اشياء جهان را بدون الگوى قبلى ابداع كرد.
16. «البارى» به معناى پديدآورنده خلايق است.
17. «الاكرم» به معناى كسى است كه از همه كريم تر است.
18. «الظاهر» يعنى ذات پاكش به واسطه آيات و نشانه هايى كه از قدرت و حكمتش ارائه كرده كاملًا ظاهر و آشكار است.
19. «الباطن» يعنى كسى كه كنه ذاتش از دسترس افكار و انديشه ها بيرون است.
20. «الحى» يعنى كسى كه فعّال و مدبّر (و داراى علم و قدرت) است.
21. «الحكيم» به معناى كسى است كه تمام افعالش صحيح و استوار و خالى از فساد و خطا است.
22. «العليم» يعنى كسى كه هم از ذات خويش آگاه است و هم از اسرار درون ما و ذره اى در آسمان و زمين بر او مخفى نيست.
23. «الحليم» كسى است كه در برابر گناه گناهكاران بردبار است و در مجازات آنها عجله نمى كند.
24. «الحفيظ» يعنى او حافظ و نگهدارنده موجودات است.
25. «الحق» به معناى وجود ثابت و پايدار و برقرار و داراى عينيت و واقعيت است. در واقع غير از او همه مجاز است و حقيقت مطلق او است.
26. «الحسيب» يعنى كسى كه همه اشياء را شمارش كرده و نسبت به همه آگاهى دارد و حساب اعمال بندگان را نيز مى رسد، و نيز به معناى بى نياز كننده نيز آمده است.
27. «الحميد» يعنى كسى كه شايسته هرگونه حمد و ثنا است.
28. «الحفى» يعنى كسى كه عالم و آگاه است و يا بسيار نسبت به ديگران لطف و نيكى مى كند.
29. «الرب» به معناى مالك مدبّر و مصلح است.
30. «الرحمن» كسى است كه رحمت گسترده او همگان را شامل است.
31. «الرحيم» همان كسى است كه رحمت خاص و ويژه اش شامل مؤمنان مى گردد.
32. «الذّارى» به معناى خالق است. اين واژه در اصل به معناى اظهار كننده است، و چون آفرينش اشياء سبب ظهور آنها مى شود، اين واژه به معناى خالق به كار رفته است.
33. «الرازق» كسى است كه همه بندگان را اعم از خوب و بد روزى مى بخشد.
34. «الرقيب» به معناى حافظ و نگهبان است.
35. «الرؤف» به معناى رحيم و مهربان است. بعضى ميان رؤف و رحيم فرق گذاشته اند رأفت را نسبت به مطيعان و رحمت را نسبت به گنهكاران دانسته اند.
36. «الرائى» به معناى بينا و آگاه است.
37. «السلام» به معناى كسى است كه سرچشمه سلامت و منبع آن است، و هرگونه سلامت از ناحيه او افاضه مى شود.
38. «المؤمن» به معناى كسى است كه وعده هايش را تحقق مى بخشد، و ايمان به ذاتش را از طريق آيات و نشانه ها و عجائب تدبير و لطائف تقديرش در دلها ايجاد كرده، و بندگان را از ظلم و جور در امان مى دارد و مؤمنان را از عذاب ايمنى مى بخشد.
39. «المهيمن» به معناى گواه و شاهد و حافظ همه چيز است.
40. «الجبار» كسى است كه بر همه چيز مسلط است، و دست هاى افكار و انديشه ها از رسيدن به دامان عظمتش كوتاه است، و با اراده نافذش به اصلاح هر امر مى پردازد.
41. «المتكبر» يعنى كسى كه شايسته بزرگى است و چيزى برتر از او نمى باشد.
42. «السيّد» به معناى بزرگ و عظيم و سلطان واجب الاطاعه است.
43. «السُبّوح» به معناى منزّه از هرگونه عيب و نقص است.[12]
44. «الشهيد» به معناى شاهد و حاضر در همه جا.
45. «الصادق» يعنى در گفته هايش راستگو و وعده هايش تخلف ناپذير است.
46. «الصانع» به معناى سازنده همه اشياءِ و خالق و آفريدگار آنها است.
47. «الطاهر» يعنى پاك از هرگونه شبيه و مانند و از هرگونه صفات مخلوقات است.
48. «العَدْل» يعنى داورى است دادگر و حاكمى است عادل.
49. «العَفُوّ» كسى است كه گناهان بندگان را محو مى كند. چون عفو در اصل به معناى محو است.
50. «الغفور» به معناى آمرزنده است.
51. «الغنى» كسى است كه نه احتياج به غير دارد، و نه نيازى به ابزار و ادوات.
52. «الغياث» به معناى فريادرس است.
53. «الفاطر» كسى است كه جهان را آفريده و ابداع كرده، پرده عدم را شكافته و به موجودات هستى بخشيده.
54. «الفرد» كسى است كه در ربوبيت منحصر است، و ثانى براى او تصوّر نمى شود.
55. «الفتّاح» به معناى حاكم و نيز به معناى گشاينده گره مشكلات است.
56. «الفالق» از ماده فلق به معناى شكافتن است، دانه ها و هسته هاى گياهان را در دل زمين مى شكافد، و جنين را از شكم مادر بيرون مى فرستد، ظلمت شب را با نور سپيده صبح شكافته، و پرده عدم را با آفرينش موجودات پاره مى كند.
57. «القديم» كسى است كه هميشه بوده بى آنكه آغاز و انجامى داشته باشد.
58. «المَلِك» به معناى مالك حكومت و حاكم بر جهان هستى است.
59. «القدوس» به معناى ظاهر و پاك از هرگونه آلودگى به نقائص است.
60. «القوى» به معناى قدرتمند و نيرومند است، كه در انجام افعالش نياز به كمك ندارد.
61. «القريب» كسى است كه از همه به ما نزديك تر است، سخنان ما را مى شنود و دعاى ما را مستجاب مى كند.
62. «القيّوم» كسى كه قائم به ذات خويش است، و همه موجودات به او قائمند.
63. «القابض» يعنى كسى كه ارواح را از بدنها مى گيرد، و نور آفتاب را به هنگام غروب جمع مى كند، براى جمع روزى را گسترده و براى گروهى قبض مى نمايد، خلاصه نور وجود را در آنجا كه صلاح بداند مى گيرد.
64. «الباسط» نقطه مقابل «القابض» است؛ يعنى كسى كه فيض هستى را گسترش مى دهد، نعمت را بر بندگان ارزانى مى دارد، و آنها را مشمول فضل و احسان خويش مى كند.
65. «قاضى الحاجات» از ماده «قضى» كه گاه به معناى حكم و الزام آمده، و گاه به معناى اخبار، و گاه به معناى اتمام، و در اينجا به معناى اتمام و انجام حاجات خلق است.
66. «المجيد» به معناى كريم و عزيز و صاحب مجد و عظمت است.
67. «المولى» به معناى يارى دهنده و سرپرست است.
68. «المنّان» به معناى بخشنده انواع نعمت ها است.
69. «المحيط» كسى است كه به همه اشياء احاطه دارد و از همه آگاه است.
70. «المبين» آثار قدرتش در همه جا نمايان، و حكمش در عالم تكوين و «تشريع» ظاهر است.
71. «المقيت» به معناى حافظ و نگاهبان است.
72. «المصوِّر» كسى است كه به مخلوقات صورت مى بخشد، و به جنين در شكم مادر شكل مى دهد.
73. «الكريم» به معناى عزيز و همچنين به معناى جواد و بخشنده است.
74. «الكبير» به معناى بزرگ و آقا است.
75. «الكافى» به معناى كسى است كه بندگان را كفايت مى كند و كسانى را كه بر او توكل كنند از ديگران بى نياز مى سازد.
76. «كاشف الضرّ» يعنى كسى كه گرفتاری ها و ناراحتی ها و درد و رنجها را برطرف مى كند.
77. «الوتّر» به معناى فرد و بى نظير و بى مثال است.
78. «النّور» به معناى روشنى بخش عالم هستى، و فرمان دهنده و هدايت كننده آنها است.
79. «الوهاب» از ماده «هبه» به معناى بخشنده است.
80. «الناصر» به معناى ياور است.
81. «الواسع» يعنى غنّى و بى نياز و از هر نظر گسترده است.
82. «الودود» معناى فاعلى و مفعولى هر دو دارد، در صورت اوّل به معناى دوستدار، و در معناى دوم به معناى كسى است كه دوست داشتنى است.
83. «الهادى» به معناى هدايتكننده بندگان به سوى حق و عدالت، بلكه هدايت كننده همه موجودات در عالم تكوين، و همه صاحبان عقل در عالم تشريع است.
84. «الوفى» كسى كه به عهد و پيمانش وفا مى كند.
85. «الوكيل» كسى كه سرپرست و حافظ و ملجأ و پناهبندگان است.
86. «الوارث» يعنى همه كسانى كه چيزى را در مالكيت خود دارند سرانجام مى ميرند و آنچه را دارند باقى مى گذارند، جز خداوند متعال.
87. «البرَّ» به معناى صادق و راستگو و نيز به معناى نيكوكار و بخشنده است.
88. «الباعث» يعنى كسى كه همه مردگان را در قيامت محشور مى كند، و همچنين بعثت انبياء از ناحيه او است.
89. «التوّاب» يعنى كسى كه توبه بندگان را بسيار مى پذيرد، و الطافى را كه از گناهكاران بريده بود، بعد از بازگشت و توبه به آنها عنايت مى كند، و به سوى آنان باز مى گردد.
90. «الجليل» به معناى بزرگ و عظيم و صاحب جلال و اكرام است.
91. «الجواد» به معناى نيكوكار و كثير الانعام و بخشنده است.
92. «الخبير» به معناى عالم و آگاه است و از باطن امور و اسرار درون است.
93. «الخالق» به معناى آفريدگار است، و در اصل خلق به معناى اندازه گيرى چيزى است، و از آنجا كه آفرينش با اندازه گيرى در تمام ابعاد همراه است اين واژه بر آن اطلاق شده است.
94. «خير الناصرين» يعنى كسى كه يارى و نصرت او كاملًا گسترده و خالى از هرگونه نقص و عيب است.
95. «الدّيان» كسى كه بندگان را در برابر اعمالشان جزا مى دهد.
96. «الشكور» كسى كه اعمال نيك بندگان را ارج مى نهد و به نحو احسن پاداش مى دهد.
97. «العظيم» به معناى بزرگ و آقا و قادر و قاهر است.
98. «اللطيف» كسى كه نسبت به بندگان لطف و محبت دارد، و به آنها نيكى مى كند، و تدبير او بسيار دقيق مى نمايد و خالق اشياء لطيف است.
99. «الشافى» به معناى شفا دهنده در برابر بيمارى ها و آلام و دردها است.[13]
اين بود مجموعه اسماء نود و نه گانه كه به عنوان اسماء الحسنى در روايات اسلامى به آن اشاره شده است. امّا همان گونه كه گفتيم تعبير روايات در اين باره يكسان نيست.
بار ديگر يادآور مى شويم كه قسمتى از اين اوصاف از قبيل اوصاف كماليه ذاتيه خداوند است (صفات جمال) و قسمتى از قبيل اوصافى است كه هرگونه نقص را از ذات مقدّسش دور مى شمرد (اوصاف جلال) و قسمت زيادى از آن صفاتى است كه از ناحيه افعال او مشتق شده (صفات فعل).
در ضمن تعدادى از اين صفات از نظر معنا با يكديگر قريب الافق هستند، هرچند تفاوت هاى ظريف و دقيق غالباً در ميان آنها پيدا مى شود.[14]
منبع: پيام قرآن
تا کنون هیچ نظری برای این مطلب درج نشده است.